10.07.2010

نويسنده: احمد یاسان

yassan.a

 

نام‌ كتاب‌: فلسفه‌ و علم‌ و مقدمه‌اي‌ بر فلسفه انتخاب‌


نويسنده‌: احمد ياسان‌

ناشر: انتشارات‌ بانك‌ قلم‌

تعداد صفحه‌: 203

شمارگان‌: 3000 جلد

نوبت‌ چاپ‌: اول‌

تاريخ‌ چاپ‌: 1380 شمسي‌

قطع‌: رقعي‌

ليتوگرافي‌: مشهد اسكنر

چاپخانه‌: دانشگاه‌ فردوسي‌ مشهد

شابك‌: 8-5-92159-964

................. ISBN





فهرست‌ موضوعي‌



عنوان‌ صفحه‌

پيشگفتار 5



فصل‌ اول‌ - انگاره‌هاي‌ فلسفي‌  8

شرحي‌ بيش‌ بر آنچه‌ گذشت‌ و تعاقب‌ نظرات‌ فلسفي‌  43



فصل‌ دوم‌- مقدمه‌اي‌ بر فلسفه‌ انتخاب‌  69

فيزيك‌ و فلسفه‌  81

دانشمندان‌ و اهداف‌  104

ماده‌ (عالم‌ امكان‌)  116

روح‌ ـ خدا  127

سلوك‌ قلبي‌ درباب‌ خدا  136



شناخت‌ انسان‌  138

نتيجه‌گيري‌  153

سخن‌ آخر و سپاسگزاري‌ و تقدير  159

- توضيحي‌ بر منابع‌ و مآخذ  161

- منابع‌ و مآخذ  162

- اصطلاحات‌ و واژه‌هاي‌ فلسفي‌  165







توجه فرمائيد كتاب حاضر به سبب برخي ديدگاه هاي نظري نويسنده با ويرايش جديد عرضه ميشود ضمن اينكه ويرايش پاياني آن كه مشتمل بر شماره گذاريهاي زير نوشت در متن كتاب نيز ميشود تا پايان آبان ماه 1389 توسط ناشر(بانك قلم) در كتابخانه درج خواهد شد ...باسپاس



به‌ نام‌ هستي‌ پايان‌ناپذير

پيشگفتار

تحقيقات‌ بديع‌ و عالمانه‌، لازمه‌ تكامل‌ انديشه‌ و تفكر است‌ ـ بدون‌ دانائي‌، انسان، هيچ‌ است‌ ـ انسان‌ به‌ معياري‌ كه‌ ميداند و به‌ آن‌ عمل‌ مي‌كند ميتواند ادعاي‌ وجود كند و خويش‌ را اثبات‌ نمايد، و به‌ همان‌ مقدار نيز در موجوديت‌ عالم‌ معنا متبلور مي‌شود كه‌ دانش‌ وي‌ و آموخته‌هاي‌ مبتني‌ بر آن‌، بر تكامل‌ عالم‌ واقع‌ و بر تعالي‌ بشريت‌ مؤثر افتاده‌ باشد. اصل‌ بودن‌، دانستن‌ است‌ و عمل‌.

شجره‌ دانائي‌ در اصالت‌ مفاهيمش‌ ثمري‌ جز مهر به‌ نيكوئي‌ و عشق‌ و ايثار و ستيز با جهل‌ ندارد. كوچكترين‌ انحرافي‌ از علوم‌ كه‌ تأخري‌ بر تكامل‌ و تعالي‌ بياندازد چنان‌ بر ضد اصالت‌ خويش‌ عمل‌ مينمايد كه‌ به‌ جهل‌ و تباهي‌ مبدل‌ ميشود. در فلسفه‌ ‌‌‍‍‍‌‌‌انتخاب (SELECTION) ،‌‌ دانائي‌ اصل‌ است‌ كه‌ انسان‌، بر اساس‌ مباني‌ كاربردي‌ آن‌، مراتب‌ هستي‌ خويش‌ را انتخاب‌ مي‌كند. در دنياي‌ پر راز و رمز هستي‌، يكايك‌ موجودات‌ "عا لم‌ امكان" مقامي‌ به‌ خويش‌ ميدهند كه‌ الزاميت‌ همانگونه‌ بودنشان‌ در نخستين‌ ارزش‌ و تكرار ارزشهائيست‌ كه‌ هستي‌ به‌ آنها داده‌ است‌ و به‌ اعتقاد من‌ ارجي‌ است‌ كه‌ خويش‌ براي‌ خويشتن‌ قائل‌ بوده‌اند و خود را همانسان‌، انتخاب‌ كرده‌اند. به‌ اعتباري‌ انسان‌ نيز به‌ تبعيت‌ از اين‌ "انتخاب‌" در تسلسل‌ انتخابها به‌ انتخاب‌ ديگري‌ دست‌ مي‌زند كه‌ براي‌ اثبات‌ خويش‌ الزام‌ به‌ تكاپوي‌ ژرفي‌ دارد كه‌ هم‌ بر مقبوليت‌ گذار گذشته‌ آنها صحه‌ بگذارد و هم‌ اشاره‌ئي‌ بر اريكة‌ وجاهتش‌ در طيف‌ بي‌ نهايت‌ "وجود" داشته‌ باشد.

شناخت‌ آراء فلسفي‌ در فصل‌ اول‌ اين‌ نوشتار پيش‌ زمينه‌ ايست‌ بر ذهنيت‌ فرد براي‌ تفهيم‌ مقوله‌ئي‌ جديد و والاتر زيرا‌ اهميت‌ و ارزش‌ آن‌ به‌ زدودن‌ ابهام‌ها و توهم‌ هائيست‌ كه‌ در مقولات‌ فلسفي‌ پيشينيان‌ مسبب‌ چالش‌هاي‌ پنداري‌ شده‌ است‌.

در ادبيات‌ مربوط‌ به‌ تاريخ‌ فلسفه‌ شاهد نشيب‌ و فرازهاي‌ شگرفي‌ بوده‌ايم‌ كه‌ جامعه‌ئي‌ را متحول‌ نموده‌ كه‌ اثر غالب‌ آن‌ تحول‌، در فرآيند زمان‌، مثمر تكامل‌ و تعالي‌ بشريت‌ بوده‌ است‌ و اين‌ اثر تكاملي‌ و متعالي‌ تنها بر مباني‌ علمي‌ خاص‌ استوار نبوده‌ است‌، لذا در مسير حركت‌ پديده‌هاي‌ عالم‌ "امكان‌" در كليت‌ آنچه‌ را كه‌ جماد پنداريم‌ و يا نبات‌ و يا حيواني‌ و انساني‌، مآلاً به‌ درك‌ نيروئي‌ شگفتي‌ پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ هدايتگر نظم‌ و وحدتيست‌ كه‌ آن‌ را به‌ جاي‌ تكثر و تشتـت‌ مي‌نشانـد و بر مباني‌ مبدأ و شر آن‌ خاتمه‌ خواهد داد.

تكثر در بعد فلسفي‌ "انتخاب‌" ضديتي‌ است‌ شر و فتنه‌انگيز كه‌ بر جان‌ نيكوئي‌ حصار بسته‌ است‌ و انسان‌ در ميدان‌ تضاد، الگويي‌ بينهايتي‌ست‌ از انباشت‌ تضادها در ورطه‌ئي‌ به‌ گستره‌ موجود متعيني‌ در عالم‌ واقع‌ از نخستين‌ موجوديت‌ خويش‌ در ازليتي‌ كه‌ خردتر از "كوارك‌" بود و داراي‌ "اسپيني‌" در حد صفر كه‌ با انتخاب‌هايش‌، در انواع‌ ، تَعَيُن‌ يافت‌ و انساني‌ شد و در ابديتي‌ نه‌ به‌ هيبت‌ انسان‌ بل‌ به‌ هيبت‌ "انتخابش"‌ هماني‌ مي‌شود كه‌ مآلاً خويش‌ را از عالم‌ "درگير" مي‌رهاند و به‌ اصل‌ خويشتن‌ مي‌پيوندد.

فصل‌ اول‌

انگاره‌هاي‌ فلسفي‌

قرون‌ بسياري‌ گذشت‌ تا بشريت‌ زميني‌، انگشت‌ سؤال‌ را بر روي‌ خويش‌ گذاشت‌ و براي‌ رهائي‌ از بار اين‌ ابهام‌ سترگ‌، به‌ تعداد نفرات‌ اين‌ اشاره‌، فلسفه‌ ئي‌ در حد انديشه‌اش‌ ساخت‌ و در ساحت‌ پرداخته‌اش‌ مقبوليت‌ آنرا توجيه‌ نمود و چه‌ بسا قرون‌ بسياري‌ بايد بگذرد تا پاسخي‌ صحيح‌ بيابد كه‌ دشواري‌ حصول‌ آن‌ چنان‌ مينمايانـد كه‌ بعيـد است‌ برآن‌ دست‌ يازد و تنها درين‌ مقوله‌،موقعيتي‌ متصور قطعيست‌ كه‌ بشر تفكيكي‌ ميان‌ فيزيك‌ و متافيزيك‌ متصور نباشد و بر بخشي‌ از آنچه‌ را كه‌ ماوراء الطبيعه‌ ميداند فائق‌ آمده‌ و با مؤلفه‌ هاي‌ مناسب‌ علمي‌ فلسفي‌ به‌ جاي‌ انگاره‌هاي‌ هزاران‌ ساله‌اش‌ تبييني‌ معقولتر بر موجوديت‌ عالم‌ امكان‌ و واجب‌ الوجود(Necessary Existence) داشته‌ باشد.

از زمان‌ گذشته‌ تاكنون‌ غالباً تعقل‌ فلسفي‌، تحت‌ تأثير خرافات‌ و آئين‌ها و اديان‌ با آميخته‌ گيهاي‌ نسبي‌ همراه‌ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ تبع‌ آن‌ حقيقت‌ نظري‌ آن‌ مخدوش‌ ونامفهوم بوده است‌، كه‌ مانده‌ گاري‌ و سيطره‌ زماني‌ آن‌ نيز در شرايط‌ تكويني‌ عقلانيت‌ بشر بستگي‌ به‌ مؤلفه‌ هائي‌ بوده‌ و خواهد بود كه‌ همگوني‌ و همگرايي‌ ابعاد نظري‌ و علمي‌ آن‌ را صحه‌ گذاشته‌ زيرامطلقاً نظريات‌ كلاسيك‌ فلاسفه‌ و انديشمندان‌ گذشتهِ دور ونزديك‌ نمي‌تواند عقل‌ تكاملي‌ را مجاب‌ كند كه‌ در اين‌ مسير، صحت‌ قطعي‌ نظريات‌ فلسفي‌ كنوني‌ را در آينده‌ بشريت‌ متصوريم‌ و لا غير.

مقوله‌ التقاط‌ و امتزاج‌ فلسفه‌ با خرافه‌ وآئين‌ و دين‌ از آنجا نشأت‌ مي‌گيرد كه‌ در تواتر تتبعات‌ در مقطعي‌ از تحليل‌ عقلي‌، نهايتا آن‌ فلسفه‌ در بن‌ بستي‌ قرار مي‌گيرد كه‌ الزاماً از تبيين‌ منطقي‌ اسباب‌ طبيعي‌ يك‌ و جود بيروني‌ و دروني‌ عاجز ميماند و مآلا براي‌ رهيافتي‌ از آن‌ بن‌ بست‌، چاره‌ ئي‌ جز اتكاء به‌ علل‌ متا فيزيكي‌ صِرف‌ ندارد و با استدلال‌ غير منطقي‌، يك‌ علت‌ فوِق طبيعي‌ را جايگزين‌ آن‌ اصل‌ و اسباب‌ «وجود» مي‌كند.

به‌ هر تقدير، موضوعيكه‌ مطمح‌ نظراست‌ اين‌ است‌ كه‌ چنانچه‌ پژوهش‌ در فلسفه‌ را در ابعاد موضوعي‌ خويش‌ كه‌ مشتمل‌ بر شناخت‌ طبيعت‌ و انسان‌ و خداست‌ صِرفاً آنرا بدون‌ گرايش‌ مذهبي‌ و معطوف‌ به‌ آن‌ مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار گيرد و يا بتوانيم‌ قرار بدهيم‌ شايد فلسفه‌ئي‌ معقول‌ مبتني‌ يا حداقل‌ معطوف‌ بر ساختار دانش‌ و علم‌ حاصل‌ شود كه‌ مشخصاً مقصد تفكر است‌ كه‌ انديشه‌ها،‌ مشتاِق بر آنند‌‌ كه‌ قبلاً شفافيت‌ و بدون‌ ابهام‌ چنين‌ منظري‌ سخت‌ مينمود كه‌ كدورت‌ و عدم‌ تعيُن‌ آن‌، گاه‌ انديشه جستجوگر را در هزار توي‌ اين‌ مقوله‌، چنان‌ سرگردان‌ و متحير مينمود و مينماياند كه‌ تفحص‌ و بحث‌ در مورد فلسفه‌ و پيرامون‌ آنرا يا ديوانگي‌ انگاشته‌اند ويا تحيري‌ بي‌ انجام‌.

پندارهاي‌ فلسفي‌ در ادوار پيشين‌ محدود به‌ شناخت‌ موضوعيش‌ در خصوص‌ خدا و انسان‌ وطبيعت‌ بود حال‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بر دو گونه‌ از سه‌ موضوع‌ مذكور اكتفا نشد و يا بالعكس‌ چرا بر موضوع‌ كلي‌ شناخت‌ اين‌ عناصر بُعد ديگر و يا عنصر ديگر بر حيطه‌ اين‌ سه‌ موضوع‌ اضافه‌ نگرديد بحثي‌ است‌ مزاحم‌ منظور، كه‌ ما نيز استنباطي‌ فراتر از انگاره‌ فلسفي‌ همان‌ مقولات‌ «نه‌ در مفهوم‌ موضوعي‌ كلاسيك‌ آن‌» نمي‌توانيم‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ اعراضي‌ در آن‌ مشاهده‌ نمي‌شود كه‌ احتمالاً اشرافي‌ بيش‌ بر كليت‌ آن‌ ناممكن‌.

لذا فلسفه‌ را از دو ديدگاه‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ مي‌گذاريم‌.

1ـ فلسفه‌ كلاسيك‌ و فلسفه‌ مدرن‌

2ـ فلسفه‌ «انتخاب‌» يا فلسفه‌ آخر

فلسفه‌ كلاسيك‌ و مدرن‌ را كه‌ مشتمل‌ بر انگاره‌هاي‌ فلسفي‌ متقدم‌ پيش‌ از رنسانس‌ و فلسفه‌هاي‌ متأخر بعد از رنسانس‌ است‌ به‌ اختصار در فصل‌ اول‌ و فلسفه‌ "انتخاب‌" را در فصل‌ دوم‌ كه‌ فعلاً با شرح‌ مختصرِ برآن‌ كفايت‌ مقدماتي‌ موضوع‌، احساس‌ مي‌شود و نياز به‌ شرح‌ و بسط‌ آن‌ را چنانچه‌ فرصتي‌ را مُقَدَر آيد در فصول‌ نانوشته‌ بعد ارائه‌ خواهد شد.

شايد بتوان‌، پويش‌ ذهني‌ انسان‌ به‌ ماورالطبيعه‌ را با آغاز پرستش‌ هوما،نخستين‌ مشخصه‌ و رگه‌هاي‌ اصلي‌ انگاره‌هاي‌ فلسفي‌ بشرِ دانست‌ كه‌ سرچشمه‌ آن‌ از سرزمين‌ ايران‌ ويچ‌ (EraNvej) در عهد قديم‌ است‌ كه‌ آثارش‌ در اساطير اقوام‌ هند و ايراني‌ بجاي‌ مانده‌ است‌.

آريائيهاي‌ هند وايراني‌، بعد از جدا شدن‌ از آرائيان‌ اروپائي‌ به‌ فلات‌ ايران‌ مهاجرت‌ كردند ومتعاقب‌ آن‌ آريائيهاي‌ هند راه‌ شمال‌ هندوستان‌ را در پيش‌ گرفتند و " پاراسيكا "ها با زرتشت‌ خويش‌ در پارس‌ فلسفه‌ئي‌ را بنا نهادند كه‌ برخاسته‌ از آئين‌ ژرفي‌ بود كه‌ قرنها نيز بر انديشه‌ فلاسفه‌ يوناني‌ و اروپائي‌ تأثير گذاشت‌.

از آن‌ سو آريائيان‌ هند كه‌ با عدم‌ توافق‌ با تيره‌ آريائيان‌ ايراني‌ بطرف‌ شمال‌ هند مهاجرت‌ نمودند و اين‌ جدائي‌ پس‌ از قرنها همزيستي‌ كه‌ حداقل‌ تا پيش‌ از 1400 سال‌ قبل‌ از ميلاد ميرسيد و به‌ همان‌ مناسبت‌ خدايان‌ مشتركي‌ را پرستش‌ مي‌كردندو به‌ دو قوم‌ جداگانه‌ئي‌ بدل‌ گشتند كه‌ هركدام‌ از دو تيره‌ آريائي‌ به‌ پرستش‌ خدايان‌ خود پرداختند لذا هر يك‌ بنوبه‌ خود خداي‌ ديگري‌ را نفي‌ و بر پرستش‌ خدايان‌ خويش‌ تأكيد داشت‌.

كه‌ برهمين‌ مبناء خدايان‌ ديوايي‌ Daiv در رديف‌ خدايان‌ اسورا (اهورا) ئي‌ قرار گرفتند و در تكامل‌ نظراتشان‌ سكنه‌ ايراني‌،اهورا پرست‌ و غالب‌ سكنه‌ هند،ديوا پرست‌ شدند و خدايان‌ آنها در هند و ايران‌ به‌ دو مفهوم‌ متضاد تبديل‌ گشت‌ چنانكه‌ اهورائيان‌ "آندرا "، خداي‌ مقدس‌ هند را ديوي‌ به‌ معناي‌ موجوديت‌ شّر پنداشتند و هنديان‌ ،اهوراي‌ مقدس‌ ايرانيان‌ را ديو خبيث‌ بشمار آوردند در صورتيكه‌ در عهد قديم‌ هند به‌ خدايان‌ بزرگ‌ به‌ عنوان‌ احترام‌ لقب‌ "اسورا "يا " اهورا "مي‌دادند كه‌ بعد از جدائي‌ اين‌ دو طايفه‌ اين‌ صفت‌ بزرگ‌ و والا همچنان‌ براي‌ ايرانيان‌ محفوظ‌ ماند و براي‌ هنديان‌ كه‌ احتمالاً براي‌ تقابل‌ با ايرانيان‌ بود بر اهورا صفت‌ كاملاً منفي‌ شر اطلاِق گرديد.

پيش‌ از كوچ‌ كردن‌ طوايف‌ و اقوام‌ آريائي‌ هند و ايراني‌ از موطن‌ مشترك‌ خويش‌، طوايف‌" هندواروپائي‌" با هم‌ زندگي‌ ميكردند و خدايشان‌ از مظاهر طبيعت‌ چون‌ آسمان‌ و زمين‌ و ماه‌ و خورشيد و باد و آب‌ و خاك‌ و غيره‌ بود ضمن‌ اينكه‌ آريائيهاي‌" هند "و "ايران"‌ علاوه‌ بر ارج نهادن بر" آتش‌ " بر پرستش‌ هوما (HooMa) يا (سوما SoMa ) كه‌ خداي‌ مقدس‌ و بزرگي‌ بشمار ميرفت‌ ميپرداختند كه‌ به‌ گونه‌ ئي‌ خداي‌ نامحسوس‌ محسوب‌ ميگرديد.

آنچه‌ محرز و مسلم‌ مينمايد اينست‌ كه‌ چهار قرن‌ قبل‌ از ميلاد طوايف‌ آريائي‌ هند و ايراني‌ خداي‌ "ميترا" خداي‌ "وروتا " و نيز خداي‌ "اندرا" و "نايسته‌" را پرستش‌ مي‌كردند كه‌ پرستش‌ آنها در" ريگ‌ ودا " و " اوستا " آمده‌ است‌.

در ريگ‌ ودا در سرود 129 ماندالاي‌ دهم‌ آمده‌ است‌ كه‌ در آغاز نه‌ نيستي‌ بود نه‌ هستي‌ همه‌ جا آب‌ بود و تاريكي‌ در تاريكي‌ و در (چهازكيه‌ اوپانيشاد) چين‌ به‌ صراحت‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ عدم‌ (وجود) شد.

در "پريهه‌ آرنيك‌ اوپانيشاد" چنين‌ است‌ كه‌ در ابتدا هيچ‌ چيز نبود اين‌ عالم‌ از نيستي‌ بوجود آمد و گام‌ اول‌ در ظهور عالم‌،اراده‌ بود كه‌ مظهر خرد است‌ و سپس‌ آب‌ و آتش‌ و خاك‌ و باد و نور و آسمان‌ و فضابوجود آمد و جالب‌ اينكه‌ انسان‌ نخستين‌ را آمده‌ از آسمانِ بهشت‌ ميداند.

از سوئي‌ ديگر در 3000 سال‌ قبل‌ از ميلاد پرستش‌ خدايان‌ مصري‌ ، ازيريس‌ ( OZiRis) ـ ايزيس‌ (isis) ـ هروئس‌ (HORS) در ميان‌ مصريان‌ رواج‌ داشت‌ و در يونان‌ "زئوس‌" يا "ژديكو " را مي‌پرستند و دهها خداي‌ ديگر.

هنديان‌ نيز پس‌ از استقرار آريائيهاي‌ هند "برهما "را پرستش‌ ميكردند و در 500 سال‌ ق م‌ "بودا" را مقدس‌ ميداشتند.

آنچه‌ مسلم‌ است‌ از منظر مصلحين‌ و خرد ورزان‌ از پيامبران‌ و انديشمندان‌ گرفته‌ تا دانشمندان‌ و فيلسوفان‌ نواحي‌ مختلف‌ جهان‌ في‌ المثل‌ در ايران‌ باستان‌ چون‌ مغانهاي‌ وحدت‌ گرا تا زرتشت‌ و تا فرزانگان‌ "زندكي‌" و از "زرواني‌" و "كيومرثي‌" و "مانوي‌" ...و درهند عهد قديم‌ مصلحين‌ نظام‌ "وان‌تا " VEDATA "كاپيلا" و بودا و... در يونان‌ باستان‌ فيلسوفان‌ از سولون‌ ـ تالس‌ و "هراك‌ لي‌ توس‌ " و امپدوكل‌ و سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو... كه‌ وجود خدا و طبيعت‌ و انسان‌ را بنوعي‌ تبيين‌ نمودند و غالب‌ آنها و آنهائيكه‌ پيش‌ از آنها ميزيسته‌اند و بعد از آنها آمده‌اند و در تعقيب‌ هدفشان‌ تاكنون‌ نيز ادامه‌ داشته‌ است‌ در يك‌ "پيام‌ مشترك‌" در سايه‌ تلاش‌ و شهامت‌ ابراز انديشه‌هاي‌ انقلابيشان‌ و در تفكر متعالي‌ خويش‌، در مراتب‌ گوناگون‌ هدفي‌ جز اصلاح‌ جامعه‌ متشتت‌ و متباين‌،و آزادي‌ انسان‌ را از اسارت‌ به‌ هر طريق‌ ممكن‌ در پرتو رهيافتهاي‌ خويش‌ نداشتند.

گرچه‌ تباين‌ بخشي‌ از افكار فلسفي‌ يك‌ آئين‌ با آئين‌ ديگر امكان‌ نتيجه‌ مطلوب‌ را در جوامع‌ مختلف‌ به‌ يك‌ اندازه‌ و معيار و به‌ شكلي‌ متضمن‌ مي‌شود كما اينكه‌ همگراين‌ طيفي‌ از يك‌ انديشه‌ با انديشه‌ ديگر در جوامع‌ متفاوت‌ و حتا‌ در طوايف‌ و اقوام‌ متفاوت‌ در يك‌ جامعه‌ نمي‌تواند برهاني‌ بر يك‌ نتيجه‌ واحد منجر شود كه‌ اصولاً بطور كامل‌ چنين‌ نيست‌ و نتايج‌ تا حدودي‌ مشابهند بويژه‌ اگر ابعاد مقبوليت‌ علمي‌ و نظري‌ آن‌ در تكامل‌ بشريت‌ مؤثر افتد چنانچه‌ تأثير شگرف‌ انديشه‌هاي‌ زرتشت‌ بر حكيمان‌ و فيلسوفان‌ غير ايراني‌ جهان‌ غير قابل‌ انكار است‌.

نفوذ مفاهيم‌ زرتشت‌ در يونان‌ بر هراكليتوس‌ و فيثاغورث‌ و افلاطون‌ و ارسطو و كنوستيك‌هاي‌ GNOStic مسيحي‌ تا برادلي‌ و سورلي‌... همه‌ حكايت‌ از آن‌ دارد كه‌ زرتشت‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حكيم‌ و مصلح‌ بزرگ‌ و با روح‌ فلسفي‌ خويش‌ به‌ كثرت‌ جهان‌ عيني‌ مي‌نگريست‌ و با همت‌ و تلاش‌ بر آن‌ بود كه‌ ثنويت‌ را وحدتي‌ بخشد و تبيين‌ تشتت‌ را به‌ گونه‌ ئي‌ فرو نشاند.

در حاليكه‌ ماني‌ با ثنويت‌ خويش‌ از جهان‌ ديدي‌ ديگر داشت‌.

همانطور كه‌ قبلاً اشاره‌ شد دوستاران‌ و اختيار كنندگان‌ حكمت‌ از مشرِ ق و از سرزمين‌هاي‌ باستاني‌ ايران‌ و هند ومصر و چين‌ و سپس‌ كلده‌ و سوريه‌ خود را نشان‌ داد گر چه‌ گذاشتن‌ عنوان‌ فيلسوف‌ به‌ حكما و انديشمندان‌ تا پيش‌ از قرن‌ ششم‌ متصور نيست‌ كه‌ يقيناً پس‌ از تاريخ‌ مذكور بر بزرگان‌ انديشه‌ و تفكر در سرزمين‌ يونان‌ مصطلح‌ گرديد كه‌ تعميم‌ آن‌ به‌ انديشه‌ ورزان‌ و فرزانگان‌ گذشته‌ غير يوناني‌ نه‌ تنها بي‌ راه‌ نيست‌ بلكه‌ اگر پيش‌ فرضي‌ ديگري‌ به‌ جز فيلسوف‌ بر انديشمندان‌ قرار مي‌گرفت‌ يا عناويني‌ مانند پيامبر بود يا پيشوا و مصلح‌ و يا فرزانه‌ و حكيم‌ و همرديف‌ آن‌... كه‌ صرف‌ اين‌ كلمه‌ و فيلسوف‌ بعد از بروز افكار حكيمانه‌ يونانيها متداول‌ گرديد كه‌ از اولين‌ها ميتوان‌ از امپروكل‌ و فيثاغورث‌ و سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو نام‌ برد كه‌ ارو پائيان‌ نيز تالس‌ thales و پيتاكوس‌ pitlakos و بياس‌ Bias و سولون‌ SOLON را از حكماء متقدم‌ مي‌دانند.

به‌ هر حال‌ اين‌ افراد و افراد غير يوناني‌ قبل‌ از آنها را به‌ مفهوم‌ عناوين امروزين‌ نمي‌توان‌ نام فيلسوف‌ را بر آنها نهاد كه‌ انديشمنداني‌ بودند كه‌ با نبوغ‌ فكري‌ خويش‌ يا سخنوري‌ بودند و يا معلمين‌ بزرگ‌ و واضعين‌ در مورد قوانين‌ اجتماعي‌ كه‌ تقدس‌ آنها مورد ارج‌ مردم‌ زمانه‌ خود مي‌شد و از اين‌ رو تأثيرات‌ قاطعي‌ در امور مملكتي‌ داشتند مانند سولون‌ كه‌ بوجود آورنده‌ مشروطيت‌ و واضع‌ قوانين‌ عمومي‌ در يونان‌ بشمار مي‌آمد.

بعضاً نيز ارو پائيان‌ اين‌ حكيمان‌ و دانشمندان‌ را phisyologeu (فيزيولوگ)‌ يا طبيعي‌ دان‌ مي‌ناميدند و در ايران‌ آنها را "فرزانگان‌ " و در هند "بدوان‌" و "يشروست‌ " و در جوامع‌ سامي‌ آنهابه‌ "نيرو خاويو " و حكيم‌ معروف‌ بودند.

رجال‌ دانشمند يوناني‌ ق م‌ با تحول‌ بنيادين‌ از خرافه‌ پرستي‌ به‌ رب‌ نوع‌ها و تفكر پيرامون‌ آنها به‌ تفكري‌ معتدل‌ از طبيعت‌ از طريق‌ استقراء و تتبع‌ در اصل‌ و اسباب‌ عناصر و كشف‌ قوانين‌ و ارتباطات‌ آنچه‌ كه‌ طبيعت‌ بود پرداختند كه‌ مالاً به‌ چگونگي‌ ابزاز معلول‌ها و اسباب‌ نهائي‌ آنها بنوعي‌ نتيجه‌گيري‌ و اعلام‌ رأي‌ ميشد كه دراين فرآيند دانشمندي‌ مانند تالس‌ آب‌ را اصل‌ هستي‌ و اناكسيمندر ANAXIMANDER اصل‌ همه‌ عناصررا ماده‌ المواد ميدانست‌ كه‌ آنرا مجموعه‌ اضداد مي پنداشت كه حدودي‌ و شكلي‌ بر آن‌ قايل‌ نبود و انكسميرزس‌ Anaximenes روح‌ و هوارا علت‌ هستي‌ بيان‌ نمود وانكساگور ANaxagor كه‌ در 500 ق م‌ مي‌زيست‌ ماده‌ئي‌ با اجزاء مشابه‌را اصل‌ عالم‌ قرار ميداد‌ كه‌ حقيقت‌ ذاتش‌ نامعلوم‌ بود و چنين مي پنداشت‌ شعور هر كدام‌ از اجزاء متناسب‌ با عناصر متفاوت‌ است‌ و لذا گشودن آنها‌باعث‌ ظاهر شدن‌ موجودات‌ ميگرديد.

" ارئيدادوس‌" نيز مانندي چون رأي‌ و نظر تالس‌ راابراز مينمود دموكريت‌ (ديمقراطيس‌ DeMcerit ) كه‌ افكارش‌ منبعث‌ از "لوسيت"‌ است‌ جهان‌ را از اجسام‌ كوچك‌ و بسيار ريز و نامرئي‌ ميدانست‌ كه‌ آن‌ اجسام‌ نامرئي‌ را اتم‌ AtoM نامگذاري‌ كرد. امپادكلس‌ EMPedoclc اصل‌ جهان‌ را بر چهار عنصر آب‌ و آتش‌ و خاك‌ و هوا مبتني‌ دانست‌ و هراكليت‌ Heraclite آتش‌ را اصل‌ مواد و عناصر دانست‌ و جهان‌ و همه‌ عالم‌ را پويا و تحرك‌ آنها را ابدي‌ اعلام‌ نمود.

افرادي‌ مانند لورگياس‌ و تراسيماك‌ و پره‌ تاگوارس‌ pratagoraas و ايسوكرات‌ isockate و دموستنس‌ از فلاسفه‌ سوفيسم‌ sophisme بودند كه‌ اغلب‌ به آن مانند علم‌ سخنوري‌ از جنبه‌هاي‌ سياسي‌ و پيرامون‌ به آن‌ مي‌پرداختند كه‌ تقريباً ميتوان‌ گفت‌ در اين‌ دوره‌ مفهوم‌ فلسفه‌ از هدفمندي‌ علم‌ فلسفه‌ دور گرديد.

در زمان‌ سوفسطائيان‌ كه‌ منطق‌ و براهين‌ و استدلالشان‌ جز هرج‌ و مرج‌ افكار و انديشه‌ها را ارمغاني‌ بهمراه‌ نداشت‌ وجامعه‌ را با لاقيدي‌ و آشوب‌هاي‌ بسيار مواجه‌ نمودند.

سقراط‌ همانند طبيعون‌ و ماديون‌، فلسفه‌ را مجدداً در مسير و نظرات‌ كشف‌ و علل‌ عناصر وكلا عالم‌ وجود برد و راه‌ بحث‌ پيرامون‌ آن‌ را گشود كه‌ بايد متذكر گرديد سقراط‌ تتبع‌ در امور طبيعي‌ و پيرامون‌ آنرا بر مبناي‌ امور اخلاقي‌ و بر پايه‌ علم‌ و معرفت‌ بنا نهاد كه‌ تأثير و نقش‌ بزرگ‌ آن‌ بر فلاسفه‌ بعد از وي‌ مشهود است‌ كه‌ افلاطون‌ و ارسطو نيز روش‌ سقراط‌ را پيگيري‌ نمودند گر چه‌ افكار و انديشه‌ زرتشت‌ نيز بر افلاطون‌ و ارسطو بي‌ تأثير نبود كه‌ قبلاً بر آن‌ اشاره‌ شد. بعد از سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو كه‌ شيوه‌ سقراط‌ را ادامه‌ دادند فلسفه‌ در يونان‌ در حدود قرن‌ 3 قـ.م‌ در مفهوم‌ كلي‌ خود شامل‌ كليه‌ علوم‌ و فنون‌ اطلاِق مي‌گرديد كه‌ پس‌ از مهاجرت‌ فلاسفه‌ يوناني‌ به‌ اسكندريه‌ ، دانشمندان‌ به‌ انفطاك‌ علوم‌ از فلسفه‌ پرداختند هر يك‌ از آنها رشته‌ خاص‌ را انتخاب‌ نمودند مانند بطليموس‌ و ارسطرخس‌ كه‌ رشته‌ هندسه‌ و اقليدس‌ و جالينوس‌ در طب‌ و در رهبانيت‌ ارشميدس‌.

در اين‌ دوره‌ بود كه‌ بعلت‌ نزديك‌ شدن‌ فلاسفه‌ يوناني‌ به‌ كشورهاي‌ شرقي‌، فلسفه‌ يونان‌ با عرفان‌ و اشراِق آشنا و با آن‌ درآميخت‌ و تحت‌ تأثير فلسفه‌ مشرِ ق زمين‌ بود كه‌ اروپائيان‌، فلاسفه‌ اسكندريه‌ را التقاطي‌ ECLETIC مي‌نامند و آن‌ امتزاج‌ و آميختگي‌ حكمت‌ شرِ ق و يونان‌ بود كه‌ پويائي‌ بيشتر فلسفه‌ را باعث‌ گرديد.

پس‌ از تولد عيسي‌ مسيح‌ و گسترش‌ دين‌ مسيحيت‌ در مناطق‌ وسيعي‌ در روم‌ و يونان‌ و اطراف‌ و اكناف‌ خود و استيلاي‌ معنوي‌ تعاليم‌ مسيح‌، فلسفه‌ تا حدودي‌ از توسعه‌ خود باز ماند و متعصبين‌ مانند " ژوستي‌ تين‌ " در حدود سالهاي‌ 550 ، مسيحيت‌ را مخالف‌ فلاسفه‌ دانست‌ و سالهاي‌

متمادي باعث‌ گسستگي‌ حكمت‌ از جامعه‌ يوناني‌ شد و مثمر‌ پيدايش‌ دوران‌ نكبت‌ و بدبختي‌ قرون‌ وسطي‌ گرديد كه‌ جهالت‌ و مظالم‌ بسيار آن‌ چندين‌ قرن‌ جامعه‌ غربي‌ را به‌ فساد و تباهي‌ و آلام‌ و مصائب‌ گرفتار نمود.

در اين‌ اوان‌ در قرن‌ هفتم‌ ميلاد مسيح‌ با پيدايش‌ دين‌ اسلام‌ با آميختگي آن با انديشه هاي ايراني ياران محمد ،تحولي‌ از شرِ ق بروز كرد كه‌ از سرچشمه‌ حكمت‌ و فلسفه‌ دين‌ محمد از سرزمين‌ شن‌زار عرب‌ خود را نمايان‌ ساخت‌ كه‌ متعاقب‌ آن‌ اطراف‌ و اكناف‌ مكه‌ و حجاز و قسمتي‌ از جهان‌ را در برگرفت‌ گرچه‌ اسلام‌ در سرزمين‌ جهل‌ و خرافات‌ و ظلم‌ و ستمگري‌ عرب‌ و حشي‌ چون‌ نوري‌ باعث‌ تباهي‌ بخشي‌ از ظلمت‌هاي‌ تبعيض‌ و نابرابري‌ و نابخرديهاي‌ اعراب‌ گرديد اما رگه‌هاي‌ عفن‌ عربيت‌ جاهلي‌ ريشه‌ در تارپود نسلي‌ بود كه‌ نه‌ اصالتي‌ در فرهنگ‌ و تمدن‌ بشري‌ داشت‌ و نه‌ شاخصه‌ئي‌ در افتخارات‌ اسلاف‌ و آباء و اجداديشان‌.

به‌ هر روي نبوغ‌ محمد و عطوفت‌ اسلامي‌ دين‌ وي در اوايل ابلاغ درپيش از مهاجرت‌ و حكمت‌ پوياي‌ آن‌ از اقوام‌ متشتّت‌ عرب‌ قومي‌ يكپارچه‌ معطوف‌ به‌ مناقب‌ وي‌ و چند مسلم‌ واقعي‌ به‌ وجود آمد كه‌مي‌توانست‌ بعد از وفات‌ محمد ،البته با درايت‌ خلفا و مبتني‌ بر آيه‌ " لااكراه‌ في‌الدين‌ " ، به گسترش صلح وبرابري و حكمت‌ و معنويت بيانجامد و ‌بخش مورد توجه دين اسلام آنهم با پذيرش‌ انتخابي‌ و تجاذبي‌ آن‌ به يك‌ فلسفه‌ و انديشه‌ نسبتا فراگير در نقاط مختلف جهان دست يافت نه‌ با شمشير و جنگ‌ ، و نه‌ با تهديد و ارعاب‌ و تكفير بر مردم‌ ساير ملل‌ .....كه وسوسه هاي قدرت وغنائم ، تازيان وخلفاي بي درايت وبي خردشان ، اين دين را با همه وابستگي هاي خرافيش بربخش بزرگي از مناطق جهان تحميل نمودند .

در زمان‌ ظهور حضرت‌ موسي‌ و حكومتهاي‌ فراعنه‌ مصر، فلسفه‌ سقراط‌ نيز با آميختگي‌هاي‌ انگاره‌ئي‌ و خرافي‌ سرزمين‌ تحت‌ سلطه‌ فرعونيان‌، از بطن‌ و مفهوم‌ اصلي‌ خود جدا شد كه‌ در آن‌ ادوار نيز توسعه‌ حكمت‌ و علم‌ فلسفه‌ متوقف‌ گرديد همانطور كه‌ در قرن‌ يكم‌ پيش‌ از ميلاد در اسكندريه‌ "فيلون‌" ديندار يهودي‌ فلسفه‌ و حكمت‌ يونان‌ را براي‌ اينكه‌ گسترشي‌ بر تعليمات‌ تورات‌ بدهد، وجود سه‌ اصل‌ احديت‌ و عقل‌ و روح‌ را در قالب‌ تعليمات‌ يهوديت‌ قرار داد همچنان‌ كه‌ تثليث‌ مسيحت‌ تبيين‌ خدا و روح‌القدوس‌ و عيسي‌ مسيح‌ را در مبحث‌ فلسفي‌، براهيني‌ بر اثبات‌ معاد و خدا گردانيد كه‌ در پوشش‌ فلسفي‌ فيلون‌ در رواقيون‌ و با بهره‌گيري‌ از بخشي‌ از فلسفه‌ افلاطون‌ و ارسطو علم‌ كلام‌ (اسكولاستيك‌) به‌ وجود آمد كه‌ مآلا با سقوط‌ عقايد سقراطي‌ بخشي‌ از افكار ارسطوئي‌ در قالب‌ تفكرات‌ مبلغين‌ مسيحي‌ چنان‌ عرصه‌ را بر علم‌ و حكمت‌ و فلسفه‌ تنگ‌ گردانيد كه‌ هر نوع‌ مخالفتي‌ با آن‌، تكفيري‌ بر آن‌ صادر مي‌شد و به‌ تبع‌ آن‌ هر نوشته‌ئي‌ از مكتبهاي‌ فلسفه‌ گذشته‌ به‌ طرِ ق مختلف‌ از ميان‌ برداشته‌ و يا كلاً سوزانده‌ مي‌شد كه‌ در اين‌ ميان‌ از فلاسفه‌ اسكولاستيك‌ قرون‌ وسطائي‌، "سن‌ آنسلم‌" را ميتوان نام برد كه‌ تبعات‌ انديشه‌ وي‌ گربيانگير دوران‌ سخت‌ مسيحت‌ راستين‌ گرديد.

لذا مشاهده مي‌شود كه‌ مسيحت‌ و مبلغين‌ مسيحي‌ با استخدام‌ فلسفه‌ و علم‌ در خدمت‌ عقايد اسكولاستيكي‌ خود ، حدود ده‌ قرن‌ منطقه‌ وسيعي‌ از جهان‌ را دستخوش‌ افكار قرون‌ وسطائي‌ قرار دادند كه‌ نتيجه‌ آن‌ باعث‌ خاموشي‌ نور حكمت‌ در بخشي‌ از مناطق‌ گرديد كه‌ خود يكي‌ از مهمترين‌ مراكز حكمت‌ و فلسفه‌ بود. و در چنين‌ اوضاع‌ و جو اختناِق قرون‌ وسطائي‌ آن‌ نواحي‌، شكوفائي‌ فلسفه‌ و حكمت‌ در سرزمين‌ آرئيان‌ هند و ايراني‌ و حتا‌ مناطق‌ سامي‌ عربي‌ ، آغازي نو را نويد ديده گاه هاي بشري ميداد كه اين شكوفائي مديون‌ هوش‌ و ذكاوت‌ و درايت‌ ايرانيان‌ زردتشي‌ بود كه‌ حكمت‌ و فلسفه‌ و كلا انديشه‌ بشري‌ را در پوياني‌ خويش‌ ياري‌ داد لذا مي بينيم كه دراين دوران ، فرقه‌هائي‌ و جنبش‌هائي‌ كه‌ منبعث‌ از پندارهاي‌ نو معتزله‌ و شعوبيه‌ بودند دربرابر اشعري‌ها به‌ گسترش‌ و پويش‌ فلسفي‌ جوامع‌ پرداختند كه درين ميان ميتوان از تاثيرات فلسفي ابن سينا وسهرودي ياد نمود....

‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ انشعابهائي‌ از نظرات‌ اصلي‌ همچنان‌ درگير بحث‌هاي‌ نظري‌ و مآلا بروز سنتزي‌ جديدي‌ مي‌شد ضمن‌ اينكه‌ نمي‌توان‌ از نظر دور داشت‌ كه‌ پس‌ از حمله‌ مغول‌ در اواخر قرنِ 12، فلسفه‌ اسلامي‌ نيز با تشتت‌هاي‌ بسيار، سبب‌ چالش‌هاي‌ بسط‌ و توسعه‌ خود گرديد و دين‌ اسلام‌ همانطور كه‌ با شمشير مسلمين‌ در قسمتي‌ از آسيا و اروپا استيلاي‌ خود را تحميلاً برقرار كرده‌ بود و چون‌ ريشه‌ عميقي‌ كه‌ به‌ همان‌ دليل‌ ارعاب‌ و زور در قلب‌ و افكار جوامع‌ ايران‌ و اروپا نداشت‌ از هم‌ گسيخت‌ و با تجزية‌ امپراطوري‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ و پايگاهاي‌ نظري‌ و اعتقادي‌ آن‌. ايرانيان‌ با فرصتهاي‌ متشتّت‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ عرب‌، خود را از بند فرمانرويان‌ عرب‌ فاسد نجات‌ دادند.

و در جنگهاي‌ صليبي‌ نيز اروپائيان‌ بخش‌ وسيعي‌ از اروپا را كه‌ تا اندلس‌ و ماوراي‌ آن‌ كشيده‌ شده‌ بود از دست‌ حكام‌ مسلمان‌ خارج‌ كردند و از آنها پس‌ گرفته‌ شد و با طرد مطلق ونسبي دين‌ تحميلي‌ اسلام‌ وتحريفات آن‌ ، خود را رها نمودند.

البته‌ فلاسفه‌ و دانشمندان‌ كشورهاي‌ آسيائي‌ و اروپائي‌ و افريقائي‌ بهره‌ئي‌ از آن‌ بخشي‌ از فلسفه‌ پوياي‌ اسلامي‌ كه‌ آنهم‌ با امتزاج وغالبا برگرفته از‌ فلسفه‌ مشرِق زمين‌ يعني كشور ايران‌ بود كسب‌ نمودند كه‌ در بينش‌ فلسفي‌ بعد از قرون‌ وسطي‌ تأثيرات بسزائي داشت‌، كه‌ با بهره‌گيري‌ مناسب‌ از آن‌ ، باعث‌ گسيختگي‌ اروپائيان‌ از كليساي‌ خشن‌ و بي‌تعقل‌ گرديد و هم‌ از استيلاي‌ مسلمانان‌ دگمانيزم‌ رهائي‌ يافتند،

كه‌ شرح‌ و بسط‌ و تفسير جزئيات‌ در اين‌ مقوله‌ نمي‌گنجد كه‌ با مراجعه‌ به‌ منابع‌ بسيار در متون‌ داخلي‌ و خارجي ، ميتوان‌ واقعيت‌ موضوع‌ و پيرامون‌ آنرا كه‌ غالباً غيرقابل‌ انكار است‌ مورد تفحص‌ و تحقيق‌ بيشتر قرار داد. گرچه‌ مبحث‌ فوِق الذكر منافاتي‌ در تبيين‌ سير فلسفي‌ نمي‌تواند داشته‌ باشد اما چون‌ مشخصا بحث‌ اين‌ مجموعه‌ در فصل‌ اول‌ ، بيان‌ آنچه‌ كه‌ حكمت‌ در مسير زمان‌ و تبيين‌ فرآيند تاريخي‌ آن‌ هر چند مختصر بوده است لذا‌ لزوم‌ موارد اشاره‌ئي‌ را به‌ تأثيرات‌ فلسفه‌ بر دين‌ و يا دين‌ بر فلسفه‌ در ادوار مختلف‌ بدون‌ اينكه‌ تلفيق‌هاي‌ فوِق، بيان‌ صرف‌ علم‌ فلسفه‌ نيست‌، اشرافي‌ باشد براي‌ خواننده‌ گرامي پژوهشگر ، بر بعد تطبيقي‌ آن‌ با فلسفه‌ "انتخاب‌"، كه‌ متعاقباً در فصل‌ دوم‌ به‌ آن‌ مي‌پردازم‌.

در تعقيب‌ موضوع‌ و در ادامه‌ سير فلسفه‌ ، در خلال‌ جنگهاي‌ صليبي‌ افرادي‌ مانند سنت‌ توماس‌ و مارتين‌ و ميكاثيل‌ اسكات‌ حدود سال‌ 1217 ميلادي‌ و ريموزلال‌ با ترجمه‌ آثار مسلمين‌ و نيز دانشمندان‌ مسلمان‌ كه‌ پس‌ از فتح‌ قسطنيه‌ 1453 به‌ ايتاليا عزيمت‌ و يا گريخته‌ بودند "امانيسم‌ Humanistes " و حقيقت‌ فلسفه‌ افلاطون‌ و ارسطو و اشكالات‌ و اعتقادات‌ بر آنها‌ را دريافتند.

در قرن‌ 13م‌ معارف‌ اسلام‌ توسط‌ مسيحيان‌ در مكتب‌ مطالعاتي‌ مشرِق زمين‌ در "تولد و" به‌ بحث‌ و بررسي‌ گذاشته‌ شد و بهره‌برداري‌ فراواني‌ از تعاليم‌ عرفاني‌ و فلسفي‌ اسلام‌ و فلسفه‌ ايراني‌ و در حقيقت فلسفه "اسلامي‌ ايراني‌ " بردند كه‌ قبلاً اشاره‌ گرديد.

از قرن‌ 12 تا حدود قرن‌ 14 ميلادي‌ ، پويائي‌ تمدن‌ اسلامي‌ در سرزمينهايي‌ كه‌ در سيطره‌ سياسي‌ اسلام‌ بود رو به‌ افول‌ و تخدير گذاشت‌ و غرب‌ با فيلسوفان‌ و انديشمندانش‌ چون‌ دكارت‌ و بيكن‌ و لايب‌ و نتيز و ژپوراند ، نحله‌ اسكولاستيك‌ را در بطن‌ خويش‌ از ميان‌ برد و عقل‌ و علم‌ را از زنجير و دژ كليسا و ايمان‌ كليسائي‌ رهائي‌ بخشيدند و مجدداً پس‌ از حدود 9 قرن‌، رنسانس‌ باب‌ تازه‌ئي‌ بر فلسفه‌ و حكمت‌ گشود و تمدن‌ جديدي‌ را پايه‌گذاري‌ كرد كه‌ تاكنون‌ نيز ادامه‌ آن‌ و پيشتازيش‌ در تمدن‌ جهاني‌ مبرز است‌.

عدم‌ مشابهت‌ فلسفه‌ اسكولاستيك‌ و فلسفه‌ بعد از رنسانس‌ در اين‌ اختلاف‌ نهفته‌ بود كه‌ امثالي‌ چون‌ فرانسيس‌ بيكن‌ و رنه‌ دكارت‌ فلسفه‌ را بر پايه‌ تتبع‌ و كنكاش‌ در جزئيات‌ و در مشاهدات‌ و تجارب‌ بنا نهادند كه‌ اين‌ تفحض‌ و تحقيق‌ يا در آزمايشگاه‌ مورد تأئيد قرار مي‌گرفت‌ و يا از منظر وقايع‌ طبيعي‌ و قوانين‌ مرتبط‌ با آن‌.

بيكن‌ با انتقاد از فلسفه‌ ارسطو و افلاطون‌ مسبب‌ رها شدن‌ فلسفه‌ از دين‌ گرديد و استدلال‌هاي‌ نظري‌ و تعقل‌ را بدون‌ تجربه‌ بي‌اعتبار دانست‌ و مقصود و هدف‌ حكمت‌ و فلسفه‌ را دست‌ يابي‌ و تفوِق انسان‌ بر طبيعت‌ با بهره‌گيري‌ از علم‌ تجربي‌ ميسر مي‌دانست‌ كه‌ تجربه‌ بايد در جهت‌ بهره‌مندي‌ در خدمت‌ زندگي‌ بشريت‌ قرار گيرد كه‌ اين‌ تحول‌ فلسفي‌ بعد از رنسانس‌ برگشتي‌ بر فلسفي‌هاي‌ پيش‌ از سوفيسم‌ بود كه‌ در اين‌ ميان‌ دكارت‌ در فلسفه‌ جديد گام‌ بلندي‌ برداشت‌ و بايد گفت‌ سهم‌ به‌ سزائي‌ در اين‌ تحول‌ به‌ خود اختصاص‌ داد.

دكارت‌ نيز در الهيات‌ و طبيعات‌ و رياضيات‌ نظرات‌ قابل‌ توجهي‌ ارائه‌ نمود و بر تجربه‌ و تحقيق‌ آزمايشگاهي‌ تأكيد بسيار داشت‌.

در همين‌ اوان‌ فلاسفه‌ و حكماء اسلامي‌.... هر يك‌ با نظراتي‌ چند پا به‌ عرصه‌ فلسفه‌ نهادند كه‌ با فلسفة‌ جديد كه‌ مبتني‌ بر مشاهده‌ و تجربه‌ در جزئيات‌ بود نزديك‌ و همگرائي‌ داشت‌ به‌ همين‌ منظور مي‌توان‌ از فيلسوف‌ ايراني‌ و دانشمندان‌ ايراني‌ چون‌ جابربن‌ حيان‌ در شيمي‌ و ذكريا و ابن‌ سينا در علوم‌ طب‌ و فرغاني‌ و البتاني‌ در علم‌ مثلثات‌ و ثابت‌ بن‌ قره‌ در رياضي‌ و زرقاني‌ ابوالوفا و قره‌ حرابي‌ و نورالدين‌ البطروشي‌ و ابن‌ يونس‌ در هيئت‌ و حسن‌ بن‌ هيثم‌ و قطب‌ شيرازي‌ و كمال‌ الدين‌ فارسي‌ در فيزيك‌ كه‌ كليه‌ افراد مذكور از راه‌ تجربه‌ و مشاهدات‌ به‌ كشف‌ قوانين‌ و معادلات‌ دست‌ يافتند و در خواص‌ عناصر و هيئت‌ و نجوم‌ روش‌ استقراءئي‌ را در پيش‌ گرفتند و قطعاً فلاسفه‌ ايراني‌ مسلمان‌ بودند كه‌ اولين‌ نظريه‌ و اجراي‌ درك‌ حقايق‌ و واقعيات‌ را بر مشاهده‌ و تجربه‌ را در امور علمي‌ مورد توجه‌ قرار دادند و بر اين‌ مبناء. نظريات‌ صرفاً تئوري‌ تحت‌ شعاع‌ مشاهده‌ و تجربه‌ قرار گرفت‌ لذا مي‌توان‌ استنباط‌ نمود كه‌ جنبه‌ علمي‌ فلسفه‌ در قرون‌ پس‌ از رنسانس‌ در غرب‌ و در شرِ ق مورد توجه‌ تقريباً يكساني‌ قرار گرفت‌ گرچه‌ بايد اذعان‌ داشت‌ كه‌ بعضاً مسلمين‌ جزمي‌ انديش‌ همانند اسكولاستيك‌هاي‌ مسيحي‌ با به‌ خدمت‌ گرفتن‌ فلسفه‌ به‌ توجيهات‌ و تعبيرات‌ فلسفي‌ براي‌ حل‌ مسائل‌ ديني‌ بهره‌برداري‌ و در حقيقت‌ سوء استفاده‌ مي‌كردند و مي‌كنند كه‌ سيطره‌ آن‌ نيز بر انديشه‌ فلسفي‌ امروز مثمرتبعات‌ بسياري‌ در جوامع‌ ديني‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ بوده‌ است‌.

شرحي‌ بيش‌ بر آنچه‌ گذشت‌ و تعاقب‌ نظرات‌ فلسفي‌

آورديم‌ كه‌ در تاريخ‌ ادبيات‌ فلسفي‌، آريائيان‌ نخستين‌ نژادي‌ بودند كه‌ بر آغازين‌ بشريت‌ متفكر، درون‌ پويائي‌ و خود پويائي‌ را به‌ گستره‌ آنچه‌ را كه‌ ماورائي‌ ميانگاشت‌ معطوف‌ نمود و آنرا در غالب‌ انگاره‌ها در عرصه‌ زيستن‌ نمودار كرد. تنوع‌ آئين‌ها كه‌ تبلور انگارهايشان‌ بود در پي‌ انفكاك‌ و جدائي‌ اقوام‌ آريائي‌، صورت‌ پذيرفت‌ لذا طبعاً پيدايش‌ انگاره‌هاي‌ متفاوت‌، رشد و شكوفائي‌ انديشه‌ را در نحله‌ هاي‌ ديني‌ و فلسفي‌ بدنبال‌ داشت‌.

در اوان‌، نمود انگاره‌هاي‌ غير استدلالي‌ بعلت‌ عدم‌ آگاهي‌ بر پديده‌ها در استيلاي‌ خرافه‌ و توهم‌ در امورات‌ اجتماعي‌ و ارتباطات‌ و نهايتاً در قواعد چگونه‌ زيستن‌ بدون‌ تأثير نبود، استيلاي‌ تأثيرات‌ متبوع‌ انگاره‌هاي‌ خرافي‌ و غير اخلاقي‌ و منحط‌ بعضاً مسبب‌ جدال‌ها و جنگ‌ها و گاهاً نيز سبب‌ همگرايي‌ و همگوني‌ مراودات‌ و تعميم‌ و گسترش‌ در ارتباط‌ با اقوام‌ و ملتهاي‌ همكيش‌ مي‌شد. عدم‌ انتظام‌ و عدم‌ همخواني‌ بر انگاره‌هاي‌ بشريت‌ گاه‌ نيز مثمر جهش‌هاي‌ تفكري‌ و بالطبع‌ بروز تمدن‌هاي‌ مقعول‌تري‌ در ملتي‌ واحد ميگرديد، چنانچه‌ ايران‌ و روم‌ در مقطي‌ از تاريخ‌ كه‌ توحش‌ سراپاي‌ قوميت‌هاي‌ بربر و عرب‌ را در بر گرفته‌ بود موضوعيتي‌ است‌ كه‌ برجستگي‌ و والائي‌ آن‌ در تاريخ‌ ملل‌ غيرقابل‌ انكار است‌. موهومات‌ و پندارهاي‌ بدوي‌ در مراتب‌ بالاتر به‌ انگاره‌هاي‌ سطحي‌ و بي‌ تعقل‌ و گاه‌ بي‌ منطق‌ ارتقاء پيدا مينمود و انگاره‌ها در تسلسل‌ تقابل‌ و تعامل‌ انديشه‌ها مقامي‌ فلسفي‌ يافتند، لذا فلسفه‌ با تفكر استدلالي‌ راه‌ خويش‌ را در شناخت‌ خدا و انسان‌ و طبيعت‌ گشود. تفكر استدلالي‌ يا استدلالهاي‌ استقرائي‌ بودند و يا استدلالهاي‌ تجربي‌ كه‌ فيلسوفان‌ قرون‌ متأخر را در تفكري‌ ژرف‌ در ابعاد نظرات‌ منبعث‌ از تئوريسين‌هاي‌ گذشته‌ و آينده‌ فراخواند تا راهي‌ واحد به‌ سوي‌ "مقصد آخرين‌" بگشايند.

شگفتيهاي‌ دنياي‌ پندارها چنان‌ بود كه‌ گاه‌ به‌ درختي‌ و حيواني‌ و زماني‌ به‌ ستاره‌ ئي‌ جنبه‌ الوهيت‌ ميداد و به‌ اصنام‌ ساخته‌ خويش‌ پرستشگاهي‌ ميساخت‌ و براي‌ ارضاي‌ خدايانش‌ و ايمني‌ از خشم‌ آنها و يا درخواستي‌ از مواهب‌، بر پاي‌ آنها خون‌ ميريخت‌ و در نخست‌ قربانيها منتخبي‌ از انسان‌ها بود كه‌ سپس‌ به‌ حيوانات‌ تعميم‌ يافت‌.

پندارهاي‌ بدوي‌ منحصر به‌ ايام‌ قديم‌ نمي‌شوند كه‌ شامل‌ ايام‌ حال‌ نيز با كميتي‌ نادر و با كيفتي‌ همسان‌ و يا متفاوت‌ در مناطقي‌ از افريقا و امريكاي‌ جنوبي‌ ديده‌ ميشود.

شايد خدايان‌ هند قديم‌ تعدد بيشتري‌ نسبت‌ به‌ خدايان‌ قوميت‌هاي‌ ديگر آن‌ ايام‌ داشت‌ لذا هرآنچه‌ از مظاهر طبيعت‌ بود "توتمي‌" بشمار ميرفت‌ كه‌ گاه‌ سنگ‌ و چوب‌ را تراشه‌ئي‌ دلخواه‌ و زينتي‌ در شأن‌ كه‌ بعضاً با خون‌ قرباني‌ عطش‌ آنرا فرو مي‌نشاند.

في‌ المثل‌ انگاره‌هاي‌ ابتدائي‌ در هند قديم‌، درخت‌ مقدس‌ "بودي‌" تجليلي‌ بر اسرار باطني‌ درختان‌ و "ناگا" خداي‌ اژدها ـ "هانومن‌" خداي‌ ميمون‌ و ناندي‌......و پرستش‌ آسمان‌ و خورشيد و آب‌ و آتش‌ و كوه‌..... مبين‌ نيروئي‌ بودكه‌ پناه‌ و توسل‌ به‌ آنها برخواسته‌ از فطرتي‌ بود كه‌ در ذات‌ ازلي‌ بشريت‌، وي‌ را تكانه‌ئي‌ بود كه‌ در مسير زيستنش‌ پديدار ميگشت‌ لذا در فرايند گرايش‌ عبوديت‌ هاله‌ ئي‌ ماورائي‌ بر خدايان‌ مادي‌ ميداد گر چه‌ آن‌ يا بتي‌ دست‌ ساز بود و يا بتي‌ از مظاهر طبيعت‌.

آريائيان‌ هند با خدايان‌ و دائي‌ چون‌ " آگني‌" ـ "دي‌ آ اوس‌ پتيار" ـ "پري‌ تي‌ وي‌ ماتار" ـ و "اتاياوتان‌" و "مانو " هر يك‌ مظهري‌ از تقدس‌ و يا شعله‌ مقدس‌ برخواسته‌ از نيروي‌ ماورائي‌ از مظاهر طبيعي‌ چون‌ باد و آسمان‌ و زمين‌ و غيره‌ بود.

در انگاره‌هاي‌ بالاتر آگني‌ ـ ايندرا – و- سوما - و - پراجاپاتي‌ ، خداياني‌ بودند كه‌ نقش‌ مهمتري‌ در پرستش‌ آنها بوجود آمدند.

"هوما " خداي‌ نخستين‌ آريائيان‌ هند و ايراني‌ و چهره‌ جديد آن‌ "اهورا" خداي‌ بزرگ‌ "پاراسيكا "ها ، خداي‌ زرتشت‌ خداي‌ نيكي‌ها كه‌ والائي‌ و حشمت‌ و شكوه‌ تفكري‌ آن‌، چنان‌ است‌ كه‌ حكمت‌ و فلسفه‌ پوياي‌ برخواسته‌ از مفاهيمش‌، آنرا از پندارهاي‌ بدوي‌ و انگاره‌هاي‌ نخستين‌ جدا نمود و به‌ معنا و مفهومي‌ كه‌ بر آن‌ نگاشته‌ شد چون‌ دُرّي‌ در ميان‌ خزفهاي‌ پنداري‌ نمود پيدا كردكه‌تلقي‌ حكمت‌ و فلسفه‌ نخستين‌ ،بر آن‌ اطلاِق صحيح‌تري‌ مي‌يابد. انديشه‌ زرتشت‌ كه‌" اهورا" را مبداء نيكي‌ها و اهريمن‌ را مبداء شر ميدانست‌ و بر كنش‌ خوبيها تأكيد داشت‌.

با جدائي‌ اقوام‌ هند و ايراني‌ هر كدام‌ بر نوع‌ خداي‌ خويش‌ نامي‌ ديگر مترتب‌ نمودند و آئين‌هائي‌ گه‌ مترادف‌ و گاه‌ متضاد بر آن‌ جاري‌ ساختند.

"گا تاها " ، نوشته‌هاي‌ مقدس‌ ايرانيان‌ آريائي‌ پيش‌ از زرتشت‌ و بعد از آن‌ با تغييراتي‌ در "اوستا " و يشت‌ها،با تقدس‌ رفتاري‌ و كرداري‌ و گفتاري‌، آدابي‌ ساختند كه‌ در جامعه‌ "پاراسيكا" تثبيت‌ شد و هندوها نيز از آئين‌ ودائي‌ با نوشتارهاي‌ مقدس‌ "ريگ‌ ودا" و "ساماودا" و "يجو رودا" و "اتهرودا" و انشعابات‌ آن‌ و "منزاها " (سرودهاي‌ ملي‌) و "براهمانا" (ادعيه‌ و آداب‌) و با "اپانيشادها" و "آرانيكاها"، رسومِ مذهبي‌ و اجتماعي‌ خود را بنا نهادند كه‌ بعضاً نوشته‌هاي‌ آن‌ ، از زمان‌ برهمن‌ است‌ كه‌ مآلاً پندارهاي‌ نخستين‌ آنها به‌ انگاره‌ هائي‌ در قالب‌ "ودانتا" بروز نمود كه‌ رخ‌ دادي‌ از جهش‌ تفكري‌ در ديد گاههاي‌ پنداري‌ هند قديم‌ بود.

در كتابي‌ بنام‌ "جاكاتا" آمده‌ كه‌ بودا يا (گتاما)، شاهزاده‌ئيست‌ كه‌ بر عادات‌ و رسومات‌ جهل‌ و خرافات‌ شوريد وي‌ بخت‌ خوش‌ و بخت‌ بد را محصول‌ خود انسان‌ دانست‌ تعاليم‌ بودا در قديمي‌ترين‌ كتابيست‌ با عنوان‌ "پتياكا" كه‌ در آن‌ از اسطورها و نظم‌ و شريعت‌ سخن‌ رفته‌ است‌ ،كتاب‌ مقدس‌ بودا به‌ زبان‌ سانسكريت‌ "تي‌ پي‌ تاكا" نام‌ دارد.

در كتاب‌ ديگر بنام‌ "ياتاكا" كه‌ در 1662 م‌ بدست‌ آمده‌ از كيش‌ بودا سخن‌ ميرود ـ بودا همه‌ چيز را درگير پنجه‌هاي‌ "مارا" يا شيطان‌ ميداند.

از پيامير ايراني‌ در يشت‌هاي‌ كهن‌ سخن‌ ميآيد كه‌ در " اَريّانَ و يَوچَه‌ " در ساحل‌ رود "داتيا" سرزمين‌ قبايل‌ ايراني‌ متولد گرديد،در " زامياديشت ‌" زيستگاه‌ زرتشت‌ را در ناحيه‌ ئي‌ ميداند كه‌ در آن‌ درياچه‌ " كوسَويّ " است‌ كه‌ مطابقتي‌ با درياچه‌ هامون‌ دارد.

بهر تقدير ناحيه‌ اَ"ريانَّ و يوچَه‌ "گاه‌ خوارزم‌ پنداشته‌ ميشود و گاه‌ آنرا آذربايجان‌ و بعضاً بدليل‌ مراسمي‌ مذهبي‌كه‌ در ستايش‌ "اَرُدويسورااناهيتا " ميشود آنرا در سيستان‌ ذكر كرده‌اند،

امروز بر اين‌ باوريم‌ كه‌" گاثاها" اثري‌ قبل‌ از زرتشت‌ پيامبر محسوب‌ ميشود تاريخ‌ موجوديت‌ زرتشت‌ را نمي‌توان‌ بطور قطع‌ مشخص‌ نمود كه‌ احتمالاً قدمت‌ آن‌ از 1400 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 630 سال‌ قـ م‌ ميدانند. زرتشت‌ از سرزميني‌ كهني‌ برخواست‌ كه‌ مردمانش‌ آرايائياني‌ بودند كه‌ به‌ پرستش‌ چهار رب‌ النوع‌ مشهور بودند 1ـ "ميترا " يا (ميتَر) 2ـ "ورونايا" يا(وَرُون‌) و "ايندرا"يا (آندرا) و "ناسيته‌ "يا (ناستي‌) كه‌ استنباط‌ است‌ آنها نمايندگان‌ دو خداي‌ آريائي‌ "اَسورا "يا( اهورا) و "دئوها"يا (ديوان‌) بودند. قبايل‌ ايرانيان‌ قديم‌ را قبايل‌ "ماداي‌ "يا (ماد ) و نيز از قبايل‌" پارسوآ "يا( پاراسيكا) ميدانند.

لذا منشأ خدايان‌ "كاثاها" همان‌ سُوريّ (اسورا) ، رب‌ النوع‌ آريائي‌ خورشيد است‌ بنابر آن‌ "سوُرّي‌" - SURYA - مورد پرستش‌ جنگجويان‌ آريائي‌ بود كه‌ هيجده‌ قرن‌ قبل‌ از ميلاد آثار آن‌ بجا مانده‌ است‌.

" سورا" خداي‌ آريائيان‌ يا( سور) كه‌ در اوستا "هوْرَ" HVER نام‌ برده‌ شده‌ است‌ .

در قرن‌ چهارده‌ قبل‌ از ميلاد در آثار مكتوب‌ ميتاني‌، خدايان‌ آريائي‌ قديم‌ ودائي‌ يعني‌ ورونا و ميترا و اندرا و ناسيته‌ را مي‌بينيم‌ در كاثاها از "اَهُورَ "به‌ مفهوم‌ خردمند (مزداه‌) MAZDAH ـ و يا "مزداه‌ اهور "برمي‌خوريم‌ و از" دَيؤَ " DAVA به‌ معناي‌ خداي‌ اهريمن‌.

تباين‌ اين‌ دو را در ادوار هند و ايراني‌ قبلاً شرح‌ داديم‌ كه‌ چگونه‌ بر مفاهيم‌ متضاد براي‌ دو قوم‌ هند و ايراني‌ تبديل‌ گرديد.

"سپَنتَامَينيو" نماد اهورائي‌ گوهر پاك‌ نيكوئي‌ و خير و نور مقدسي‌ پارسيان‌ بود و "انگْرمينيو" نماد اهريمن‌ و شر و ويرانگراست‌ كه‌ هر دو جنبه‌ آفرينندگي‌ دارند يكي‌ سازندگي‌ ديگري‌ ويرانگري‌، در نظرگاههاي‌ زرتشتيان‌ ابديت‌ تعاقب‌ بُعد مادي‌ آفرينش‌ است‌.

در فلسفه‌ زرتشت‌ " اَشا"، قانون‌ طبيعي‌ و قانون‌ الهي‌ و ازلي‌ و ابدي‌ است‌ "اشا "قانون‌ راستي‌ و درستي‌ و داد است‌ هر فعليتي‌ و هر كنشي‌ چنانچه‌ با قانون‌ اَشا همخواني‌ و سازگار نباشد و راستي‌ و درستي‌ آن‌ بر عدالت‌ و دادخواهي‌ نيانجامد از قانون‌ اَشا خارج‌ است‌،" اَشا " درون‌ پويائي‌ و برون‌ پويائي‌ تكامل‌ را به‌ جهان‌ عرضه‌ ميدارد،

گفتار نيك‌ و پندار نيك‌ و كردار نيك‌ سه‌ اصل‌ اهورائي‌ است‌ كه‌ در تارپود قوانين‌ زيستن‌ بشريت‌ ارمغاني‌ جز جاودنگي‌ ندارد، زرتشت‌ آزادي‌ و اختيار را گزينشي‌ براي‌ مردم‌ ميداند،بهره‌ كار هر كس‌ همانست‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهد جبري‌ براي‌ اشخاص‌ نيست‌ نيكي‌ اشخاص‌ جز بهره‌ئي‌ از نيكوئي‌ و شر اشخاص‌ جز شري‌ براي‌ وي‌ نخواهد بود، داداهوراني‌ خدشه‌ناپذير است‌ و نيكي‌ و شرارت‌ اصالت‌ دارند.

شرح‌ و بسط‌ آئين‌ زرتشت‌ در مقدمه‌ ئي‌ كه‌ بر عنوان‌ اين‌ كتاب‌ گذاشته‌ايم‌ كفايت‌ نظر است‌ با صرف‌ نظر كردن‌ از جزئيات‌ فلسفة‌ وآيين‌ زرتشت‌ به‌ ماني‌ و مزدك‌ مي‌رسيم‌ كه‌ از مهمترين‌ پديده‌هاي‌ انديشه‌ وتفكر ايران‌ باستان‌ است‌. ضمن‌ اينكه‌ سخني‌ كوتاه‌ بر جنبش‌هاي‌ فكري‌ بعد از آن‌ را در آيين‌هاي‌ معتزله‌ واشعري‌ و شك‌گرايان‌ و تصوف‌ و آيين‌ اسماعيلي‌ آورديم‌.

از غزالي‌ گفتيم‌ كه‌ پيش‌ از دكارت‌ به‌ سبك‌ فلسفي‌ او مي‌انديشيد و هفتصد سال‌ قبل‌ از هيوم‌ با شيوه‌ جدلي‌ قيد علت‌ را از ميان‌ برد، غزالي‌ كسي‌ بود كه‌ نوشتاري‌ در رد فلسفه‌ ارائه‌ داد و متشرعان‌ را از وحشتي‌ و ضعفي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ اهل‌ فلسفه‌ داشتند رها نمود، از آن‌ به‌ بعد تحقيق‌ و مطالعة‌ معارف‌ ديني‌ با مطالعه‌ و كنكاش‌هاي‌ فلسفي‌ همراه‌ گشت‌ و بر نظامي‌ پايه‌ گذاشت‌ كه‌ از آموزش‌هاي‌ وي‌ اشخاصي‌ چون‌ ابوالفتح‌ تاج‌ الدين‌ محمد شهرستاني‌ و محمد زكرياي‌ رازي‌ و شهاب‌ الدين‌ يحيي‌ سهروردي‌ پا به‌ عرصة‌ انديشه‌ و تفكر گذاشتند.

غزالي‌ در كتاب‌" المضنون‌، به‌ علي‌ غيراهله‌ "مي‌نويسد كه‌ مردم‌ ساده‌انديش‌ شرط‌ وجود را ماده‌ مي‌پندارند‌‍ ‌‌شايد منظور غزالي‌ تَعَيُن‌ ماده‌ بود كه تصوري‌ نمي‌توانند از جوهر و روح‌ داشته‌ باشند، اما دانشمندان‌ و انديشه‌ورزان‌ با منطق‌ و مفاهيم‌ وسيع‌ نفس‌ كه‌ جامعة‌ روح‌ است‌ دست‌ پيدا مي‌كنند.

اما غزالي‌ در ماهيت‌ نهائي‌ نفس‌ سخني‌ به‌ ميان‌ نمي‌آورد ـ شايد انديشه‌ شاخص‌ غزالي‌ تنها در اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ آن‌ طوركه‌ در "مشكوة‌ الانوار "مي‌آيد خدا را نور آسمان‌ و زمين‌ مي‌داند و ثنويت‌ كهن‌ ايراني‌ را كه‌ در بر نور و ظلمت‌ تأكيد داشت‌ گسترش‌ داد و نور را وجود حقيقي‌ انگاشت‌ و ظلمت‌ را لاوجود مطلق‌ عنوان‌ نمود، جالب‌ اين‌ كه‌ غزالي‌ جهان‌ را از ظلمت‌ مي‌دانست‌ كه‌ خدا نور خود را بر آن‌ متجلي‌ نمود.

بنابر آنچه‌ غزالي‌ مي‌گفت‌ اين‌ طور استنباط‌ است‌ كه‌ وي‌ از اشاعره‌ محسوب‌ نمي‌شود چون‌ خويش‌ مذهب‌ اشعري‌ را برازندة‌ توده‌ها مي‌دانست‌ و برهان‌ چنين‌ نظري‌ گمراه‌ خواندن‌ وي‌ توسط‌ متشرعان‌، چون‌ ابن‌ جوزي‌ و قاضي‌ عياض‌ است‌ كه‌ بر نابودي‌ آثار فلسفي‌ و ديني‌ عزالي‌ دستور داند.

" معتزليان‌" به‌ خداي‌ عوام‌ و به‌ خداي‌" اشعريان‌" اعتقادي‌ نداشتند وبه‌ طبيعت‌ اصالت‌ مي‌دادند اما اشعريان‌ طبيعت‌ را گذاري‌ از ارادة‌ الهي‌ مي‌پنداشتند، اشعريان‌ بر جبر تأكيدي‌ فراوان‌ داشتند و معتزليان‌ بر ارادة‌ و اختيار اصرار مي‌ورزيدند.

آيين‌ اشعري‌ بر سركوبي‌ آزادانديشي‌ كه‌ دستگاه‌ ديني‌ اسلام‌ به‌ سبك‌ و سياِ ق خودشان‌ را تهديد مي‌كرد اقدام‌ نمودند.

از اشعريان‌ مي‌توان‌ نامي‌ از ابوريحان‌ محمد بيروني‌ و ابوعلي‌ بن‌ هيثم‌ ذكر نمود. ابن‌ هيثم‌ تحقيق‌ در امورات‌ متافيزيكي‌ يا مابعدالطبيعه‌ را منع‌ مينمود و در مسائل‌ ديني‌ چندان‌ نمي‌پرداخت‌.

احتجاجات‌ اشعريان‌ و معتزيان‌ بحثي‌ است‌ در مجادلاتيكه‌ بر واقع‌ گرايي‌ و انگارگرايي‌ مرتبط‌ ميشد كه‌ در متون‌ بسياري‌ مباحث‌ آن‌ مكتوب‌ است‌.

"تصوف‌" به‌ دور از جنجالهاي‌ انگاره‌ئي‌ و از تنش‌هاي‌ ايام‌، پيامي‌ اين‌ چنين‌ را سر لوحه‌ خويش‌ قرار داد "همگان‌ را دوست‌ بداريد و چون‌ نيكوئي‌ كنيد خود را فراموش‌ كن‌ " .

صوفيان‌ در نحله‌ حكمت‌ تصوف‌ حقيقت‌ وجود را اراده‌ خودآگاه‌ انگاشتند و بعضاً آنرا زيبائي‌ دانستند و برخي‌ به‌ آن‌ معرفت‌ يا نور نام‌ نهادند.

صوفيان‌ جوهر و عرض‌ را يگانه‌ پندارند، انديشمنداني‌ چون‌ بلخي‌ و ابراهيم‌ ادهم‌ و رابعه‌ عدويه‌ از اين‌ نحله‌ برآمدند آنها به‌ فلسفه‌ راغب‌ نبودند.

در سده‌ دوم‌ هجري‌ معروف‌ كرخي‌ تصوف‌ را در معرفت‌ به‌ حقيقت‌ ذات‌ الهي‌ پنداشت‌ در صورتيكه‌ صوفيان‌ اصحاب‌ اراده‌ ، ايمان‌ را اصل‌ ميدانستند.

در سده‌هاي‌ پنجم‌ هجري‌ به‌ بعد جمال‌ گرايان‌ صوفي‌ از نظرات‌ نوافلاطونيان‌ درباره‌ آفرينش‌ بهره‌ گرفتند در نظر آنها حقيقت‌ نهائي‌ همان‌ جمال‌ جاويدان‌ است‌ و علت‌ خلقت‌ تجلي‌ زيبائي‌ و نخستين‌ مخلوِق را عشق‌ دانستند.

از نحله‌هاي‌ فلسفي‌ ايران‌ انشعابات‌ از تصوف‌ است‌ از لاادريان‌ كه‌ خيام‌ است‌ و از متدينان‌ كه‌ حقيقت‌ نهائي‌ را متعين‌ دانستند و چند گرايان‌ كه‌ نماينده‌ آن‌ "واحد محمود " بود.

و سپس‌ به‌ اصحاب‌ نور و اصحاب‌ فكر مي‌رسيم‌ كه‌ "سهروردي‌"، انديشمندي‌ كه‌ جان‌ بر سر معتقدات‌ خويش‌ گذاشت‌ و سخن‌ از نور قاهر آورد كه‌ كتاب‌" كلمه‌ الاشراِق " آن ،‌ مبين‌ نظرات‌ ژرف‌ اوست‌ و "عبدالكريم‌ بن‌ ابراهيم‌ جيلاني"‌ كه‌ از اصحاب‌ فكر بود رأي‌ بر تثليت‌ وي‌ وجود مطلق‌ يانور بر اثر انفكاك‌ از مطلقيت‌ خوش‌ از سه‌ مرحله‌ ميگذرد 1ـ احديت‌ 2ـ هويت‌ 3ـ انيت‌ كه‌ كتابي‌ بر شرح‌ نظريه‌ وي‌ بنام‌ ا"نسان‌ الكامل‌ معرفة‌ الاواخر و الاوائل‌ "است‌.

از نظر "جيلاني‌" جهان‌، "جهان‌ انگاري‌ " است‌ و طبيعت‌ جز انگار يا ادراك‌ و يا فكر نيست‌ نظر وي‌ بر اين‌ بود كه‌ طبيعتاً چيزي‌ جز خيالي‌ متبلور نمي‌باشد ، نظريه‌ وي‌ جز مواردي‌ با مفاهيم‌ "خردناب‌ "نوشته‌ كانت‌ همخواني‌ دارد وي‌ "جهان‌ مادي"‌ را "عالم‌ اعراض‌" دانست‌ همچنانكه‌ هگل‌ از اتحاد انديشه‌ و وجود سخن‌ ميراند او از اتحاد عرض‌ و حقيقت‌ سخن‌ ميكند.

از سده‌ هشتم‌ و نهم‌ هجري‌ كه‌ بگذريم‌ فلسفه‌ قابل‌ توجهي‌ كه‌ منبعث‌ از انديشه‌ ايراني‌ اسلامي‌ باشد چندان‌ نمايان‌ نيست‌ در سدهاي‌ بعد در قرن‌ يازده‌ هجري‌ بايد از "ملاصدرا" نامبرد ، از نظر وي‌ حقيقت‌ هر آنچه‌ شي‌ء است‌ را شامل‌ ميشود در حاليكه‌ هيچ‌ يك‌ از اشياء حقيقت‌ نيست‌ او علم‌ راستين‌ را زاده‌ اتحاد ذهن‌ و عين‌ ميدانست‌ ،با كتابي‌ بنام‌ ا"سرارالحكم‌ "كه‌ با مفاهيمي‌ از سه‌ اصل‌ 1ـ مفهوم‌ وحدت‌ كه‌ نور است‌ 2ـ مفهوم‌ تكامل‌ كه‌ بنوعي‌ در آئين‌ زرتشت‌ موضوعيتي‌ را بيان‌ ميدارد 3ـ مفهوم‌ واسطه‌اي‌ كه‌ حقيقت‌ را با امور غير حقيقي‌ ارتباط‌ مي‌دهد.

پس‌ از ملاصدرا‌ در سده‌ سيزدهم‌ هجري‌، جهان‌ بيني‌ سبزواري‌ مشاهده ميشود كه بر دو وجه‌ عقلي‌ بنا شد.

1ـ عقل‌ نظري‌ و عقل‌ عملي‌ و فلسفه‌ را شناخت‌ آغاز و پايان‌ اشياء و نفس‌ و قانون‌ خدا را همان‌ دين‌ ميدانست‌.

از نظر گاه‌ ايرانيان‌ به‌ اجمال‌ نتيجه‌گيري‌ شد كه‌ چگونه‌ ميانديشيدند و از خدايان‌ هند قديم‌ سخن‌ را به‌ برهمن‌ و بودا كشانديم‌ و در تعاقب‌ آن‌ آئين‌ هندو كه‌ جايگزين‌ آئين‌ بودا گرديد كه‌ بر مقام‌ رهبري‌ برهمن‌ها احترام‌ مي‌گذارند و گاو را به‌ عنوان‌ نمايندئي‌ از خدا مي‌انگارند و قانون‌ تناسخ‌ را (KATMA) كه‌ اصلي‌ بر اعتقادشان‌ است‌ و خدايان‌ ابداعي‌ و جديدي‌ كه‌ جايگزين‌ ايزدان‌ "وداها "كردند چون‌ "وشينو" "برهما" و "شيوا "كه‌ تجسم‌"ويشنو "يا(كريشنا) بود.

از ديدگان‌ هندو زندگي‌ و عالم‌ امكان‌ بر سه‌ جريان‌ مرتبط‌ است‌ 1ـ آفرينش‌ 2ـ صيانت‌ 3ـ انهدام‌ ، و بر آن‌ اساس‌ الوهيت‌ به‌ سه‌ صورت‌ در مي‌آيد اول‌ برهماي‌ آفريننده‌، دوم‌ ويشنوي‌ محافظ‌، سوم‌ شيواي‌ مخرب‌. كه‌ مورد پرستش‌ هندوها هستند.

در هند دو نوع‌ آئين‌ پرستش را‌ مهمتر مي‌دارند اول‌ ويشنائيسم‌ دوم‌ شيوائيسم‌ .

"هندو " معتقد است‌ كه‌ هر فعلي‌ بر خواسته‌ از وي‌ مجازات‌ و پاداش‌ دارد كه‌ بر تناسخي‌ كه‌ انجام‌ ميگيرد بدي‌ و خوبي‌ آنرا خواهد چشيد ،

در انگارهاي‌ زرتشت‌ نيز هيچ‌ كرداري‌ بدون‌ عذاب‌ و يا بدون‌ موهبت‌ نخواهد بود اما به‌ تناسخي‌ معتقد نيستند و حتي‌ شفاعتي‌ نيز بر كردار وي‌ مترتب‌ نيست‌.

در "ماها ويرا "و "جين‌"ها گفتيم‌ كه‌ تولد را بدبختي‌ و انتحار را مزيت‌ و بركت‌ مي‌پنداشتند ،ماهاويرا با ریاضت‌ خويش‌ در بنگال‌ باختري‌ طرفداري‌ بسياري‌ پيدا نمود ماهاويرا را عنوان‌ جين‌ دادند به‌ معناي‌ قهرمان‌ بزرگ‌ .

جين‌ها معتقدندكه :

‌ راه‌ رستگاري‌ از رياضت‌كشي بدست‌مي‌آيد ومحصوليست‌از پنج‌ اصل‌، 1 در كشتن‌ موجودي‌ اصرارنورزد 2ـ دروغ‌ نگويد 3- امتناع‌ از هر چيزي‌ كه‌ به‌ او مي‌دهند 4 -عفت‌ را رعايت‌ نمايد 5 -از لذات‌ جسماني‌ چشم‌ بپوشد.

از هند كه‌ بگذريم‌ از بايد از انگارهاي‌ يونان‌ و مردم‌ با خدايان‌ بسيارش‌ و با فيلسوفان‌ بزرگي‌ كه‌ هرگز از صحنه‌ تاريخ‌ انديشه‌ جدائي‌ ندارند نام برد. محققاً انگاره‌ها و حكمت‌ هند و ايراني‌ متقدم‌ در پيدايش‌ و نظرگاه‌ فلسفي‌ در جهانند كه‌ بنابر آن‌ ، فلسفه‌ و حكمت‌ يونان‌ و روم‌ در مراحل‌ زماني‌ بعد از آن‌ محسوب‌ مي‌شوند اما گسترش‌ و تنوع‌ انگاره‌ها در يونان‌ و انتظامي‌ كه‌ بر آن‌ مترتب‌ است‌ ارزش‌ خاصي‌ دارد كه‌ بر روند نظرات‌ فيلسوفان‌ متاخرين‌ اروپايي‌ وضوح‌ و روشني‌ ويژه‌ئي‌ مي‌دهد.

از " هُمر "كه‌ بگذريم‌ و از افكارش‌ كه‌ از اشعار وي‌ چنين‌ برمي‌آيدكه‌ تأثير انديشه‌ و افكار متنوع‌ و تلويجاً بدون‌ نظم‌ وي‌ بر مردم‌ يونان‌ بعد از وي‌ بدون‌ تأثير نبـوده‌ است‌ لذا سرزمين‌ ايونيا Ionia بعد از قرن‌ 11 قبـل‌ از ميلاد مبداء تحول‌ فرهنگي‌ و رشد و شكوفائي‌ تفكر يونان‌ گشت‌. مسلـم‌ است‌ كه‌ موقعيـت‌ جغرافيايي‌ ايونيـا تلاقـي‌ تفكرات‌ شرقي‌ و غربـي‌ بود كه‌ تأثيـري‌ به‌ سـزا در انديشه‌ آزادي‌ داشـت‌ كه‌ به‌ تبـع‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و تبادل‌ افكـار مردمان‌ شـرِ ق و غرب‌، پديدار گرديد گر چـه‌ سقـوط‌ اشرافيت‌ در ايونيا و پليس‌ ( Polis ) يوناني‌ بر تسريع‌ امكان‌ رشد انديشه‌ را در يونان‌ متفكر و هنرمند و حتي‌ در مردم‌ عادي‌ نبايد از نظر دور داشت‌.

طبعاً فلسفة‌ ابتدائي‌ يونان‌ توجه‌ آنها را به‌ طبيعت‌ معطوف‌ داشت‌ و به‌ تبع‌ كنكاش‌هاي‌ تفكري‌ فرهنگ‌ اژه‌ئي‌ به‌ فرهنگ‌ عظيم‌ و سترك‌ آتني‌ تبديل‌ گرديد. خصلت‌ و فرهنگ‌ و انديشه‌ يوناني‌ با دو جنبه‌ اعتدال‌ و جنبه‌ افراط‌ محسوس‌ و مشخص‌ است‌ هنر و غرور دو نحلة‌ئيست‌ كه‌ تناقض‌ را در تفكر يوناني‌ مي‌توان‌ مشاهده‌ نمود. روانشناختي‌ يوناني‌ گويا با خدايان‌ الهي‌ خويش‌ نظارتي‌ ميآفريند كه‌ قدرت‌ نفس‌ ويرانگر جز تباهي‌، تصوري‌ ديگري‌ بر آن‌ نيست‌ بهر تقدير جهانشناختي‌ يونان‌ بجائي‌ مي‌رسد كه‌ فيلسوفانش‌ هر يك‌ به‌ نوعي‌ اصل‌ جهان‌ را تبيين‌ كنند. هر كدام‌ از فيلسوفان‌ عنصر اولي‌ را به‌ موضوعي‌ كه‌ معتقدبودند مترتب‌ كردند "طالس"‌ ماده‌المواد را آب‌ ميدانست‌ "اناكسيمندر" آپارون‌ و "آناكسيمنس‌" هوا و"هراكليتس"‌ آتش‌.

يونانيان‌ باستان‌ داراي‌ مذهبي‌ مادي‌ بودند و دانشمندان‌ يوناني‌ اعتقادي‌ موكد بر قانون‌ در جهان‌ داشتند و بر اين‌ باور بودند كه‌ كنش‌ قدرت‌طلبي‌ را جز واكنشي‌ بر ويراني‌ نيست‌ كه‌ اين‌ ويراني‌ را در ارضاي‌ طبع‌ عدالت‌ ميدانستند. قبلاً نيز شرح‌ داديم‌ كه‌ در يونان‌ علم‌ و فلسفه‌ دو مقوله‌ئي‌

جدا از هم‌ نبود چون‌ فيثاغورث‌ كه‌ وي‌ را در نحله‌ فلسفي‌ نيز به‌ عنوان‌ فيلسوف‌ تلقي‌ مي‌كردند، وي‌ معتقد به‌ اصالت‌ كثرت‌ بود ـ "پارمنديس" ‌، كثرت‌ انگاري‌ فيثاغورث‌ را رد كرد. و چون‌" زنون‌ " Zenon به‌ وجود استناد مي‌نمود.

" امپدكلس‌ "ماده‌ را ازلي‌ و ابدي‌ مي‌دانست‌ ـ" آناكساگوراس‌" ( ANAXAGORAS ) در 500 سال‌ ِ ـ ق م‌ مي‌زيست‌ وي‌ رايك‌ شهروند ايراني‌ مي‌شناسند و نخستين‌ فيلسوف‌ آتن‌ به‌ شمار مي‌رود وي‌ معتقد بود كه‌ همه‌ اشياء در كل‌ هستند و جزء تقسيم‌پذير است‌ وي‌ حركت‌ را به‌ دو نيروي‌ جسم‌ و ماده‌ و عشق‌ و تنفر نسبت‌ داد، (آناكساگوراس‌) اولين‌ فيلسوفي‌ بود كه‌ به‌ فهم‌ و عقل‌ اصالت‌ داد و در كنار ماده‌ اصل‌ ديگري‌ افزود گرچه‌ آن‌ را غيرمادي‌ ندانست‌ اما خالص‌ترين‌ ماده‌ ميپنداشت‌ و آن‌ را "نوس"‌ ناميد .

به‌ "لوكيپوس‌ " LEUCIPPUS مي‌رسيم‌ كه‌ فلسفه‌ اتمي‌ وي‌ بحث‌ مكان‌ تهي‌ را وارد نمود. موارد فوِق الذكر از فلاسفه‌ و فلسفه‌ پيش‌ از سقراط‌ بودند كه‌ سوفيسم‌ نيز از آندست‌ است‌ مانند "پروتاگوراس‌" PROTAGORAS كه‌ معتقد بود انسان‌ قياس‌ همة‌ چيزهاست‌ وي‌ احساس‌ همه‌ اشخاص‌ را يكسان‌ و حقيقي‌ دانست‌ ـ "پروديكوس‌" PRODICUS ، مرگ‌ را براي‌ رهائي‌ از مشقات‌ و شقاوتهاي‌ زندگي‌ مطلوب‌ مي‌دانست‌ ـ









"هيپياس‌"HIPPIAS ، از دانشمنداني‌ بود كه‌ قانون‌ را فرمانرواي‌ مستبد آدميان‌ مي‌دانست‌ ـ "گرگياس‌" در حدود 370 تا 400 قـ م‌ مي‌زيست‌ وي‌ بر ضد نظريه‌ و اعتقاد"پروتاگوراس‌"كه‌ همه‌ چيز را حقيقي‌ و واقعي‌ مي‌دانست‌ نظر بر اين‌كه‌ هيچ‌ چيز وجود ندارد اين‌نوع‌ نظريه‌ را"هيچ‌ انگاري‌ فلسفي‌ "مي‌نامند.

سوفسطائيان‌ در سخنوري‌ تبحري‌ خاصي‌ داشتند، دلايل‌ و استدلال‌ آنها با بحث‌ وسفسطه‌ همراه‌ بود كه‌ سعي‌ در مجاب‌ ديگران‌ داشتند.

سقراط‌ معلم‌ بزرگ‌ فلسفه‌ يونان‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ را بر پايه‌ استدلالات‌ استقرائي‌ قرار داد روش‌ او در بحثها صورتي‌ از "ديالكتيك"‌ داشت‌، سقراط‌ مي‌گفت‌ كه‌ بدن‌ انسان‌ از ماده‌ئي‌ كه‌ از جهان‌ ماديت‌ گرد آمده‌ است‌ مركب‌ است‌ و عقل‌ آدمي‌ نيز جزئي‌ از عقل‌ جهاني‌ يا روح‌ عالم‌ به‌ شمار مي‌رود سقراط‌ به‌ دلايل‌ كفرگوئي‌ درباره‌ شعائر ديني‌ به‌ مرگ‌ محكوم‌ شد مردي‌ كه‌ بر خردمندي‌ و عدالت‌ او و شهامت‌ و غرور تبحرآميزش‌ هرگز از تاريخ‌ ادبيات‌ فلسفه‌ محو نخواهد شد. " دموكريتس‌" ( DEMOCRITUS ) فيلسوف‌، خدايان‌ را موجودات‌ برتري‌ مي‌داند كه‌ فناپذيرند كه‌ به‌ يوناني‌" يس‌ فنارتا "گفته‌ مي‌شودكه‌ متضادش‌ " آفتارتا "مي‌باشد.

وي‌ نظم‌ اتمي‌ خدا را قبول‌ نمي‌كند بل‌ اتم‌ها و خلاء را مورد تأييد قرار مي‌دهد. بيان‌ وي‌ از احساس‌ يك‌ بيان‌ فيزيكي‌ و ميكانيكي‌ بود.

افلاطون‌ در 400 سال‌ ِ ق م‌ مي‌زيست‌ وي‌ در" اژينا "يا آتن‌ متولد گرديد دوره‌ رشد تفكر فلسفي‌ افلاطون‌ را مي‌توان‌ در نظرات‌ نهائيش‌ جستجو نمود از آن‌ جمله‌ نظر گاههايش‌ در مورد" بزم‌ "يا ( Sympssium ) كه‌ در مورد زيباشناسي‌ است‌ و در "فيدون‌ " PHAEDON كه‌ در مورد" مُثُل‌" وفناپذيري‌ است‌ و در جمهوري‌ Republic مدينه‌ است‌ كه‌ ارتباط‌ با ثنويتي‌ دارد كه‌ بر دوگانگي‌ ما بعدالطبيعي‌ تأكيد مي‌نمود كه‌ همانطور كه‌ قبلاً اشاره‌ شد مورد مذكور تأثير مستقيم‌ و برداشتي‌ از فلسفه‌ زرتشت‌ ايرانهاست‌ و در "فدروس‌ " Phaedrus كه‌ از ماهيت‌ عشق‌ سخن‌ مي‌راند، افلاطون‌ را بزرگترين‌ فيلسوف‌ مغرب‌ زمين‌ مي‌دانند.

تأثيرات‌ فلسفي‌ وي‌ بر فلاسفه‌ بعد از او در يونان‌ و خارج‌ از يونان‌ غيرقابل‌ انكار است‌ و ارسطو فيلسوف‌ بزرگ‌ كه‌ يكي‌ از شاگردان‌ افلاطون‌ است‌ و معاشرت‌ 20 ساله‌ وي‌ با افلاطون‌ وي‌ را يكي‌ از نظريه‌پردازان‌ بزرگ‌ يونان‌ نيز شمار آورده‌ است‌ گرچه‌ تضاد نظريه‌ متأخر وي‌ با افلاطون‌ تفرِق فلسفي‌ او را تأييد مي‌نمايد كه‌ در حوزه‌ نقادي‌ درباره‌ مذهب‌ افلاطو نيست‌ كه‌ مدرسه‌ خويش‌ به‌ نام‌ پريپاتوس‌" مشاني‌ "معروف‌ داشت‌ آغاز گرديد، وي‌ نيز چون‌ افلاطون‌ به‌ بي‌ديني‌ (آزيبا) متهم‌ گرديد كه‌ به‌ سرانجام‌ سقراط‌ نيانجاميد. نظرات‌ فلسفي‌ او در سه‌ بخش‌ منقسم‌ است‌. 1ـ فلسفه‌ نظري‌ وي‌ كه‌ معرفت‌ را تبيين‌ مي‌كند كه‌ به‌ فلسفه‌ طبيعي‌ و درباره‌ رياضيات‌ و مابعدالطبيعه‌ بحث‌ مي‌كند.

2ـ فلسفه‌ عملي‌ يا (پراتيكه‌) كه‌ در علوم‌ سياسي‌ ـ نظامي‌ اقتصاد و خطابه‌ نظرگاههايش‌ را بيان‌ مي‌دارد.

3ـ فلسفه‌ شعري‌ يا (پونتیکه‌) است‌ در واقع‌ ارسطو با انيكه‌ از اهل‌ و از نحله‌ فلاسفه‌ ما بعدالطبيعه‌ است‌ تمايلي‌ محسوس‌ بر علوم‌ تجربي‌ داشت‌.

از نمونه‌ فلسفه‌ بعد از يونان‌ اپيكوريان‌ و رواقيان‌ و يا از فلاسفه‌ قرون‌ وسطي‌ كه‌ مشخصه‌ سنت‌ اگوستيني‌ بود كه‌ در جامعه‌ تعميم‌ يافت‌ و لذا رواقيان‌ عليه‌ ارسطو برخواستند و او را دشمن‌ دين‌ مسيح‌ مي‌دانستند گرچه‌ از منظر نظري‌ ماترياليست‌ و جبري‌ محسوب‌ مي‌شدند اما از نظرگاه‌ عملي‌ تأكيدي‌ بر نزديكي‌ و قرابت‌ خدا و انسان‌ و تأكيد بر اراده‌ خدا داشتند كه‌ مؤثر در جزميت‌ فلسفي‌ ديني‌ جامعه‌ گرديد.

خلاصه‌ اينكه‌ در يونان‌مذهب ‌نو افلاطوني ‌، آخرين‌ فلسفه‌ غيرتوحيدي ‌قديم ‌محسوب‌ مي‌شود وافكاراگوستينوس‌ شاخص‌ اين‌ بود كه‌ فلسفه‌ بر طيفي‌ از فلسفة‌ مسيحيت‌ به‌ وجود آيد.

در قرون‌ وسطي‌در حدود قرن‌ يازده‌ و دوازده‌ تفكر محدود و دگماترم‌ رواقي‌ مسيحي‌ چنان‌ بود كه‌ كمتر كسي‌ از منطقيان‌ معروف‌ آن‌ عصر محكوم‌ به‌ بدعت‌ نشده‌ باشند مانند"پرانژه‌"به‌ علت‌ بحث‌ ديالتيكي‌ درباره‌ تبديل‌"جوهر "و نيز" ردسلين‌ "و " آبلارد "دين‌ مسيحيت‌ و سر تثليث‌ را با روش‌ ديالكتيك‌ تفسير كردند محكوم‌ شدند.

كشاكش‌ و تضاد ميان‌ منطقيان‌ و متكلمين‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ ادامه‌ داشت‌ اصولاً متكلمان‌ بر مباني‌ الهيات‌ ساخته‌ خويش‌ و برداشت‌ انحرافي‌ از مباني ‌مسيحيت‌،چنين‌ عنوان‌ مي‌نمودند.نفوس‌ پارسا و پاك‌ از معرفت‌ فلسفي‌ چيزي‌ دستگيرشان‌ نمي‌شود. متكلمين‌ تفكر فلسفي‌ را با حيات‌ ديني‌ سازگار و همگرا نمي‌ديدند مشابه‌ اين‌ موارد را در تاريخ‌ فلسفي‌ ديني‌ اوايل‌ تفكر اسلام‌ مي‌توان‌ يافت‌ آن‌ هم‌ در حوزه‌ خود" متكلمين‌ "كه‌ بعضاً برخلاف‌ استناد به‌ روايتي‌ از پيغمبر اسلام‌، كه‌ نخستين‌ چيزي‌ كه‌ خدا آفريد علم‌ بود كه‌ استنباط‌ آن‌ تكاليف‌ مؤمنين‌ به‌ تفكر است‌ كه‌ تأكيد مي‌كند. مانندي‌ (در نوشته‌هاي‌ برانژه‌) ،اما ساير متكلمين‌ اسلامي‌ هر تفكري‌ كه‌ از حدود قوانين‌ و تعاليم‌ متعارف‌ اسلامي‌ بگذرد، بدعت‌ ميانگاشتند زيرا ايمان‌ را در تسليم‌ محض‌ مي‌دانستند نه‌ معرفت‌.

شاخصه‌ اين‌ نظريه‌ را مي‌توان‌ به‌ غزالي‌ نسبت‌ داد و اين‌ رشد را كه‌ مغاير با نظرات‌ غزالي‌ است‌ كه‌ يكي‌ مخرب‌ فلسفه‌ اسـت‌ و ديگر با فلسفـه‌ به‌ تخريب‌ دينـي‌ مي‌پردازد كه‌ با نظرات‌ "فلسفي‌ ديني‌ " وي‌ مطابقـت‌ ندارد. البته‌ ما در حوزة‌ دينـي‌ در محدودة‌ فلسفة‌ متكلمين‌ به‌ مسلمانان‌ و مسيحيت‌ كاتوليك‌ و مسيحـيت‌ پروتستـان‌ مواجهيـم‌ كه‌ هـر كدام‌ آن دوي‌ ديگـر را تكفيـر مي‌كننـد، يكي‌ بر جلال‌ الهي‌ چنان‌ مي‌افزايد كـه‌ طبيعـت‌ را هيچ‌ مي‌انگارد و ديگـري‌ طبيـعت‌ را اصـل‌ ميدانـد و خدا را در درجـه‌ پايين‌تر قرار مي‌دهـد.

در ادامه‌ مي‌رسيـم‌ به‌ "دكارت‌ "كه‌ گفـت‌ "چون‌ مي‌انديشـم‌ پس‌ هستـم‌ "لذا‌ مي‌توان‌ چنيـن‌ برداشـت‌ نمود كه‌ چنين گفتار ازمباني‌ فلسفـه‌ دكارت‌ اســت.

‌ دكارت‌ در قرون‌ 17 ميلادي‌ نظر بر اين‌ بـود كه‌ همه‌ علوم‌ يك‌ واحد بيش‌ نيستند ، وي‌ تنها معرفت‌ رياضي‌ را ضروري‌ مي‌دانست‌ بنابر آن‌ هر معرفتي‌ بايد در رياضي‌ باشد لذا با اين‌ استدلال‌ كليه‌ محتملات‌ صرف‌ را از حوزه‌ معرفت‌ خارج‌ نمود او به‌ چيزي‌ معتقد بود كه‌ كاملاً معلوم‌ باشد و شك‌پذير نباشد گرچه‌ تناقضاتي‌ در نظراتش‌ مشاهده‌ مي‌شود

دكارت‌ مفاهيم‌ فطري‌ را تنها وسيله‌ اثبات‌ وجود خدا مي‌پذيرد و "جان‌ لاك"‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد ثابت‌ نمايد كه‌ جنين‌ مفاهيمي‌ هرگز وجود ندارد، جان‌ لاك‌ مي‌گفت‌ چنانچه‌ تصور فطري‌ از خدا وجود مي‌داشت‌ ديگر ملحدي‌ هم‌ وجود نداشت‌.

فلسفه‌ دنيائيست‌ از پراكندگي‌ افكار كه‌ گاه‌ همگرايي‌ آن‌ و يا تضاد آن‌، علمي‌ را مي‌سازد كه‌ مفاهيم‌ آن‌ در يك‌ كليتي‌ واحد در" حوزه‌ اتفاِق "نمي‌گنجد لذا مي‌بينم‌ "لايبنستين‌ "را كه‌ با حكمت‌ بالغه‌ خدا امور را سامان‌ مي‌بخشد و "اسپينوزا "چنان‌ فراتر از آن‌ رفت‌ كه‌ معتقد بود دو صفت‌ از يك‌ جوهر نامتناهيند كه‌ با يك‌ ضرورت‌ و طبق‌ يك‌ قانون‌ از آن‌ جوهر صادر مي‌شوند به‌ طوري‌ كه‌ هر شأن‌ يا حالتي‌ كه‌ از امتداد، معادلي‌ از فكر دارد بنابراين‌ خدا كه‌ تنها جوهر حقيقيست‌ مبداء همه‌ اين‌ صفات‌ موازي‌ مي‌باشد، ولي‌ فيلسوف‌ ديگر چون‌ "مالبرانش"‌ آن‌ نظر را رد مي‌كند كه‌ اگر خداوند يك‌ هماهنگي‌ پيشين‌ بنياد عام‌ و كلي‌ قرار داده‌ باشد ديگر جايي‌ براي‌ اختيار باقي‌ نمي‌ماند.

كانت‌ قرن‌ 18 با تأثيرگذاري‌ ژرف‌" هيوم‌ " بر وي‌ شكاكيت‌ هيوم‌ را دريافت‌ و اعتقادش‌ به‌ متافيزيك‌ ازميان‌ رفت‌،كانت‌ اعتراض‌ هيوم‌ را در مورد اصل‌ عليت‌ به‌ تمامي‌ مابعدالطبيعه‌ بسط‌ و گسترش‌ داد روش‌ نيوتن‌ را يك‌ روش‌ كاملاً معتبر ميدانست‌ .

كانت‌ در سنين‌ كهولت‌ انديشه‌هاي‌ دگري‌ را با احتياط‌ بيان‌ مي‌كند او كه‌ اوايل‌ با استدلالات‌ متافيزيكي‌ از پذيرفتن‌ نتايج‌ مابعدالطبيعه‌ اعراض‌ نمود الزاماً از مابعدالطبيعه‌ به‌ اخلاِق و از اخلاِق به‌ الهيات‌ گرايش‌ يافت‌، وي‌ كه‌ در سنين‌ جواني‌ ثابت‌ كرد كه‌ هيچ‌ چيزي‌ دربارة‌ خدا را نمي‌توانم‌ دريابم‌ پس‌ از آن‌ در سالهاي‌ آخر عمر خويش‌ اين‌ تفكر را ابراز داشت‌ كه‌ خودش‌ مي‌تواند خدا باشد (خدا موجودي‌ خارج‌ از من‌ و بيرون‌ از من‌ نيست‌) خدا را همان‌ عقل‌ عملي‌ مي‌پنداشت‌ كه‌ خود بالاستقلال‌ واضع‌ قانون‌ اخلاقي‌ است‌.

كانت‌ چنين‌ اظهار داشت‌ خدا را فقط‌ در درون‌ مي‌توان‌ جستجو نمود.

"اوگوست‌ كنت"‌ در سال‌ 1798 متولد گرديد فلسفه‌ اوگوست‌ يك‌ اصالتي‌ بر جامعه‌ شناختي‌ بود و جامعه‌ئيكه‌ از مراحل‌ سه‌گانه‌ عبور مي‌كند، از

مرحله‌ جادوگري‌ به‌ مرحله‌ انتزاع‌ يا متافيزيكي‌ و بعد به‌ مرحله‌ علمي‌ يا تحصلّي‌ مي‌رود اين‌ فيلسوف‌ قرن‌ 19 را شايد بتوان‌ پايان‌ دهنده‌ بحران‌ غرب‌ از نحله‌هاي‌ فلسفي‌ قرن‌ هيجدهم‌ دانست‌، زيرا وي‌ با نفي‌ نظارت‌ هيوم‌ به‌ موضوعيتي‌ رسيد كه‌ آن‌ را دين‌ متكي‌ بر برهان‌ مي‌نامند.

مي‌توان‌ چنين‌ استنباط‌ نمود كه‌" كنت‌ "جبرفيزيكي‌ را به‌ امور اجتماعي‌ تعميم‌ داد وي‌ هيچ‌ چيز و هيچ‌ موضوع‌ را مطلق‌ نمي‌انگاشت‌، همه‌ چيز را نسبي‌ مي‌دانست‌.

" هگل‌" نيز چون‌ كنت‌ به‌ جبر فيزيكي‌ در امور اجتماعي‌ معتقد بود منطق‌ هگل‌ تعريف‌ و توصيف‌ ذهن‌ مطلق‌ است‌ كه‌ پيش‌ از جهان‌ وجود داشته‌ است‌ ذهن‌ و عقل‌ اولي‌ كه‌ هگل‌ توصيف‌ مي‌كند مجرد و وجود عيني‌ ندارد و در طبيعت‌ است‌ كه‌ اين‌ ذهن‌ مجرد و يا عقل‌ اول‌ به‌ ضد خود كه‌ موضوعيتي‌ خارجي‌ و بي‌خرد است‌ مبدل‌ مي‌گردد.



در قرن‌ بيستم‌ با پديده‌ نسبت‌ انيشتين‌ " Retativity" و به‌ تبع‌ آن‌ انديشمندان‌ مانند "بوهر "باعث‌ تفكري‌ بر مبناي‌ نزديكي‌ علم‌ و فلسفه‌ شدند كه‌ حدود 3 قرن‌ از هم‌ منفك‌ شده‌ بود و و هر كدام‌ مقوله‌ئي‌ با مفهوم‌ خاص‌ خود تبين‌ مي‌گرديد لذا يا تحولي‌ كه‌ در ساختار علم‌ كلاسيك‌ وارد شد به‌ عقايد بعضي‌ از بديهات‌ علمي‌ مانند زمان‌ و مكان‌ تزلزلي‌ ايجاد نمود كه‌ بحث‌ پر شوري‌ بين‌ دانشمندان‌ در حوزه‌ علمي‌ و فلسفي‌ ايجاد شد كه‌ پيشتازان‌ آن‌ نيز مانند بوهرو انيشتن‌ و شرودينگر و دوبروي‌ نيز در مبحث‌ نظريه‌ كوانتري‌ نقش‌ متقدم‌ را داشتند گرچه‌ شخص‌ انيشتن‌ به‌ نظريه‌ كوانتوي‌ موافقت‌ تام‌ نداشت‌ كه‌ پس‌ از گذشت‌ يك‌ قرن‌، بحث‌ ميدان‌ كوانتومي‌ و ذرات‌ بنيادي‌ هرگز نتوانسته‌ است‌ قطيعت‌ تئوري‌ ناموزون‌ خود را به‌ اثبات‌ برساند.





فصل‌ دوم‌: مقدمه‌اي‌ بر فلسفة‌ انتخاب‌

ماني‌ را نظر بر اين‌ بود كه‌ انقطاع‌ نسل‌ انسان‌ به‌ جهان‌ «بود» كمك‌ مي‌كند كه‌ مقصد آخر زودتر متحقق‌ شود.

بيان‌ ماني‌ بر چنين‌ انگاره‌ئي‌ الزاميت‌ سكون‌ و قطع‌ وجودي‌ انسان‌ را براي‌ نيل‌ به‌ نهايت‌ فلسفه‌ وجودي‌ خويش‌ و هر آنچه‌ هست‌ را قطعي‌ ميداند.

لذا اين‌ بخش‌ از فلسفه‌ مانويان‌ به‌ تعبيري‌ در جهان‌ بيني‌ اكثريت‌ قريب‌ باتفاِق اديان‌ فعلي‌ بشريت‌ نيز صحيح‌ مي‌افتد ، چنانچه‌ فلاح‌ و رستگاري‌ انسان‌ در « فنا » و از «خودگذشتگي‌» و «شهادت‌» در ابعاد متفاوتش‌ و از ميان‌ برداشتن‌ انسانهاي‌ مفسد و شريّر و محو آنها در وجوه‌ مختلفشان‌،در آراء و باورهاي‌ جوامع‌،همه‌ حكايت‌ از پياميست‌ ازيكصدو بيست‌ و چهار هزار پيامبر و دهها و صدها انديشمند و فيلسوف‌ از حضرت‌ آدم‌ گرفته‌ تا زرتشت‌ و كاپيلا (KAPiLA) و كنفوسيوس‌ وبودا و موسي‌ و عيسي‌ و محمد و... است‌ آن‌ چنانچه‌ انساني‌ چون‌ مسيح‌ باعرضه‌ شگفت‌ بي‌ كرانه‌گي‌ مهر و ايثار بر محرومترين‌ و حقيرترين‌ پيروان‌ و غير پيروانش‌ تا حد فناي‌ موجوديت‌ مادي‌ خويش‌ بر صليبي‌ كه‌ مصلوبيت‌ ش‌ كفاره‌ گناهان‌ كرده‌ وناكرده‌ بشريتي‌ بود كه‌ خود بر دوش‌ كشيد و هنوز هم‌ رهروان‌ صديقش‌ با طرد ظواهر و باطن‌ دنياي‌ متمدن‌ از قلب‌ اروپا و آمريكا مي‌گريزند و بدون‌ هيچگونه‌ چشم‌ داشتي‌ به‌ مراكز استيصال‌ و فقر و محروميت‌ قاره‌ آفريقا و اقصي‌ نقاط‌ مظلوم‌ و بي‌ پناه‌ ميروند تا مرحمي‌ بر زخمهاي‌ شمشير بخشي ازتمدن‌ غرب‌ بگذارند تا هم‌ چون‌ مسيح‌ ديگر،گناهان‌ مرتكب‌ شده‌ اسلاف‌ و حال‌ سياستمدارانه‌ قدرت‌ تزوير و حيلِ كاخ‌ها پر طمطراِ مدعي‌ حقوِ ق بشر را با صليبي‌ ديگر به‌ دوش‌ بكشند ، وانساني‌ ديگر چون‌ بودا كه‌ اشرافيت‌ را با تيپائي‌ به‌ كناري‌ مي‌زند تا سهم‌ درد و رنج‌ را خود در مزايده‌ئي‌ تملك‌ كند و در كلاس‌ انسانيت‌، طبيعت‌ مهر و عطوفت‌ را بر همگان‌ بياموزد و حق‌ زندگي‌ را بر حيوانات‌ برسميت‌ بشناساند و حتي‌ ذبح‌ آنها را نيز در مواقع‌ استيصال‌ هم روا ندارد و مرتاضائيكه‌ با رياضت‌ خويش‌ چنان‌ ماديت‌ را كه‌ هر آنچه‌ رنگي‌ از آن‌ داردبه‌ تمسخر مي‌گيرند و فناي‌ جسم‌ را قدمي‌ به‌ مقصد راه‌ انگارند و انسانهاي‌ ديگر چون‌ موسي‌ و محمد كه‌ مهر و خشم‌ را چنان‌ بر مي‌انگيزند كه‌ ايده‌ شهادت‌ رابر فناي‌ پيروانشان‌ جهشي‌ به‌ عالم‌ ملكوت‌ پندارند و ستيز باهر آنكه‌ و هر آنچه‌ شيطانيست‌ واحب‌ مي‌شمرند و حتي‌ حذف‌ فيزيكي‌ انسانهاي‌ كافر را گامي‌ بر پيروزي‌ حق‌ بر باطل‌ انگارند و اديان‌ ديگر نيز به‌ نوعي‌ و به‌ طريقي‌ وقوع‌ رستاخيز را پس‌ از محو جسمي‌ آخرين‌ انسان‌ متصورند كه‌ به‌ هر تقدير "تحقق‌ آخر" جز سير گذراي‌ حيات‌ مادي‌ انسان‌ ميسر نمي‌افتد.

تحقق‌ «مقصد آخر» در رسوم‌ و آئين‌ها و اديان‌ الهي‌ و لاادريون‌ پيش‌ از «ماني‌» و بعد از او نيز جز كليت‌ مفهومي‌ پيروزي‌ نور بر ظلمت‌ و يا پيروزي‌ نيكي‌ بر بدي‌ و اهورا بر اهريمن‌ و يا خدا بر شيطان‌ وتفوِق حق‌ بر باطل‌ و استواري‌ و سرمدي‌ هستي‌ محض‌ بر «نيستي‌» نبود.

گرچه‌ ماديون‌ صرف‌ نيز نظريه‌ تكامل‌ را در تسلسل‌ وجود ماده‌ در بُعد زماني‌ "هيولاي‌ اولي‌" را انكار نمي‌كنند و انديشه‌ و ذهن‌ انسان‌ را مبتني‌ برتكامـل‌ ماده‌ پندارند كه‌ به‌ نوعي‌ صحه‌ بر بُعد مراتب‌ وجودي‌ دارد كه‌ چگونگـي‌ آن‌ در بحث‌ نمي‌گنجد نه‌ اينكه‌ بر آن‌ توضيحـي‌ نمي‌آيد.

منظور از اين‌ نوشتـار مقدماتـي‌ چنين‌ برداشـت‌ مي‌شود كه‌ يكـي‌ از مراحـل‌ تحقـقِ "مقصدآخرين"،‌ در هستي" ‌از وجوب‌ تا امكان" ‌طي‌ طريق‌ حيات‌ مادي‌ انسان‌ است‌ حال‌ طي‌ طريق‌به‌ چه‌ صورتي‌ بايد ، بحث‌ اساسي‌ نه‌ تمامي‌ در فلسفه‌ انتخاب‌ است‌ كه‌ درين‌ مقوله‌ به‌ آن‌ميپردازيم‌.

چالش‌هاي‌ پنداري‌ فيلسوفان‌ مقوله‌ئي‌ نيست‌ كه‌ بر آن‌ اشراف‌ نداشته‌ باشيم‌ يا نتوانيم‌ داشته‌ باشيم‌ ،يا در باب‌ رفتاري‌ وجودي‌ انسان‌ بوده‌ است‌ و يا غايت‌ طبيعت‌ مادي‌ و نيز فلسفه‌ وجود نيروي‌ ماورائي‌ كه‌ در مقولات‌ روحي‌ مستتر است‌ كه‌ به‌ هر تقديربراي‌ مااين‌ سؤال‌ متبادر است‌ كه‌ مآلاً براي‌ بشريت‌ از اين‌ همه‌ كاوشهاي‌ عالمانه‌ و محققانه‌ و بطور اعم‌ فيلسوفانه‌ در كليت‌ وجود هستي‌،چه‌ نتيجه‌ قطعي‌ و راهبردي‌ حاصل‌ آمده‌ است‌ آيا تشتت‌ آراء فلاسفه‌ و حكيمان‌ و انديشمندان‌ در تبيين‌ نظرات‌ فلسفي‌ انديشه‌ و تفكر ، بشريت‌ كنجكاو را با هويتي‌ مردد و پريش‌ روبرو نساخته‌ بدون‌ اينكه‌ راهي‌ قطعي‌ را در باب‌ غايت‌ مقصد علم‌ فلسفه‌ بگشايند كه‌ بعضاً انسانهائي‌ در پيچ‌ و تاب‌ توهم‌ آراء متضاد فلسفي‌ مادي‌ و الهي‌ راهي‌ را جز «نهليسم‌» نيابند كه‌ تبعات‌ آن‌ چنان‌ است‌ كه‌ رنج‌ و الم‌ بشريت‌ موجد آن‌ بوده‌ و هست‌.

البته‌ طرح‌ اين‌ نكته‌ جداي‌ برداشت‌هاي‌ منطقي‌ و معقولانه‌ براي‌ طيفي‌ خاص‌ آنهم‌ بعضاً از جامعه‌ فرهيخته‌ است‌ كه‌ حتي‌ برداشت‌هايشان‌ از مقولات‌ متضاد فلسفي‌ نيز باعث‌ همين‌ پيشرفتهاي‌ مادي‌ و معنوي‌ موجود بشري‌ بوده‌ است‌ كه‌ متأسفانه‌ حصول‌ چنين‌ پويائي‌ مترقي‌ و متعالي‌ عموميت‌ ندارد حتي‌ براي‌ كل‌ جامعه‌ خاص‌ چه‌ برسد به‌ جوامع‌ عادي‌ با تحصيلات‌ متوسطه‌ و يا پائين تر، لذا در مرحله‌ نخست‌ دانشي‌ مورد نياز است‌ كه‌ عدم‌ تشتت‌ آن‌ ارزشي‌ بر آن‌ مترتب‌ كند كه‌ مورد اعتناء همگان‌ باشد بنابراين‌ كسب‌ چنان‌ دانش‌ و علمي‌ چگونه‌ بايد بدست‌ آيد و چه‌ پارامترهائي‌ بر آن‌ متصوراست‌ كه‌ به‌ هر روي، انسان‌ها بر قوانين‌ منبعث‌ از آن‌ ، ساختار رفتاري‌ و فعليت‌ وجودي‌ خويش‌ را در هدفمندي‌ روشن‌ و جذاب‌ و زيبا و خوش‌ آيند و اميدوار به‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ بنا نهند؟.

مي‌دانيم‌ كفايت‌ هر علمي‌ به‌ ايقان‌ همه‌ تئوري‌ پردازان‌ آن‌ علم‌ در مجموعه‌ همخواني‌ و همگرايي‌ و همگوني‌ مطلق‌ مرتبط‌ بر مورد،در همان‌ زمان‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ ارزش‌ و بها مي‌دهد تمثيل‌ چنين‌ قياسي‌ علم‌ رياضيات‌ است‌ كه‌ موضوع‌ رياضي‌ مبتني‌ بر فرمولهاي‌ جبري‌ متناظر بر مفروضات‌ و براهين‌ محكم‌ است‌ كه‌ همه‌ رياضي‌دانان‌ بر آن‌ توافق‌ دارند و چنانچه‌ شبهه‌ئي‌ بر نظريه‌ئي‌ و يا فرمولي‌ وارد آيد نه‌ از جهت‌ رد آن‌ بلكه‌ از جهت‌ نقصان‌ آن‌ فرضيه‌ بر تكميل‌ بودن‌ آنست‌ كه‌ در مراحل‌ بعدي‌ بررسي‌ها در تجارب‌ و استدلال‌ها،آن‌ فرمول‌ يا فرضيه‌ هندسي‌ و جبري‌ كامل‌ مي‌شود.

شايد مستندات‌ مقوله‌ فيزيك‌ با تغيير و تحولات‌ آن‌ و فعاليتهاي‌ استنادي‌ فيريكدانها بر يك‌ مقوله‌ نظري‌ فيزيك‌، مبحث‌ موضوعي‌ توافق‌ و اتفاِق نظر دانشمندان‌ آن‌ علم‌ را مخدوش‌ مي‌كند چون‌ فيزيك‌ به‌ عبارتي‌ مرتبط‌ با علم‌ فلسفه‌ نيز هست‌ في‌المثل‌ مي‌توان‌ دلايل‌ و براهين‌ متناقض‌ و متضاد در ارتباط‌ با " كاتورگي‌ ذره‌ بنيادين "‌ در حيطه‌ "فيزيك‌ كوانتوم‌ "را نام‌ برد كه‌ از سال‌ 1900 كه‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ توسط‌ "ماكس‌ پلانك‌ "ارائه‌ شده‌ و تاكنون‌ كه‌ اوايل‌ قرن‌ 21 ميلاديست‌ قطعيتي‌ و اتفاِق نظري‌ بين‌ همه‌ فيزيكدانان‌ در ارتباط‌ با موضوع‌ مذكور وجود نداشته‌ و اجماعي‌ وجود ندارد.

موضوعيت‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ و بحث‌هاي‌ آن‌ در نخستين‌ سالهاي‌ ارائه‌ نظريه‌ و قوانيني‌ مرتبط‌ با آن‌ از همان‌ اوان‌ در مباحث‌ و بررسي‌ها و نظرات‌

تكميلي‌ و پيشنهادي‌ وارد بر آن‌، بين‌ دانشمندان‌صاحب نامي‌ بوده‌ كه‌ خود نيز در ارائه‌ آن‌ سهمي‌ بزرگي‌ داشته‌اند كه‌ متعاقباً شرح‌ مختصري‌ از آن‌ خواهد آمد، گرچه‌ بعضاً معادله‌" شرودينگر" را پاسخي‌ كامل‌ بر سؤانها و ابهام‌ها در مورد نظريه‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ كافي‌ مي‌دانستند كه‌ "تمام‌ ترازهاي‌ انرژي‌ اتمها "از معادله‌ وي‌ قابل‌ محاسبه‌اند.

لذا اگر موضوع‌ خاص‌ "اتفاِق نظر "در بعد فلسفي‌ عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ در فيزيك‌ كوانتومي‌ وجود ندارد بنا را بر آن‌ نيست‌ كه‌ بعداً اتفاِ ق نظري‌ حاصل‌ نشود يا بر آن‌ متصور نباشيم‌ به‌ همين‌ سبب‌ مبحثي‌ را كه‌ درين‌ بخش‌ آورده‌ مي‌شود از بابت‌ ابهاميست‌ كه‌ در علم‌ فيزيك‌ و علوم‌ ديگر وجود دارد كه‌ آخرالامر در سير تتبعات‌،كدورت‌ علوم‌ بر طرف‌خواهد شد، لذابه‌ تبع‌ چنين‌ باوري‌ شايد امروز يا فردا علم‌ فيزيك‌ با فضاسازي‌هاي‌ جديد دانشمندان فيزيك‌ مدرن‌، پي‌ريز تئوريهائي‌ گردند كه‌ حتي‌ نظريه‌ پردازان‌ تخيلي‌ نيز بر موضوعيكه‌ تخيل‌ آنها هم‌ بر آن‌ راهي‌ نمي‌گشايد بهت‌ آنها را فزونتر كند.



فيزيك‌ و فلسفه‌

شايد مطالب‌ اين‌ بخش‌ كه‌ در موضوعيت‌ "فيزيك‌ و در مبحث‌ نظريه‌ ميكانيك‌ كوانتوم‌ و شناخت‌ و قوانين‌ مرتبط‌ با" ذرات‌" است‌ و ذيلاً بر آن‌ شرحي‌ داده‌ مي‌شود براي‌ اشخاصي‌ كه‌ در فيزيك‌ تخصصي‌ ندارند و يا مطالعه‌ عميقي‌ نداشته‌اند كمي‌ خسته‌كننده‌ و درك‌ مفهومي‌ آن‌ تا حدودي‌ مشكل‌ باشد كه‌ يقيناً مطرح‌ كردن‌ موضوعيت‌ آنها نيز از طرف‌ خودم‌ با كاستي‌هاي‌ فراوان‌ و مسلماً با اشتباهات‌ مفاهيم‌ تخصصي‌ كه‌ همراه‌ دارد بر خستگي‌ بيشتر پژوهشگران‌ عزيز بيافزايد.

در هر صورت‌ عليرغم‌ كسالتي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بر خوانندگان‌ محترم‌ وارد آيد الزاميت‌ طرح‌ آن‌ را بي‌ربط‌ ندانستم‌ كه‌ البته‌ براي‌ آنهائيكه‌ با علم‌ فيزيك‌ كلاسيك‌ آشنائي‌ دارند تا حدودي‌ شايد جذابيت‌ آن‌ بر شناخت‌ بيشتري‌ كه‌ كسب‌ مي‌كنند مؤثر افتد و آن‌ دسته‌ از متخصصين‌ فيزيك‌ و آنهائيكه‌ داراي‌ مراتب‌ بالاتري‌ در اين‌ علم‌ هستند با اشرافي‌ كه‌ بر كاستيهاي‌ اين‌ نوشتار دارند يقيناً با درك‌ هدفمندي‌ طرح‌ موضوعيت‌" فيزيك‌ كوانتومي‌" صرفاً آنرا تجاوز نامعقولانه‌ نظرگاههاي‌ غير تخصصي‌ اينجانب‌ نپندارند كه‌ بذل‌ توجه‌ همه‌ عزيزان‌ در متن‌ موضوع‌ و استنتاج‌ ، ارتباط‌ آن‌ را درك‌ خواهند نمود.

برحسب‌ توضيح مذكور با معرفي‌ چند تن‌ از فيزيكدانان‌ و اطلاع‌ از نظراتشان‌ كه‌ در احاطه‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ نقش‌ به‌ سزائي‌ دارند از واضع‌ "نظريه‌ كوانتومي‌ " فيزيسين‌ مشهور "ماكس‌ پلانك‌" شروع‌ مي‌كنيم‌:

ماكس‌ پلانك‌ نخستين‌ شخصي‌ بود كه‌ نظريه‌ كوانتومي‌ را ارائه‌ داد كه‌ بر اساس‌ آن‌ تابش‌ مانند عناصر مادي‌ داراي‌ سازمان‌ و ساختار ذره‌ئي‌ و نيز داراي‌ انرژي‌ست‌ كه‌ مقدار پايه‌ آن‌ را مشخص‌ نمودكه‌ به‌ عدد ثابت‌ "پلانك‌" مشهور است‌، وي‌ با ارائه‌ نظريه‌اش‌فضاي‌ بحث‌انگيزي‌ در مباحثات‌ فيزيكدانان‌ بزرگ‌ قرن‌ بيستم‌ گشود، فيزيكدانان‌ بزرگي‌ چون‌ "اينشتين‌ آلماني"‌ و "اروين‌ شرودينگر اطريشي‌" و"نيلس‌بور دانماركي‌" و "موري‌ گل‌ مان‌ امريكائي‌" و "پاتولي‌ سوئيسي‌" و "ديراك‌ انگليسي‌" و "فرمي‌ انريكو ايتاليائي"،‌ كه‌ مشاركتي‌ فعال‌ را در مباحث‌ نظري‌ موضوع‌ داشتند .

يكي‌ از فيزيكدانان‌ به‌ نام‌ ،" نيلس‌ بور" در توسعه‌ مكانيك‌ كوانتوم‌ بسيار مؤثر بود وي‌ يكي‌ از نظريه‌ پردازان‌ "شكافت‌" نيز محسوب‌ مي‌شود.

"بور " ، اصل‌ مكمل‌ بودن‌ را ارائه‌ نمود.

"پائولي‌" فيزيكدان‌ سوئدي‌ مشاركتي‌ فعال‌ در تكميل‌ نظريه‌ مكانيك‌ كوانتوم‌ داشت‌ و "ديراك‌" در بسط‌ نظريه‌ كوانتا بسيار كوشيد وي‌ نظريه‌ پرداز وجود ذرات‌ بنيادي‌ "پادذره‌ " ،است‌ كه‌ بر خواص‌ آن‌ نيز نظراتي‌ ابراز نمود.

" اروين‌ شرودينگر" معادله‌ مكاتب‌ موجي‌ را كه‌ اساس‌ مكانيك‌ كوانتومي‌ است‌ و معادل‌ با "ماتريسهاي‌" هايزنبرگ‌ مي‌باشد ارائه‌ داد وي‌ در توضيح‌ و توسعه‌ مكانيك‌ موجي‌ همت‌ گمارد.

"موري‌ گل‌مان"‌از فيزيكدانان‌ نظري‌ امريكا و يكي‌ از دانشمندان‌ بزرگ‌ ذرات‌ بنيادين‌ محسوب‌ مي‌شود تحقيقات‌ و نظرات‌ وي‌ بر كوانتا موجب‌ ارائه‌ عدد معروف‌" شگفت‌ انگيز " گرديد و بر مبناي‌ ساختار "كوارك‌ " ،طبقه‌بندي‌هاي‌ جديدي‌ براي‌ ذرات‌ بنيادي‌ ارائه‌ داد.

بيان‌ توضيحي‌ "تسويگ‌" و "گل‌ مان‌ "، در مراحل‌ اوليه‌ كشف‌ كوارك‌ چنين‌ بود كه‌ نمايشهاي‌ (3) SU كه‌ ذرات‌ آنها را اشغال‌ مي‌كنند از ميان‌ كليه‌ صورتهاي‌ ممكن‌ از لحاظ‌ رياضي‌ با فرض‌ اين‌ كه‌ آنها از 2 تركيب‌ نمايش‌ بنيادي‌ توليد مي‌شوند ميتوان‌ آنها را انتخاب‌ نمود،"گل‌ مان‌" اين‌ ماهيت‌ها را در نمايش‌ اصلي‌ ، "كوارك‌ " ، ناميد.

شناخت‌ كوارك‌ها در نخست‌ به‌ سه‌ كوارك‌ STRANSE و UP,DOW منحصر و سپس‌ كوارك‌هاي‌ ديگر شناسائي‌ شدند لذا اين‌ سه‌ نوع‌ كوارك‌ يا طمعها (FLAVOURS) به‌ كوارك‌هاي‌ ـ U = بالا ـ D = پائين‌ و S = شگفتي‌ نامگذاري‌ گرديدند كه‌ منظور از عنوانهاي‌ فوِق به‌ جهت‌گيري‌ "ايزواسپين‌" كوارك هاست‌.

قبلاً به‌ كواركها "جوهر "يا (هستي‌) مي‌گفتند و عنوان‌ "ذره‌" بعداً بر آنها اطلاِق گرديد.

كواركها هرگز بصورت‌ منفرد مشاهده‌ نشده‌اند اما از 1968 با آزمايش‌هاي‌ "نا كشسمان‌ ژرف‌ "در مركز شتابنده‌ خطي‌ استانفورد (SLAC) ، برهاني‌ قاطع‌ و گواهي‌ غير مستقيم‌ بر واقعيت‌ فيزيكي‌ كوارك‌هاست‌ ،

قبلاً فيزيكدانان‌ در مورد واقعيات‌ وجود كوارك‌ به‌ فرضيات‌ و براهين‌ رياضي‌ (3) SU متكي‌ بودند.

دلايل‌ عدم‌ مشاهده‌ كوارك‌ها در حالت‌ آزاد ،محبوس‌ بودن‌ كوارك‌ها درون‌ نوكلئون‌ است‌ كه‌ قادر نيستند به‌ حالت‌ انفرادي‌ از آن‌ خارج‌ شوند لذا در خارج‌ به‌ حالت‌ مجموعه‌هاي‌ "كوارك"‌ ،" پادكوارك"،‌ يعني‌ "مزون‌"ها ظاهر ميگردند.

بر مبناي‌ فوِق، توصيف‌ كيفي‌ و كمي‌ كوارك‌ها راه‌ درازي‌ در پيش‌ است‌. فيزيكدانان‌ در دهه‌ 1970 توانستند با نظريه‌ جديد دست‌ آوردهاي‌ محرزي‌ را تبيين‌ كنند بر اين‌ اساس‌ سه‌ كوارك‌ در نوكلئون‌ هر كدام‌ خواص‌ بخصوصي‌ دارند كه‌ شبيه‌ بار الكتريكي‌ است‌ كه‌ آنرا "رنگ‌ "نام‌ گذاردند مثل‌ كوارك‌ آبي‌ يا سبز يا قرمز ، مجموع‌ آنها نوكلئون‌ سفيد است‌ كه‌ به‌ حالت‌ آزاد مشاهده‌ ميشود و در ادامه‌ نيز به‌ مجموع‌ كوارك‌ و پاد كوارك‌ بر ميخوريم‌،

كه‌ با قياس‌ بانظريه‌ الكتروديناميك‌ كوانتومي‌ يا نظريه‌ كوانتومي‌ الكترومغناطيسي‌ به‌ آن‌ "كرموديناميك‌ كوانتومي"‌ گفته‌ ميشود، بنابراين‌ "بر هم‌ كنشي"‌ هسته‌ئي‌ بنيادي‌، مبادله‌ كلوئون‌ ميان‌ كواركهاست‌، كه‌ از مبادله‌ مزون‌ها ميان‌ نوكلئون‌ها ، بنيادي‌تر محسوب‌ ميشود كه‌ در هسته‌ مشاهده‌ ميگردد.

به‌ مجموع‌ كوارك‌ها وپادكوارك‌ها و گلوئون‌ها " پارتون‌ "گفته‌ ميشود لذا يك‌ "پروتون"‌ متشكل‌ از سه‌ پارتون‌ ميباشد.

با اثبات‌ هسته‌ درون‌ اتم‌ توسط‌ " راترفورد "در دستگاه‌ شتاب‌ دهنده‌ استانفورد مشخص‌ گرديد كه‌ درون‌ نوكلئون‌ها ساختاري‌ ظريف‌تر به‌ مانند نقاطي‌ شبيه‌ هسته‌هاي‌ تمشك‌ مشاهده‌ ميشود كه‌ بر روي‌ آنها الكترون‌ها بشدت‌ در حال‌ حركتند كه‌ اين‌ ذرات‌ بنيادين‌ را پارتون‌ PARTON نام‌ گذاري‌ نمودند سپس‌ رگه‌ يا گستره‌ باريك‌ از " نوترينووميون " ‌ توليد گرديد كه‌ در "ابر شتابنده‌"ها انجام‌ گرفت‌ لذا محقق‌ شد كه‌ اين‌ پارتون‌ها ،كوارك‌هاي‌ فيزيكدان‌ آمريكائي‌ "موري‌ ـ گل‌ ـ مان‌" است‌ كه‌ در سطور فوِق به‌ آن‌ اشاره‌ شد.

در مدل‌ كواركي‌، وجود نيروهائي‌ فرض‌ ميشوند كه‌ سبب‌ نگهداري‌ كوارك‌ها در كنار هم‌ مي‌باشند و ميتوان‌ گفت‌ طيف‌ جرم‌هاي‌ ذرات‌ بنيادي‌ را براي‌ ذراتي‌ با عدد كوانتومي‌ يكسان‌ و اسپين‌هاي‌ مختلف‌ توليد نمايد.

مسائل‌ مطرح‌ در مدل‌هاي‌ كوانتومي‌ در فرآيند پيشرفت‌ نظريه‌ كوانتومي‌ توام‌ با نظريه‌ QED الكتروني‌ ميباشد كه‌ به‌ تبع‌ كنكاشها و با بكارگيري‌ انرژيهاي‌ فوِق العاده‌ بيشتر در شتابدهندها و ابر شتابدهندها، ساختار دقيقتري‌ از كوارك‌ها كشف‌ كرد.

توضيحات‌ فوِق نيز الزاماً در ارتباط‌ با اسرار نهفته‌ كائنات‌ و پيچيدگيهاي‌ شگرف‌ آن‌ در ذره‌ئي‌ است‌ كه‌ نا به‌ هنجاريهاي‌ عناصر درونيش‌ با قوانين‌ كلاسيك‌ فيزيك‌ همگرايي‌ ندارد كه‌ عليرغم‌ اين‌ نظريه‌، در" فلسفه‌ انتخاب" ‌، آن‌ به‌ ظاهر نا به‌ هنجارها، هنجارهائيست‌ در ظريف‌ترين‌ ارتباطات‌ قوانين‌ هستي‌ كه‌ حتي‌ بال‌ زدن‌ پشه‌ئي‌ نيز ميتواند در نتيجه‌ محاسبات‌ فرمولي‌ هر كنشي‌ و يا هر واكنشي‌ در كوچكترين‌ و بزرگترين‌ پديده‌ها مؤثر افتد.

همانند كسر و يا كمبود حتي‌ يك‌ دانه‌ شن‌ از كره‌ زمين‌ كه‌ در منظومه‌ شمسي‌ و در كل‌ سيستم‌ كهكشان‌ راه‌ شيري‌ و رويدادهاي‌ درون‌ آن‌ بدون‌ تأثير نمي‌تواند باشد، برهان‌ محكم‌ علمي‌ آن‌، نقصان‌ طيفي‌ از جاذبه‌

زمين‌ است‌ كه‌ در ادامه‌ اين‌ كار و به‌ تبع‌ تسلسل‌ كُسور نهايتاً جرمي‌ عظيمي‌ از مجموعه‌ دانه‌هاي‌ شن‌ را شامل‌ ميشود كه‌ به‌ شدّت‌ در نيروي‌ جاذبه‌ زمين‌ تأثير گذاشته‌ و علماً تبعات‌ آن‌ نيز در ارگانيسم‌ موجود در كل‌ "عالم‌ امكان‌ "مؤثر مي‌افتد.

شرح‌ مختصر مطالب‌ فوِق در بررسي‌هاي‌ نظريه‌ كوانتا از طرف‌ فيزيكدانان‌ نظري‌ بر اهميت‌ نكته‌ ظريفي‌ بود كه‌ در آن‌ پديده‌ رخ‌ نموده‌ بود و آن‌ نظريه‌ "عدم‌ قطعيت"‌ و" احتمال‌ در ميدان‌ كوانتوم" ‌.

لذا بر مبناي‌ نظرات‌ بسياري‌ از دانشمندان‌ فيزيك‌ در بحث‌ نظريه‌ كوانتا،منظور رد يا تأئيد قانون‌ احتمال‌ و عدم‌ قطعيت‌ آن‌ نيست‌ كه‌ به‌ عبارتي‌ چنانچه‌ تأئيدي‌ بر ساختار عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ باشد جانب‌ آنهائي‌ را گرفته‌ايم‌ كه‌ به‌ ماورالطبيعه‌ معتقدند و يا به‌ آن‌ گرايش‌ دارند و چنانچه‌ بر رد آن‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آوريم‌ جانب‌ ما ديگرايان‌ صرف‌ را گرفته‌ايم‌ كه‌ قانون‌ علت‌ و معلول‌ و تجربه‌ و مشاهده‌ را در جهان‌ كوانتومي‌ بدون‌ كوچكترين‌ انعطاف‌ بر نظريه‌ خلاف‌ آن‌ متصورند لذا در مرحله‌ نخست‌ خلاصه‌ نظرات‌ منتج‌ از اظهارات‌ چند تن‌ از دانشمندان‌ فيزيك‌ را بيان‌ مي‌كنيم‌.

«اينشتين‌» قانون‌ احتمال‌ را به‌ علت‌ پديده‌هاي‌ فيزيكي‌ غيرقابل‌ قبول‌ مي‌دانست‌ و عدم‌ قطعيت‌ ذاتي‌ را نمي‌پذيرفت‌ و در مورد نظريه‌ كوانتومي‌ چنين‌ استدلال‌ مي‌نمود كه‌ نظريه‌ مذكور ناقص‌ است‌ و نظريه‌ كاملي‌ محسوب‌ نمي‌شود و تا آن‌ زمان‌ (از اوايل‌ قرن‌ 20 تا اواسط‌ آن‌) ضمن‌ مشاركت‌ در مباحث‌ نظري‌ فيزيك‌ كوانتومي‌، استدلال‌ عدم‌ شناخت‌ را بر قوانين‌ ذرات‌ بنيادي‌ ابراز نمود.

بحث‌ و بررسي‌هائيكه‌ توسط‌ فريكداناني‌ جون‌هايزنبرگ‌ و "اسكاركلاين‌" و "ولفكانگ‌"و "پائولي"‌ و "نيلس‌بور" انجام‌ گرديد هر يك‌ تأئيدي‌ قطعي‌ و ياضمني‌ بر قوانين‌ مرتبط‌ بر آن‌ را داشتند و حتي‌ براي‌ تكميل‌ براهين‌ آن‌ نظريه‌ها و فرمولهائي‌ ارائه‌ دادند.

"هايزنبرگ‌" كه‌ اصل‌ عدم‌ تعيين‌ را مطرح‌ نمود با همتايان‌ خود به‌ اين‌ نتايج‌ دست‌ يافت‌ كه‌ مآلا "عدم‌ قطعيت‌ "،حالت‌ خاص‌ از اصل‌ مكمل‌ بودن‌ است‌. چون‌ "بور" معتقد بود كه‌ كميتهاي‌ زوج‌ براي‌ پديده‌ اتمي‌ قابل‌ توصيف‌ است‌ با در نظر گرفتن‌ اينكه‌ مشاهده‌ يكي‌ از آنها مشاهده‌ ديگر را منتفي‌ مي‌نمايد زيرا يكي‌ از كميت‌ها از دو كميت‌ در يك‌ زمان‌ قابل‌ مشاهده‌ و تعريف‌ نيستند و لذا حالت‌ خاص‌ از اصل‌ عمومي‌ مكمل‌ بودن‌ را ارائه‌ نمود كه‌ آن‌ اصل‌ مكمل‌ بودن‌ براي‌ كميتهاي‌ زوج‌ لازمه‌ تعريف‌ و توصيف‌ اتم‌ است‌ في‌ المثل‌ تعريف‌ عدم‌ قطعيت‌ مكان‌ و سرعت‌ مكمل‌ يكديگرند اما در يك‌ مقطع‌ زماني‌ نمي‌توان‌ مكان‌ و سرعت‌ يك‌ ذره‌ را تشخيص‌ داد و يا همزمان‌ مقدار انرژي‌ و اندازه‌ حركت‌ يك‌ پديده‌ اتمي‌ را معين‌ نمود،

در رابطه‌ با موج‌ و ذره‌ نيز رابطه‌ فوِق متصور است‌، حاصل‌ ضرب‌ دو عدم‌ قطعيت‌ مساويست‌ با ثابت‌ پلانك‌ 2 (h) .

" بور " ، بر اين‌ مبنا معتقد بود كه‌ نظرات‌ تأئيدي‌ او بر تجربه‌ اصل‌ عدم‌ قطعيت‌ را خدشه‌ دار نمي‌كند وي‌ بر اين‌ نظر بود كه‌ مكانيك‌ كوانتومي‌ براي‌ محاسبات‌ ميزان‌ انرژي‌ حالتهاي‌ ايستاي‌ اتم‌ و هم‌ براي‌ برآورد احتمال‌، حادث‌ شده‌ است‌ و نيز بر اين‌ باور بود كه‌ مكانيك‌ كوانتوم‌ ساز و كارها و روش‌هاي‌ قابل‌ وثوِ در اختيار دارد و چنين‌ ابراز نمود كه‌ نظرات‌ ما و توضيح‌ ما از خواص‌ اتم‌ كمتر از واقعيات‌ نظري‌ در نجوم‌ كه‌ از روش‌ مكانيك‌ نيوتوني‌ بدست‌ مي‌آيد نيست‌ و در مقابل‌ انديشه‌هاي‌" بور"، اظهار نظر "انيشتن"‌ در مبحث‌ عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ است‌ كه‌ بيان‌ داشت‌ "خدا طاس‌ نمي‌اندازد".

«ديراك‌» نيز به‌ زعم‌ خود، اراده‌ و انتخاب‌ طبيعت‌ را بر ذرات‌ منفرد عنوان‌ مي‌نمود، و در مخالفت‌ بر نظريه‌ احتمال‌ و عدم‌ قطعيت‌ در فيزيك‌ كوانتومي،‌ تبيين‌ آخرين‌ حربه‌ در ارائه‌ متغيرهاي‌ نهفته‌ در ذره‌ و يا در محيط‌ مي‌باشد كه‌ نمي‌توان‌ از آن‌ به‌ سادگي‌ گذشت‌.

چنانچه‌ بخواهيم‌ از موضوع‌ بحث‌ اصلي‌ پراكندگي‌ حاصل‌ نشود و آن‌ نيز بيان‌ دانشي‌ بود كه‌ مبناي‌ مسئوليتش‌ نشاندهنده‌ مقصدي‌ واحد براي‌ همه‌ انسان‌هاي‌ «انتخابگر» باشد كه‌ حصولي‌ جز «امكان‌» متعالي‌، مقصد ديگر را متصور جهان‌ هستي‌ نداند.

لذا متعاقب‌ طرح‌ تبيين‌ خلاصه‌ئي‌ از نظرات‌ فلسفي‌ در فصل‌ اول‌ و ادامه‌ مبحث‌ در فصل‌ دوم‌ و بيان‌ مسائل‌ علمي‌ نظري‌ فوِق الذكر كه‌ پژوهش‌ مختصر آن‌ در بُعد فلسفيِ " علم‌ " قرن‌ بيستم‌ مطرح‌ گرديد چنين‌ استنباط‌ است‌ كه‌ همانطور كه‌ قبلا متذكر شدم‌ همه‌ نظرات‌ اشراف‌ بر حساس‌ترين‌ موضوعيتي‌ داشته‌ و دارد كه‌ فلاسفه‌ و دانشمندان‌ قرون‌ گذشته‌ بر آن‌ رأي‌، مباحث‌ و تفكر خويش‌ را بنا مي‌كردند و آن‌ چيزي‌ نبود جز موضوعيت‌ علت‌ و معلول‌ كه‌ متناظر بر ايده‌ و يا تجربه‌ نمايان‌ مي‌گشت‌ كه‌ به‌ هر روي بر مبناي‌ همان‌ مقوله‌ ، پايه‌ و اساس‌ تفكرات‌ و انديشه‌هاي‌ رفتاري‌ جوامع‌ شكل‌ مي‌گرفت‌. لذا چون‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ بنوعي‌ در ارتباط‌ محكم‌ و وابسته‌ به‌ رأي‌ فلسفي‌ علت‌ و معلول‌ و احتمال‌ و عدم‌ قطعيت‌،موجد دو ديدگاه‌ متفاوت‌ در طرح‌ موضوعيت‌ قوانين‌ آنها در ميكانيك‌ كلاسيك‌ از سويي‌ و مكانيك‌ كوانتومي‌ از طرف‌ ديگر ، باعث‌ تحير آندسته‌ از پژوهش‌ گران‌ جوان‌ و محققيني‌ كه‌ مآلا نتيجه‌ آن‌ را قطعيتي‌ (گر چه‌ ناروا و اشتباه‌) ،براي‌ تعيين‌ تكليف‌ خويش‌ و انسان‌ها مي‌دانند ما را بر آن‌ مي‌دارد با بررسي‌ و طرح‌ كليت‌ فيزيك‌ در بعد فلسفي‌ آن‌ كه‌ شرح‌ مختصري‌ بر آن‌ شد و مي‌شود پاسخي‌ بيابيم‌ و اين‌ تَوَهم‌ را از بين‌ ببريم‌ كه‌ آيا تنها با صحت‌ قوانين‌ مرتبط‌ بر آن‌ و اثبات‌ فرضيه‌ عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ مجاب‌ و معتقد به‌ نيروئي‌ ماورائي‌ شويم‌ و رفتارمان‌ را در كليت‌ وجودي‌ خويش‌ در راه‌ معقول‌ مبتني‌ بر وجوب‌ بگشائيم‌ و يا بالعكس‌ چنانچه‌ بارد عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ و اثبات‌ و استواري‌ قوانين‌ نيوتوني‌ بر فيزيك‌ كلاسيك‌ و تعميم‌ گرايشي‌ آن‌ در حوزه‌ ميدان‌ كوانتومي‌، جبر رفتاري‌ و مادي‌ را توجيهي‌ بر رفتارهاي‌ نامعقول‌ خويشتن‌ و جوامع‌ بشري‌ بدانيم‌ و يا قرار بدهيم‌ ؟ آيا تنها مادي‌ بودن‌ (ماترياليست‌) و يا الهي‌ بودن‌ (ايده‌آليست‌)، توجيه‌ تشخص‌ رفتاري‌ مان‌ در كفايت‌" انتخاب‌ " است‌؟ آيا راه‌ سومي‌ نيست‌؟ البته‌ بنا را ندارم‌ كه‌ در رابطه‌ با كليت‌ موضوع‌ فلسفي‌ و توهم‌ ايجاد شده‌ در اصل‌ عليت‌ و تنها به‌ علل‌ رد و تأييد، آنرا ملاك‌ تحقيق‌ و استنتاج‌ قرار دهم‌ بلكه‌ با بيان‌ بخشي‌ از علوم‌ كه‌ به‌ فلسفه‌ نيز ارتباط‌ پيدا مي‌كند حكمت‌ وجودي‌ انسان‌ و طبيعت‌ و خدا را به‌ تمسك‌ در جنبه‌هاي‌ استنادي‌ و وجوه‌ استقراءي‌ آن‌ گامي‌ به‌ نتيجه‌ مطلوبتر برداشته‌ شود، چون‌ نگارنده‌ اين‌ سطور اصولا تبحر خاصي‌ در علوم‌ نداشته‌ و معلوماتم‌ در اين‌ زمينه‌ اشتياقيست‌ كه‌ در عرف‌ مطالعاتي‌ يك‌ فرد و يك‌ محقق‌ و يا يك‌ پژوهشگر وجود دارد بنابراين‌ پس‌ از ارائه‌ نظراتي‌ از فيزيكدانان‌ كه‌ اجمالاً به‌ آن‌ پرداخته‌ شد متعاقباً نظرات‌ ديگر فيزيكدانان‌ را در اين‌ زمينه‌ جويا مي‌شويم‌ تا پژوهشگران‌ گرامي‌ برداشت‌ خويش‌ را با جمع‌ بندي‌ معلوماتيكه‌ از نظرات‌ كسب‌ مي‌شود با تفحص‌ و تتبع‌ بيشتر و نيز با نظرات‌ تطبيقي‌ خويش‌ و نوشتار نظري‌ نگارنده‌ به‌ احراز يك‌ نتيجه‌ مبتني‌ به‌ واقع‌ گرائي‌ و معقول‌ و مطلوب‌،به‌ يك‌ تشخص‌ متعالي‌ و مقدس‌ نائل‌ آيند و با نيروي‌ لايزال‌ همه‌ انسانهاي‌ حقگرا با پتانسيل‌ نامتناهيِ علم‌ و فطرت‌ به‌ مبارزه‌ و ستيز با هر آنچه‌ كه‌ سد تكامل‌ كل‌ ا"مكان‌" است‌ فائق آئيم.



در تعقيب‌ نظرات‌ فيزيكدانان‌ در نفي‌ و اثبات‌ جبرگرائي‌ ،" پلكينگهون‌ " نظريه‌ متغيرهاي‌ نهفته‌ را رد نمود ،" شرو دينگر " كه‌ فرمول‌ ابداعيش‌ نظريه‌ ميكانيك‌ كوانتوم‌ را به‌ حيطه‌ تجربه‌ كشايند ايرادي‌ نيز در تابع‌ كاهش‌ موج‌ عنوان‌ نمود ـ «فاينمن‌» فيزيكدان‌ نظري‌ كه‌ از نخستين‌ افرادي‌ بود كه‌ در توسعه‌ نظريه‌ ميدان‌ كوانتومي‌ نسبتي‌ نقش‌ عمده‌ ئي‌ داشت‌ نظر بر اين‌ بود كه‌ فهميدن‌ نظريه‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ براي‌ كسي‌ مقدور نيست‌.

فيزيكدانان‌ ديگر چون‌ پيجلر و دسپگنات‌ و اسپكت‌ و والس‌ كاردن‌ و ديويت‌ و گراهام‌ و فن‌ فرآنس‌ و گريبين‌ نظريه‌ چند جهاني‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ را مي‌پذيرند.

والس‌ كاردن‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ را معياري‌ از عقل‌ و حكمت‌ دانست‌. «فن‌ فرآنس‌» با تعريف‌ واقع‌ گرايي‌ علمي‌ چنين‌ نظر بود كه‌ هر نظريه‌ علمي‌ الزام‌ به‌ اعتقاديست‌ كه‌ به‌ حقيقت‌ آن‌ داشته‌ باشيم‌ بنابراين‌ كفايت‌ تجربي‌ تأييد يك‌ نظريه‌ را به‌ همراه‌ دارد. مفهوم‌ نظريه‌ (فن‌ فرآنس‌) مي‌تواند به‌ عبارتي‌ چنين‌ باشد كه‌ نتايج‌ سازگار و همخوان‌ با مشاهدات‌، متقاعد بودن‌ به‌ يك‌ نظريه‌ را كفايت‌ مي‌كند.

و دسپگنات‌ معتقد بود كه‌ علم‌ كنوني‌ كه‌ نمي‌تواند حقايق‌ اتم‌ را تبيين‌ كند و متوسل‌ به‌ استعاره‌ مي‌شود چگونه‌ مي‌تواند حقايق‌ هستي‌ خودش‌ را بيان‌ نمايد. «دوبروي‌» كه‌ ارائه‌ دهنده‌ طبيعت‌ موجي‌ براي‌ الكترونها بود طرد عقيده‌ كلاسيكي‌ در تراگسيل‌ ذره‌ها را مردود اعلام‌ نمود ولي‌ چنين‌ نظر داشت‌ كه‌ رفتار تابع‌ موج‌ به‌ منزله‌ موج‌ راهنما براي‌ رهبري‌ مسيرهاست‌ ـ بر مبناي‌ اين‌ اعتقاد نظريه‌ متغيرهاي‌ نهفته‌ توسط‌ همفكران‌ اين‌ فيزيكدان‌ برهاني‌ محكم‌ براي‌ تراكسيل‌ ذرات‌ در ميدان‌ كوانتومي‌ عنوان‌ گرديد. «شرودينگر» نظريه‌ كوانتومي‌ را توضيحي‌ محكم‌ و صحيح‌ از واقعيت‌ نمي‌دانست‌. از آنچه‌ كه‌ در مورد بُعد فلسفي‌ مكانيك‌ كوانتوم‌ و نظرات‌ موافق‌ و مخالف‌ در سطور فوِ ق ارائه‌ گرديد چنين‌ برداشت‌ مي‌شود كه‌ يك‌ نظر قطعي‌ در باب‌ «جهان‌ خارج‌» بدست‌ نمي‌آيد. لذا اظهار رأي‌ علمي‌ با معلومات‌ الكن‌ نگارنده‌ در علم‌ فيزيك‌ در برابر نظر علمي‌ فيزيكدانان‌ كه‌ شرح‌ مختصري‌ از آن‌ رفت‌ بسي‌ ناروا و گزافه‌ئي‌ بيش‌ نخواهد بود تنها از نحله‌ آنچه‌ كه‌ مطالعه‌ و بررسي‌ها باعث‌ بوجود آمدن‌ نوعي‌ تبلور نظر گاهي‌ در تفكر و انديشه‌ شخص‌ مي‌شود مي‌توانم‌ چنين‌ بيان‌ كنم‌ كه‌ هيچ‌ تعارضي‌ در مقوله‌ عليت‌ در انديشه‌ (خدا) هم‌ نمي‌گنجد. كه‌ بر اين‌ مبناء كليه‌ روابط‌ هستي‌ چه‌ آن‌ را فيزيك‌ بدانيم‌ و چه‌ آن‌ را متافيزيك‌ فرض‌ كنيم‌ بر پايه‌ تخليص‌ و خلوصي‌ ست‌ كه‌ خدشه‌ در تماميت‌ منطقي‌ آن‌ وارد نيست‌.

به‌ عبارتي‌ قوانين‌ در كليت‌ وجودي‌ پديده‌هاي‌ فيزيك‌ و ماوراي‌ آن‌ بر اساس‌ ضابطه‌ايست‌ كه‌ هرگز نمي‌ توان‌ احتمال‌ ناموزون‌ را بر آن‌ متصور بود زيرا خداوند عادل‌ هيچ‌ رابطه‌ ناعادلانه‌ئي‌ را به‌ صِرف‌ قادريت‌ خويشتن‌ بر كوچكترين‌ و بزرگترين‌ پديده‌ها اعمال‌ نخواهد كرد چون‌ به‌ اعتقاد من‌ (خدا پارتي‌ بازي‌ نمي‌كند).

براي‌ خاتمه‌ بحث‌ علمي‌ ـ تجربي‌ در هزار توي‌ علة‌العلل‌ و پرهيز از اطاله‌ بيش‌ از آن‌ در پيگيري‌ و توضيح‌ بيشتر موضوع‌ نمي‌توانم‌ از چهار نيروي‌ قابل‌ تشخيص‌ طبيعت‌ كه‌ بر تمام‌ پديده‌هاي‌ مشاهده‌ شده‌ در جهان‌ متعينِ شناخته‌ شده‌ حكم‌ ميرانند سخني‌ به‌ ميان‌ آورم‌ و نميتوان‌ از تكاپوي‌ ژرف‌ دانشمندان‌ در نحله‌ (وحدت‌ نيروها و ابر وحدت‌) آنها وارد به‌ موضوع‌ و به‌ تبيين‌ آنها پرداخت‌ كه‌ مقصود نظر ما نيز و (فلسفه‌ انتخاب‌ ) تنها شناخت‌ چهار نيروي‌ فوِق الذكر نيست‌ كه‌ دنياي‌ فيزيك‌ و فلسفه‌ بدنبال‌ كشف‌ منشاء آن‌ نيروهاست‌ كه‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ است‌ كه‌ انسان‌ عملاً دست‌ در درون‌ اتم‌ برده‌ است‌ و كنجكاوانه‌ آنرا ميكاود و تحيّرش‌ بيش‌ از تحيريست‌ كه‌ هزاران‌ سال‌ چنگ‌ بر برون‌ آن‌ انداخته‌ است‌.



(دانشمندان‌ و اهداف‌)

به‌ هر تقدير همانطور كه‌ متذكر شدم‌ كاستي‌هاي‌ معرفتي‌ علوم‌ فيزيك‌ و متافيزيك‌ نگارنده‌ اين‌ سطور در برابر آراء فيزيكدانهائي‌ چون‌ اينشتين‌ ـ نيلس‌ بور ـ ديراك‌ ـ فاينمن‌ ـ دوبروي‌ ـ فن‌ آنسن‌ ـ شرودينگر و دهها دانشمند جهان‌ فيزيك‌ چنان‌ است‌ كه‌ بحثي‌ را در كميت‌ ديگر و ماهيت‌ ديگرآن‌،اضافه‌ بر آنچه‌ تدوين‌ و ارائه‌ داده‌اند بر ما نمي‌گشايد و برمبناي‌ آنچه‌ كه‌ عملكرد همه‌ آنها در طيفي‌ كه‌ متولي‌ تكامل‌ و بري‌ از ايستا و تخريب‌ است‌ يكسان‌ رخ‌ مي‌نماياند ما بايد كدام‌ يك‌ از نظرات‌ آنها را تاييد كنيم‌؟ چنانچه‌ راهيست‌ كه‌ آنها مي‌پيمايند و مقصديست‌ كه‌ براي‌ همه‌ آنها يكيست‌ آنهم‌ عليرغم‌ ايده‌هاي‌ متفاوتشان‌ از جهان‌ درون‌ و برون‌.

براي‌ ما نيز انتخابِ نظرات‌ هر كدام‌ از دانشمندان‌ كه‌ با نظرات‌ ما تطبيق‌ نسبي‌ هم‌ كه‌ داشته‌ باشد كفايت‌ در منظور نظر است‌ بالفرض‌ چنانچه‌ نظر انيشتين‌ كه‌ بر مبناء اينكه‌ قانون‌ احتمال‌ به‌ عليت‌ پديده‌هاي‌ فيزيكي‌ غير قابل‌ قبول‌ است‌ و به‌ تبع‌ تائيد و دليل‌ همخواني‌ وهمگرايي‌ با نظر مادي‌ ما برآن‌ نبايد تصور كنيم‌ كه‌ اينشتين‌ به‌ وجود خداوند معتقد نبود كه‌ اشتباهيست‌ فاحش‌، زيرا با تتبعي‌ كه‌ در سخنان‌ اين‌ مرد بزرگ‌ ميشود مخلص‌ كلامش‌ چنين‌ است‌ كه‌ در تار و پود اين‌ هستي‌ و نظام‌ مرتبط‌ بر آن‌ در بزرگترين‌ پديده‌هاي‌ جهان‌ از زمان‌ و مكان‌ از آسمان‌ و زمين‌ از كهكشانها و صحابيها و سيارات‌ تا نظم‌ كوچكترين‌ ذره‌ از اتم‌ تا كوارك‌ها در ميدان‌ كوانتومي‌ تنها اراده‌ ازلي‌ و ابدي‌ خداوند است‌ كه‌ حكم‌ ميراند. كه‌ به‌ هر جهت‌ نظرگاه‌ مادي‌ در فلسفه‌ دليل‌ بر انكار وجود خدا نيست‌ ـ به‌ مصداِ سخن‌ نيلس‌ بور كه‌ بيان‌ نمود با وجود رأيم‌ به‌ تجربه‌ ومشاهده‌ باز خدشه‌ئي‌ در اعتقادم‌ به‌ قانون‌ احتمال‌ و عدم‌ قطعيت‌ وارد نمي‌شود اين‌ بدان‌ معناست‌ كه‌ واقعيت‌ گرايي‌ در عرصه‌ مكانيكي‌ مادي‌ جهان‌ ناديده‌ گرفتن‌ واقعيت‌ ديگر جهان‌ خارج‌ نيست‌ ـ

شايد جذابيت‌ سخن‌ (والس‌ كاردن‌) بيشتر بدل‌ بنشيند كه‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ را معياري‌ از عقل‌ و حكمت‌ ناميد و يا سخن‌ (ديراك‌) را كه‌ ما با انتخابي‌ از جانب‌ طبيعت‌ روبرو هستيم‌ ـ به‌ هر تقدير پيش‌ از آنكه‌ ازاستدلال‌ در بحث‌ علمي‌ ـ تجربي‌ بخشي‌ از فلسفه‌ خارج‌ شويم‌ و به‌ استدلال‌ در ديدگاههاي‌ نظر ي‌ ـ علمي‌ فلسفه‌ در محدوده‌ بحث‌ مرتبط‌ به‌ آن‌ بپردازيم‌ حداقل‌ يك‌ (نتيجه‌ عالي‌) از هر آنچه‌ كه‌ فلاسفه‌ جسور و كنجكاو و انديشمندان‌ در نحله‌ ادب‌ و هنر و متفكران‌ بي‌ قرار از سكون‌ و فرزانگان‌ خردورز و دانشمندان‌ پيك‌ رسان‌ تكامل‌ و پيامبران‌ مهر و وحدت‌ و شاعران‌ بي‌ باك‌ عرصه‌ رزم‌ و عشق‌، عليرغم‌ اينكه‌ بعضاً از نظر اعتقادي‌ به‌ جهان‌ دروني‌ و بروني‌، تضادي‌ نيز بر آن‌ها مترتب‌،وجه‌ اشتراك‌ همه‌ آنها براي‌ ما محرز و مسلم‌ شده‌ است‌ اينست‌ كه‌ عمدتاً وجه‌ غالب‌ عملكرد آنها در زندگي‌ مشحون‌ از مؤلفه‌هاي‌ بالنده‌ و متعالي‌ است‌ و هدف‌ نهائي‌ آنها در پيشرفت‌ و تكامل‌ و تعالي‌ خويش‌ و جهانِ «امكان‌» بوده‌ و هست‌ و هر يك‌ سهم‌ بسزائي‌ را در فرآيند تكاملي‌ صحنه‌ جهان‌ بشريت‌ ايفا نموده‌اند و تفكر«غالب‌» آنها در فرآيند هستي‌ يك‌ «شدن‌» در مسيريست‌ كه‌ مقصدي‌ جز پيوستن‌ خويش‌ به‌ جاودانگي‌ مطلق‌ نبوده‌ است‌. اگر تضاد اعتقادي‌ آنها در ايده‌ ئولوژي‌ چون‌ دو پيكاني‌ در دو جهت‌ كاملاً مخالف‌ بر مقصدي‌ نشانه‌ رفته‌ است‌ مطمئن‌ باشيد كه‌ آن‌ دو پيكان‌ تنها بر يك‌ هدف‌ طي‌ طريق‌ مي‌كنند و بر آن‌ مي‌نشينند و آن‌ هدف‌ جز اتصال‌ روح‌ جدا شده‌ از مبداء اولين‌ به‌ مبداء كل‌ درمقصد آخرين‌ نيست‌ و هدفي‌ ديگر را تعقيب‌ نخواهد كرد با اين‌ تفاوت‌ كه‌ يكي‌ از پيكان‌ها ديرتر به‌ مقصد ميرسد و يكي‌ زودتر. و اين‌ مهم‌ در كليه‌ افراد فرهيخته‌ در نيك‌ رفتاري‌ آنها و در نيك‌ انديشي‌ آنها در تبلور ستيزيست‌ كه‌ با هزار توي‌ زنجيرهاي‌ عفن‌ سياهي‌ و ظلمت‌ پنجه‌ در گلوي‌ اهريمن‌ انداخته‌اند و تاگلوي‌ ابليس‌ را نَدرَند از پاي‌ نمي‌نشينند. ممكن‌ است‌ ايرادي‌ جدي‌ براين‌ سطور آخرين‌ وارد آيد كه‌ بعضاً دانشمندان‌ و متفكرين‌ نيز باعث‌ بدبختيها و رنجها و آلام‌هاي‌ بسياري‌ براي‌ بشريت‌ بوده‌اند لذا ضمن‌ تائيد بر بعضي‌ از افراد دانشمند كه‌ آلودگيهاي‌ سياسي‌ بر انديشه‌ هايشان‌ آميختگي‌ پيدا مي‌كند و ميكرده‌ است‌ چنين‌ امري‌ نه‌ تنها دور از ذهن‌ نيست‌ بلكه‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ كتمان‌ آن‌ انصاف‌ نيست‌ اما در اينجا يك‌ تفكر انحرافي‌ در بيان‌ ايراد فوِق وجود دارد كه‌ اولاً آندسته‌ از متفكرين‌ كه‌ در ايجاد مصائب‌ بشريت‌ سهم‌ بالائي‌ را دارا بوده‌اند و دارا هستند در طيف‌ كساني‌اند كه‌ مدعي‌ جاهلانه‌ سياستمداري‌ و روشنفكري‌ بر مبناي‌ بهانه‌هاي‌ توجيه‌ گرانه‌ تفكر تريت‌ فضاي‌ انديشه‌ خويش‌ در پوشش‌ ارزش‌هاي‌ نژادي‌ يا ديني‌ حاكم‌ در جامعه‌، خود رامطرح‌ و سوار بر امواج‌ تحير موهوم‌ انديشه‌ اكثريت‌ جامعه‌ عوام‌ خود سكاندار نفس‌ اهريمني‌ و خود آگاه‌ خويش‌ و نفس‌ اماره‌ ناخودآگاه‌ جوامع‌ عوام‌، ميشوند كه‌ متعاقباً اين‌ خود انگيخته‌ گي‌ پوچ‌ و مخرب‌ چه‌ فجايعي‌ كه‌ بروز نمي‌دهد و چه‌ شقاوتها و مظالم‌ها و تخريب‌ها كه‌ صورت‌ نمي‌گيرد آنهم‌ بدليل‌ همان‌ ناپايداري‌ و نااصلي‌ و ناخالصي‌ عقيده‌ بر كليت‌ عام‌ تكامل‌ است‌ كه‌ در مقطعي‌ پويائي‌ معقولانه‌ جهان‌ بشريت‌ را در حالت‌ ايستا و يا برگشت‌ موقتي‌ قرار ميدهد والا چنانچه‌ توهمي‌ از آن‌ گروه‌ از دانشمندان‌ است‌ كه‌ اگر بخشي‌ از اكتشافات‌ آنها در مسير تخريبي‌ قرار مي‌گيرد نه‌ اينكه‌ هدف‌ آنها بر آن‌ متصور بوده‌ كه‌ اين‌ برداشت‌ نظريست‌ كاملاً ناروا ـ چنانچه‌ تعمق‌ بيشتري‌ در منظور نظر دانشمندان‌ صورت‌ گيرد ارائه‌ اكتشافها و اختراعات‌ آنها ابتداً بهره‌ مندي‌ و انتقاع‌ جهان‌ بشريت‌ بوده‌ است‌ و لاغير.

في‌ المثل‌ در مجامع‌ علمي‌ (تجربي‌ ـ نظري‌) افرادي‌ چون‌ نيلس‌ بور ـ هانس‌. آ. بته‌ ـ رابرت‌ ويلسون‌ ـ رابرت‌ اوپنهايمر ـ انيشتين‌ ـ اميليو سگره‌ ـ لئورزيلارد ـ رودولف‌ پايرلز ـ انريكوفرمي‌ كه‌ اثر تفكر آنها در فعليت‌ شكافت‌ هسته‌ئي‌ و انرژي‌ اتمي‌ و كلاً مبحث‌ اتميك‌ بر هيچ‌ كس‌ پوشيده‌ نيست‌، مشاهده‌ ميگردد كه‌ كليه‌ قريب‌ باتفاِق آنها بر اساس‌ همان‌ وجدان‌ انساني‌ و بر مباني‌ اهداف‌ علميشان‌ در بهرمندي‌ بشريت‌ از آن‌، از اولين‌ اشخاصي‌ بودند كه‌ در مخالفت‌ سرسختانه‌ بر عليه‌ توليد و توسعه‌ بمب‌ هيدروژني‌ و هسته‌ئي‌ بپا خواستند و اخلاقاً خويش‌ را متعهد به‌ جلوگيري‌ از تراژدي‌ بزرگي‌ مي‌ دانستند كه‌ از دانش‌ آنها در حال‌ وقوع‌ بود.

در اين‌ ميان‌ نگراني‌ (رودولف‌ پايرلز) و (باب‌ ويلسون‌) و (نيلس‌ بور) و (زيلارد) بيشتر از همه‌ مشهود است‌، محكم‌ترين‌ برهان‌ نظر من‌ بر مبناي‌ حُسن‌ نظرِ دانشمندان‌ از اكتشافات‌ و اختراعات‌ و نظراتشان‌، نامه‌ 68 تن‌ از فيزيكدانان‌ طرح‌ (مانهاتان‌) است‌ كه‌ پيش‌ از استفاده‌ از بمب‌ اتمي‌ در جنگ‌ بر عليه‌ ژاپن‌ به‌ رئيس‌ جمهور وقت‌ آمريكا (ترمن‌) نوشته‌ مي‌شود و آشكارا مخالفت‌ خود را از بكارگيري‌ بمب‌ هسته‌ئي‌ در جنگ‌ اعلام‌ مي‌دارند، كه‌ اگر موافقتي‌ هم‌ مي‌شود آنهم‌ به‌ اصرار سياستمداران‌، انفجار بمب‌ را تنها در منطقه‌ غير مسكوني‌ براي‌ ناظران‌ بين‌ المللي‌ و نشان‌ دادن‌ قدرت‌ بازدارنگي‌ به‌ ژاپني‌ها براي‌ خاتمه‌ جنگ‌ و تجاوز و آتش‌ بس‌ بوده‌ نه‌ ريختن‌ بمب‌ها بر سر حداقل‌ آن‌ مردمي‌ باشد كه‌ در ژاپن‌ ميزيسته‌اند و چه‌ بسا با جنگ‌ هم‌ مخالف‌ بودند و يا كودكان‌ از همه‌ جا بي‌ خبر و بي‌گناهيكه‌ در اين‌ منازعات‌ و تصميمات‌ بايد به‌ آتش‌ متكبرانه‌ سياستمداران‌ بسوزند و خاكستر شوند.

سياستمداراني‌ چون‌ (اچ‌.ال‌.استميون‌) وزير جنگ‌ امريكا و (جميز برنز) وزير امور خارجه‌ و (ترمن‌) رئيس‌ جمهور، افراد مؤثري‌ كه‌ موافقت‌ و تصميم‌شان‌ بر بكارگيري‌ بمب‌ اتمي‌ بر سر شهروندان‌ ژاپني‌، هيچگونه‌ توجهي‌ به‌ نظرات‌ و مخالفت‌هاي‌ 68 نفر از بزرگ‌ ترين‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ هسته‌ئي‌ نكردند و حدالمقدور به‌ پيشنهادهاي‌ آنان‌ مبني‌ بر انفجار بمب‌ در منطقه‌ غير مسكوني‌ نيز ترتيب‌ اثر ندادند. در تفكر و تعمق‌ به‌ نامه‌ ارسالي‌ (اينشتين‌) به‌ (روزولت‌) رئيس‌ جمهور وقت‌ امريكا موضوعيكه‌ جلب‌ توجه‌ مي‌كند اينست‌ كه‌ در مراحلي‌ كه‌ به‌ دانشمندان‌ نياز است‌ براي‌ آنها ارجي‌ قائلند و پس‌ از آنكه‌ نظرات‌ آنها و علم‌ آنها در تحت‌ سلطه‌ و كنترل‌ سياستمداران‌ قرار مي‌گيرد با آنها چگونه‌ برخورد ميشود.

در نامه‌ انيشتين‌ به‌ روزولت‌ و هشدار اين‌ دانشمند براي‌ كنترل‌ معادن‌ اورانيوم‌ و جهت‌ جلوگيري‌ از ساخت‌ بمب‌ هسته‌ئي‌ توسط‌ آلمان‌ / ملاحظه‌ ميشود كه‌ روزولت‌ ضمن‌ پاسخگوئي‌ و تشكر از انيشتين‌ در نامه‌ مورخه‌ 16 اكتبر 1932/ بلافاصله‌ با تشكيل‌ كميسيوني‌ به‌ پيگيري‌ تحقيقات‌ سفارش‌ مي‌كند ومتعاقب‌ تحقيقات‌ و كنكاش‌ها وسيع‌ علمي‌ تجربي‌ اولين‌ بمب‌ اتمي‌ پلوتونيومي‌ در مورخه‌ 16 ژونيه‌ 1945 در ناحيه‌ نيومكزيكو واقع‌ در لوس‌ آلاموس‌ به‌ عنوان‌ آزمايش‌ اولين‌ شكافت‌ هسته‌ئي‌ يك‌ بمب‌ انفجاري‌ صورت‌ مي‌دهند و در چنين‌ زمانيست‌ كه‌ نگرانيهاي‌ دانشمندان‌ افزايش‌ مي‌باشد حالا ديگر سياستمداران‌ امريكائي‌ و در رأس‌ آن‌ (هاري‌ ترمن‌) حتي‌ به‌ درخواست‌ ملاقات‌ «لئور زيلار» پاسخي‌ نمي‌دهد و ملاقات‌ وي‌ را به‌ (جيمزبرنز) وزير امور خارجه‌ محول‌ ميكند طرف‌هاي‌ مذاكره‌ در باب‌ بكار بردن‌ انفجار بمب‌هاي‌ هسته‌ئي‌ و مخالفت‌هاي‌ دانشمندان‌ با اشخاص‌ چون‌ وزير جنگ‌ و امثالهم‌ است‌ (اچ‌. ال‌. استميون‌) زير بار پيشنهادهاي‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ نميرود و همچنين‌ جيمزبرنز و ترمن‌ ديگر كنترل‌ اوضاع‌ به‌ گونه‌ئي‌ است‌ كه‌ سياستمداران‌ بر آن‌ حكم‌ ميرانند مشاهده‌ مي‌شود كه‌ وقايعي‌ كه‌ شرح‌ مختصر آن‌ در بحبوهه‌ تعاملات‌ علمي‌ و تحقيقات‌ عالمانه‌ و در جوي‌ متشتّت‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ بوقوع‌ پيوست‌ چگونه‌ پيامدها از بُعد علمي‌ قضيه‌ فيزيك‌ و نظرات‌ آنها به‌ بُعد نظامي‌ كشيده‌ مي‌شود. در اين‌ مرحله‌ عنصر فجايع‌ و تراژيك‌ آن‌، توسط‌ دانشمندان‌ صورت‌ نمي‌گيرد بلكه‌ عنصر انديشه‌ سياستمداران‌ است‌ كه‌ خود را مستحق‌ تصميمي‌ ميدانند كه‌ منبعث‌ از افكار عمومي‌ است‌ لذا انديشه‌ اجماعي‌ و توافقات‌ ضمني‌ يك‌ ملت‌ است‌ كه‌ اخذ تصميم‌ مي‌كند و مآلا توسط‌ نمايندگانش‌ كه‌ مجلس‌ و دولت‌ است‌ و كليد استارت‌ فعليت‌ آن‌ قوه‌ بدست‌ چند سياستمدار.... بهر صورت‌ چنانچه‌ دانشمندان‌ نقشي‌ غير مستقيم‌ و ناخواسته‌ در فجايع‌ بشري‌ دارند اما اين‌ افكار عمومي‌ مردم‌ است‌ كه‌ نقش‌ تعيين‌ كننده‌ئي‌ در فجايع‌ و مصائب‌ دارند و در نهايت‌ دولت‌ها و سياستمداران‌ هستند كه‌ عناصر مقابله‌ با آن‌ افكار و يا به‌ فعل‌ رساندن‌ آنرا در دست‌ دارند....

درنوشته‌هاي‌ اوليه‌ فصل‌ دوم‌ بابي‌ را گشوديم‌ كه‌ در استدلال‌ علمي‌ تجربي‌ براي‌ بخشي‌ از فلسفه‌ بود كه‌ در ارتباط‌ با نيروي‌ ماورائي‌ يا متافيزيكي‌ يا وجود (جهان‌ خارج‌) بحث‌ مي‌شد ـ اطاله‌ توضيحي‌ آن‌ بر اهميتي‌ بود كه‌ فلسفه‌ «انتخاب‌» بر آن‌ داشت‌ كه‌ به‌ هر تقدير تأييد خوانندگان‌ پژوهشگر و فرهيخته‌ ما بر وجود (جهان‌ خارج‌) و بر متافيزيك‌ و يا انكار و رد آن‌ به‌ رأي‌ و درايت‌ خودشان‌ بستگي‌ دارد كه‌ در بُعد تطبيقي‌ آن‌ «در نظرگاه‌ فلسفه‌ (انتخاب‌) آراء مختلف‌ قابل‌ احترامند كه‌ اصل‌ و منظور نظر در فلسفه‌ (انتخاب‌) به‌ نتيجه‌ئي‌ بود كه‌ بر آن‌ مترتب‌ است‌ كه‌ مآلا بر آن‌ واقف‌ شديم‌ لذا در ادامه‌ بحث‌ به‌ استدلال‌ علمي‌ نظري‌ فلسفه‌ «انتخاب‌» ميپردازم‌...

توجه ...به درخواست نويسنده بخش ماده و روح بسبب برخي ديدگاه هاي نظري از متن كتاب حذف و متعاقبا با ويرايش بخش مذكور تا آخر آبان ماه 89 در سايت درج ميشود

ماده‌ (عالم‌ امكان‌)

(روح‌ ـ خدا)

(شناخت‌ «انسان‌»)

اولين‌ موجود و اولين‌ مخلوقي‌ كه‌ در طول‌ هستي‌، از نخستين‌ لحظه‌هاي‌ وجود (عالم‌ امكان‌) راهي‌ دراز پيمود تا خودش‌ را انتخاب‌ كند همانا (انسان‌) بود كه‌ خويش‌ را به‌ (هيأت‌) حال‌ درآورده‌ و اين‌ (انتخاب‌)، مقصدي‌ را مي‌پيمايد كه‌ يا به‌ هستي‌ مطلق‌ محلق‌ مي‌شود و يا به‌ ظلمت‌ نيستي‌ تباه‌. انسان‌ اين‌ موجود شگفت‌، از جسم‌ است‌ و از روح‌. روح‌ انسان‌ از دو بعد متضاديست‌ كه‌ از ازليت‌ بوده‌اند كه‌ يك‌ را (تقدير سرمديست‌) تا هستي‌ لايتناهي‌ پاك‌ روشنايي‌ و آن‌ دگر را وجوديست‌ در نهايت‌ ظلمت‌ ابدي‌ و تا (لاوجود) مقَدَر.

جسم‌ انسان‌ پديده‌ است‌ از يك‌ بُعد همگرا و همخوان‌ ماده‌ كه‌ با تركيب‌ انتخابي‌ خود، روحي‌ را پذيرا نموده‌ است‌ با دو نيروي‌ متقابل‌ كه‌ بر آن‌ و هر آنچه‌ از آنست‌ حكم‌ مي‌راند. روح‌ انسان‌ متشكل‌ از دو مقوله‌ (جهان‌ خارج‌، است‌.

1ـ تشخيص‌ نيك‌

2ـ تشخيص‌ شر

مجموعه‌ عناصر انساني‌، مطلقاً يك‌ انتخابگر است‌ كه‌ در مراحل‌ وجود جسماني‌ با بهره‌گيري‌ از تكثير (كل‌ امكان‌)، يا اصل‌ خويشتن‌ را از محبس‌ ماده‌ رها مي‌كند و به‌ ابديت‌ نور قاهر مي‌پيوندد و يا نفس‌ را اصالتي‌ مي‌دهد و همان‌ ظلمت‌ مي‌شود و با هويتي‌ جعلي‌ به‌ زنجير ساخته‌ و پرداخته‌ خويش‌ گرفتار مي‌شود و در جهنم‌ (خود ساخته‌) نيز به‌ ذلتي‌ تن‌ مي‌سپارد كه‌ گريز از آن‌ (رحمان‌ و رحيمي‌) بايد كه‌ رأي‌ مُقَدَرش‌ اميد (رهايش‌) است‌ ولا غير.

علم‌ كنوني‌ انسان‌ از نخستين‌ حركتي‌ بود كه‌ در نقطه‌ آغازين‌، شروع‌ به‌ هويت‌ سازي‌ خود كرد،و تا ابد نيز نمي‌توان‌ نقطه‌ پاياني‌ را بر اين‌ هويت‌ سازي‌ متصور بود.

گرچه‌ نقطه‌ پاياني‌ دارد كه‌ اين‌ سؤال‌ را برمي‌انگيزد كه‌ اگر نقطه‌ پاياني‌ دارد كه‌ ابديتي‌ بر آن‌ نفياً اثبات‌ مي‌شود كه‌ البته‌ اگر خوب‌ بر آن‌ تعمق‌ شود جواب‌ اين‌ است‌ كه‌ هرگز نقطه‌ ايستاي‌ آن‌، نقطه‌ پايان‌ به‌ معناي‌ اخص‌ عدم‌ فعليت‌ نيست‌ به‌ معني‌ رسيدن‌ به‌ مقصد است‌ در حالت‌ آرامش‌. آن‌ نقطه‌ مقصد است‌، مقصدي‌ در سكون‌ پويا، كه‌ سكون‌ بي‌ تحرك‌ در بعد فلسفي‌ (انتخاب‌) هيچ‌ است‌. پس‌ آرامش‌ چيست‌؟ من‌ مي‌گويم‌ آن‌ خدا است‌ همان‌ مقصد آخريني‌ كه‌ (ماني‌) هم‌ بر آن‌ معتقد بود و بودا وموسي‌ و عيسي‌ مسيح‌ و محمد (ص‌) نيز بر آن‌ واقف‌.

آرامشي‌ كه‌ معنايش‌ طيف‌ بي‌نهايتي‌ است‌ كه‌ من‌ آن‌ را سُروُر تصاعدي‌ اطلاِق مي‌كنم‌. خداوند پايان‌ است‌ و مقصد آرامش‌ و سُرُور محض‌، خداوند تلقي‌ يك‌ مفهوم‌ در فضاي‌ يبكرانه‌ئيكه‌ ديگر از نيستي‌ اثري‌ نخواهد بود و انسان‌ در مسيرِ (مقصد آخر) است‌.

انسان‌ انتخاب‌ مي‌كند، راهي‌ كه‌ اسلافش‌ آنرا گشود كه‌ برآيند آن‌ احراز فعليت‌ غالب‌ آن‌ در بُعد تكامل‌ تفكر و انديشه‌اش‌ در هر مقطعي‌ از زمان‌ است‌.

بهر تقدير با مقايسه‌ بُعد زماني‌ در سير تكاملي‌ انسان‌، مراتبي‌ بر آن‌ حاكم‌ است‌ كه‌ پيشرفت‌ و تعالي‌ آن‌ اظهر من‌الشمس‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ آن‌ غالب‌، (مسير انتخاب‌) مشخص‌ و براي‌ ما برهان‌ قاطعي‌ است‌ بر همان‌ انتخابِ تكاملي‌ در بُعد علمي‌ و معنوي‌ كه‌ تصور انتخاب‌ ديگر برايمان‌ نامعقول‌ و نامتعارف‌ است‌.

انتخاب‌ از نخستين‌ مراحل‌ تكويني‌ ماده‌ از ذره‌ آغازين‌ و در ماهيت‌ وجودي‌ (درون‌ و برون‌)، آن‌ چنان‌ انگيخته‌گي‌ دو نيروي‌ متقابل‌ و متضاد را به‌ معرض‌ نمايش‌ كل‌ هستي‌ گذاشت‌ كه‌ سترگي‌ آن‌ به‌ وسعت‌ فضا و زمانه‌ايست‌ كه‌ ستيزش‌ جز با پيروي‌ حق‌ بر باطل‌ آرام‌ نمي‌يابد. نمودهاي‌ برگرفته‌ از تاريخ‌ بر پاية‌ علم‌ چنان‌ است‌ كه‌ راه‌ پرتلؤلؤي‌ بشريت‌، مقصدي‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ حتي‌ پديده‌هاي‌ ايستاي‌ اهريمني‌ نمي‌تواند پاي‌ تفكر جهان‌ را بر عزم‌ خويش‌، از مسير كمال‌ باز دارد.

پژوهشگران‌ نكته‌سنج‌ و جوانان‌ پرشور اين‌ كوي‌ خاكي‌ بدانند كه‌ شبهه‌هاي‌ اهريمني‌ اديان‌ و آئين‌ها و سنت‌ها نبايد سدي‌ در برابر تعهد (تشخص‌ نيك‌) خويشتن‌ و كسب‌ تعالي‌ آن‌ باشد و يا اينكه‌ توجيهي‌ بر گريزهاي‌ پوچ‌ و گذيده‌هاي‌ پوشالي‌ و لاقيدي‌ و بي‌ تفاوتي‌ تأخيري‌ بر آن‌ بيافكنند كه‌ تبلور كليه‌ انتخابهاي‌ تكاملي‌ نيك‌ از ازليت‌ تاكنون‌ به‌ صورت‌ قوه‌ئي‌ در تفكر وانديشه‌ ما است‌ كه‌ (كمون‌) آن‌ را به‌ هشياري‌ خويش‌ برانگيزيم‌ و بر مراتب‌ آن‌ نيرو در( شدن‌) خويش‌ را مؤثر بدانيم‌. شبهه‌ را به‌ خلوصي‌ مبدل‌ كنيم‌ كه‌ در بعد تعبيري‌ آن‌، رأي‌ يك‌ (انتخاب‌)، غالب‌ هستي‌ را ميسر كند چه‌ ماورائي‌ باشد چه‌ نباشد الزاميت‌ بودن‌ ما در جهان‌ هستي‌ كتمان‌ نمي‌شود. ما با طي‌ گستره‌ئي‌ با قدمتي‌ از ازل‌ و تاكنون‌ كه‌ ادامه‌ پيدا كرده‌ است‌ به‌ انتخابي‌ دست‌ زديم‌ كه‌ در اين‌ مقطع‌ زماني‌ در هيبت‌ انساني‌ رخ‌ نمايانديم‌ كه‌ انتخاب‌ آن‌ به‌ ساده‌گي‌ انجام‌ نشده‌ است‌ كه‌ در كل‌ عالم‌ امكان‌ نه‌ در عنصر جماد متوقف‌ شديم‌ و نه‌ در عنصر گياه‌ و نه‌ در هيات‌ حيوان‌ كه‌ اگر بوديم‌ مسيري‌ درازي‌ پيموديم‌ تا انساني‌ شديم‌ و باز به‌ شويم‌ آنچه‌ كه‌ بايد «انتخاب‌» كنيم‌.

بيائيم‌: (انتخاب‌) صحيح‌ را در پيچ‌ و تاب‌ حقايق‌ واقع‌ و غيرواقع‌ و در هستي‌ها و ناهستي‌ها در فضاي‌ «كدورت‌» و ظلمت‌، در حيرت‌ (ابهام‌ها) قرار ندهيم‌.

شايد ابهام‌ها نيز راهيست‌ براي‌ (تميز)، شخصيتهاي‌، متكامل‌ و شخصيتهاي‌ (مضطر). من‌ هرگز تعبد و تسليم‌ «ابراهيم‌» (به‌ فرض‌ واقع‌ آنطور كه‌ در متون‌ است‌) نمي‌ستايم‌،كه‌ به‌ نمادين‌ آن‌ معتقدم‌ و اما به‌ واقع‌ در نظر عوام‌ كه‌ (خود از خواص‌ نيستم‌) همان‌ است‌ كه‌ در متون‌ و اخبار آمده‌ است‌ و اما اگر نمادين‌ است‌ اگر سمبليك‌ است‌ بايد به‌ آن‌ ارج‌ نهاد، شما هم‌ شايد با من‌ هم‌ نظر شويد،كه‌ آن‌ داستان‌ موضوعيتي‌ است‌ پنهان‌ و آشكار براي‌ شخصيتهاي‌ مختلف‌.

اگر خواننده‌ و يا شنونده‌ آن‌ داستان‌ از جرگه‌ عوامند كه‌ ظرافتهاي‌ مفهومي‌ برايش‌ مشكل‌ است‌ و يا واقعاً نمي‌فهمد يا (اضطراراً) نمي‌داند بنابر آن‌ نيز تعبدش‌ بايد همان‌ تعبد بدوي‌ و تسليم‌ به‌ مشيتي‌ باشد با احتساب‌ به‌ قياسهاي‌ ابتدائي‌، يا از ترس‌ و يا تسليم‌ ناآگاهانه‌ و يا ... كه‌ به‌ آن‌ گردن‌ نهد و معقول‌ تر الزام‌ اعتقادي‌ داشته‌ باشد يا پيدا كند به‌ تعبد بي‌چون‌ و چرا، يا آن‌ داستان‌ براي‌ شخصيتي‌ علمي‌، چه‌ در مجامع‌ روشنفكري‌ و يا مجامع‌ استدلالي‌ كه‌ در تفكر نمادين‌ آن‌ و در تتبع‌ عالمانه‌ و محققانه‌ داستان‌، يك‌ الزام‌، به‌ تعبد قلبي‌ برايش‌ موجه‌ و مجاب‌ شود. بنابراين‌ چنانچه‌ آن‌ را نمادين‌ بگيريم‌ كه‌ نمادين‌ است‌ در تسليم‌ بي‌چون‌ و چراي‌ ابراهيم‌ در هيأت‌ يك‌ فرد آگاه‌ ـ مجموعه‌ئي‌ از عقل‌ و احساس‌ و تلفيقي‌ از پديده‌هاي‌ متضاد به‌ نام‌ ابراهيم‌ و متبلور در شخص‌ ابراهيم‌ كه‌ در كشاكش‌ تضادها (سنتز) او برخواسته‌ از تعبدي‌ بود مبني‌ بر تسليم‌ و گريز در برابر هر آنچه‌ كه‌ بزرگترين‌ علقه‌ها و وابستگي‌هاي‌ دنيويش‌ بود كه‌ آن‌ «نفس‌ اماره‌اش‌» ميشود كه‌ آن‌ نفس‌ اماره‌ به‌ صورت‌ نمادين‌ در «فرزندش‌» نمايان‌ ميشود كه‌ بُعد اغواگرانه‌ آن‌ نتوانست‌ باعث‌ آن‌ شود كه‌ تصميم‌ به‌ ذبح‌ آن‌ نگيرد. گرچه‌ خيلي‌ جالب‌ است‌ كه‌ زيبائي‌ آن‌ نفس‌ نمادين‌ نيز واقعاً زيبا بود كه‌ زيبائي‌ آن‌ از آن‌ خدا و در پشت‌ آن‌ زيبائي‌ چهره‌ خواستن‌هاي‌ آنچه‌ كه‌ ابراهيم‌ها ... بايد از آن‌ بگذرند تا خلوصشان‌ مراتب‌ آنها را محك‌ بزند. براي‌ من‌ هيچ‌ معجزه‌ئي‌ تحير برانگيز نيست‌ كه‌ اگر هست‌ روابط‌ پيچيدگي‌ و ناگشودني‌ رازهاي‌ آنست‌ كه‌ علم‌ بر آن‌ مسندي‌ باز نكرده‌ است‌ كه‌ مي‌پنداريم‌ همان‌ نيز علم‌ است‌ و شناختي‌ كه‌ بر روابط‌ پديده‌هاي‌ اين‌ عالم‌ هستي‌ بر آن‌ واقف‌ نشده‌ايم‌ كه‌ تا وقتي‌ آن‌ را نگشوديم‌ بر متافيزيكي‌ آن‌ صحه‌ مي‌گذاريم‌ و احتمالاً در پي‌ شناخت‌ آن‌ (فيزيك‌) مي‌شود كه‌ اگر نشود نيز روابط‌ آن‌ و پديده‌هاي‌ امثالهم‌ به‌ نوعي‌ تبيين‌ خواهد شد و بدانيم‌ كه‌ گستره‌ شناخت‌، چنان‌ است‌ كه‌ ما قطره‌ئي‌ از اقيانوس‌ را در نيافته‌ايم‌ تا به‌ عظمت‌ «رب‌العالمين‌» پي‌ببريم‌ كه‌ تا دنيا دنياست‌ كسي‌ را بر آن‌ دست‌ نيابد ـ بيانديشيم‌ و انتخاب‌ كنيم‌. هماني‌ را كه‌ ما را انتخاب‌ كرده‌ است‌.

انسان‌، اين‌ موجود برتر كه‌ به‌ انتخابي‌ بزرگ‌ دست‌ زده‌ است‌ و بر جريان‌ تكاملي‌ موجوديتش‌ صحه‌ گذاشته‌ است‌، در ذات‌ و در نفس‌ خويش‌ هم‌ مختار است‌ و هم‌ مجبور، مختار است‌ كه‌ اختيار كنندة‌ همانست‌ كه‌ مي‌خواهد، اختيار در خواستن‌ بي‌ حد و مرزيست‌ كه‌ طي‌ طريقش‌ يا متعاليست‌ و متكامل‌ و مآلاً در مجذوبيت‌ خويش‌ در هستي‌ (هست‌) و يا طي‌ طريقش‌ به‌ اسفل‌السفالين‌ است‌ در ظلمت‌ نيسي‌ (نيست‌).

انسان‌ گاهاً در جبر است‌ و گاه‌ در اضطرار كه‌ بعضاً سدي‌ در مقابل‌ سير تكامليش‌ نمي‌تواند باشد و بعضاً نيز توجيهي‌ بر آن‌ تصوري‌ باطل‌ است‌.

هر گونه‌ انتظاري‌ خارج‌ از اراده‌ شخص‌ خود انسان‌ براي‌ نيل‌ به‌ تعالي‌ و تكامل‌ و به‌ مراتبِ انساني‌ و ماوراء آن‌، باطل‌ است‌ و محال‌.

انتظاري‌ چنين‌،تنها به‌ اراده‌ ما به‌ خواستن‌ آن‌ مراتب‌ آنهم‌ چنانچه‌ با خلوصي‌ از تفكر فعليت‌ بر انجام‌ آن‌ مترتب‌ باشد مؤثر مي‌افتد و راه‌ گشوده‌ ميشود.

چنانچه‌ اگر نيايش‌ و دعا همراه‌ با (تزكيه‌) و اراده‌ بر تولي‌ به‌ كردار نيك‌ و تبري‌ از شر و فساد باشد، بر مبنائي‌ استوار مي‌گردد كه‌ بطور قطع‌ در فرمولي‌ از قوانين‌ الهي‌ يا (هستي‌) جاي‌ مي‌گيرد كه‌ بر قدوم‌ ما به‌ مراتب‌ (مقصد آخرين‌) شتاب‌ مي‌دهد.

انسان‌ مجموعه‌ئي‌ از تكاثر است‌ تنها موجودي‌ است‌ كه‌ مسيري‌ را پيموده‌ است‌ كه‌ در اين‌ مسير نه‌ در ذره‌ نخستين‌ (بنيادين‌) متوقف‌ گرديد و نه‌ بعد از آن‌ در بدويت‌ اولين‌ عنصر و نه‌ ميلياردها سال‌ بعد در سبكترين‌ اتم‌ پديدار شده‌ متوقف‌ شد و نه‌ به‌ انتخابهاي‌ ديگر چون‌ عناصر تركيبي‌ جماد بسنده‌ كرد و نه‌ به‌ انتخابهاي‌ ديگري‌ كه‌ گاه‌ تك‌ ياخته‌ئي‌ بود گاه‌ گياهي‌ و گاه‌ در هيأت‌ حيواني‌، اكتفا نمود و اكنون‌ هيبت‌ انساني‌ را انتخاب‌ كرده‌ايم‌ كه‌ ميبايد در آن‌ نيز متوقف‌ نشويم‌ و ايستائي‌ را بر ما تسلطي‌ نيابد و نپايد، ما انتخابگريم‌ و انتخاب‌ بزرگ‌ را مبارزه‌ئي‌ بزرگتر لازم‌ ميافتد با دشمن‌ چون‌ (شيطان‌)، در ميداني‌ به‌ وسعت‌ تكثر هر آنچه‌ شر است‌.

دانائي‌ و جهل‌ دو مقوله‌ ايست‌ كه‌ بودن‌ اولين‌، نيستي‌ دومين‌ را ملزم‌ ميسازد.

انسان‌ بر دانائي‌، استمرار وجود پيدا مي‌كند و بر اكتساب‌ آن‌ به‌ مراتب‌ بالاتر و انتخابي‌ برتر دست‌ مي‌يابد.

مراتب‌ متعالي‌ و مطلق‌ اهورا، هرگز هجوم‌ جبري‌ افسار گسيخته‌ اهريمن‌ را تاب‌ نمي‌آورد و جزئي‌ از خويش‌ را از (عالم‌ امكان‌) مي‌رهاند و به‌ اصل‌ خويش‌ بر مي‌گرداند.

انسان‌ تبلوري‌ از تضادهاست‌، همانطور كه‌ هستي‌ در ازليت‌ با تضاد مواجه‌ گرديد. در تفحص‌ و كنكاشي‌ عميق‌تر به‌ پديده‌هاي‌ بنيادي‌ ماده‌ و با كاوشهاي‌ عالمانه‌ و محققانه‌ئيكه‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌اند ملاحظه‌ ميشود كه‌ تضاد، قانون‌ عالم‌ ذرات‌ است‌ و همانطور كه‌ (پائولي‌) در سال‌ 1930 با پيش‌ بيني‌ وجود ذره‌ئي‌ بنام‌ (نوترينو) و سپس‌ (انريكوفرمي‌) با اثبات‌ آن‌ در كشف‌ اين‌ كوچكترين‌ ذره‌ ميدان‌ اتم‌ كه‌ حتي‌ جرم‌ آنرا جرمي‌ صفر تلقي‌ مي‌كند و ذره‌ خنثي‌ را به‌ آن‌ اطلاِق مي‌نمايد لذا چندي‌ نمي‌گذرد كه‌ با اعجاب‌ انگيخته‌ئي‌ در كشفي‌ ديگر مواجه‌ ميشويم‌ كه‌ (ديراك‌) با اثبات‌ وجود ذره‌ و پادذره‌، براي‌ (نوترينو) هم‌ كه‌ ذره‌ئي‌ خنثي‌ تلقي‌ ميشد كه‌ (پادنوترينو) نيز اثبات‌ ميشود، ديراك‌ ثابت‌ كرد كه‌ با هر ذره‌ يك‌ پادذره‌ با خصوصياتي‌ مخالف‌، متناظر است‌ مثلاً الكترون‌ مثبت‌، پاد ذره‌ الكترون‌ عادي‌ با بار منفي‌ است‌، و (نوترينو) هم‌ يك‌ پاد ذره‌ دارد كه‌ (پاد نوترينو) ناميده‌ ميشود كه‌ در اين‌ فرآيندهاي‌ (تبدّل‌)، به‌ مقوله‌ئي‌ كشيده‌ ميشويم‌ كه‌ براي‌ ادامه‌ اين‌ بحث‌ علمي‌ و تعاقب‌ آن‌ و ورود به‌ پيچيدگي‌هاي‌ آن‌ خود را در شرايط‌ لازم‌ برخوردار نمي‌بينم‌.

لذا نتيجه‌ علمي‌ كه‌ ميتوانم‌ در حوزه‌ فلسفي‌ (انتخاب‌) تبييني‌ بر آن‌ متصور شوم‌ اينست‌ كه‌ تبلور تضاد موجود در انسان‌ نيز بايد (سنتزي‌) را بوجود آورد كه‌ ما آن‌ سنتز را با گرايشي‌ كه‌ به‌ آن‌ مي‌دهيم‌ (انتخاب‌) كنيم‌، نتيجه‌ انتخاب‌ ما نمي‌تواند جز آني‌ باشد كه‌ انديشمندان‌ و دانشمندان‌ جهان‌ بر آن‌ پايبند بوده‌اند. همه‌ آنها با هر ايده‌ و مرامي‌ كه‌ داشتند چه‌ به‌ ماوراء ماده‌ معتقد بودند ويا بر آن‌ اعتقادي‌ نداشتند،نه‌ به‌ تبع‌ آن‌ بلكه‌ به‌ تبع‌ وجدان‌ و شرف‌ وجودي‌ خويش‌، هدفي‌ پاك‌ و مقصدي‌ شگفت‌ را تعقيب‌ مي‌كردند كه‌ يا متعالي‌ بود و يا متكامل‌.

تعالي‌ و تكامل‌ آن‌ تبلور زحمات‌ و كوششهاي‌ آنها براي‌ دانستن‌ و معرفتي‌ بود جهت‌ از بين‌ بردن‌ جهل‌ و ظلمت‌ كه‌ مآلاً كسب‌ جايگاهي‌ براي‌ خويش‌ و براي‌ بشريت‌ در هستي‌ لايزال‌ و ابديتي‌ مشحون‌ از هر آنچه‌ خوب‌ است‌ و نيك‌ و روشنايي‌ و سُرور مطلق‌.

شما نيز متعهد و ملزم‌ به‌ آنيد چون‌ انتخاب‌ كرده‌ايد دانش‌ را، مبارزه‌ را با جهل‌ و خرافه‌ را، ستيز با ظلم‌ و فساد را، كه‌ مي‌دانم‌ شخصيت‌ خويش‌ را بر اريكه‌ئي‌ بنا نهاده‌ايد كه‌ انتخابي‌ بهتر را گزينش‌ كنيد.

شما به‌ انتخابي‌ بزرگ‌ دست‌ زده‌ايد، شما دانايي‌ و خرد را برگزيده‌ايد.

در فلسف‌ «انتخاب‌» انتخاب‌ بين‌ خوبي‌ و بدي‌ نيست‌، گزينشي‌ است‌ بين‌ خوب‌ و خوبتر.





انتخاب‌

در نخستين‌ آمديم‌ چون‌ ذره‌ئي‌...... ذره‌ئي‌ در آسمان‌ فرّهي‌

در هيولا انتخابي‌ در گرفت‌....... هر گرايي‌ همرگرا دربرگرفت‌

در نورديم‌ روزگاري‌ همچو باد...... در رهيديم‌ از وجودات‌ جماد

سبزه‌ئي‌ گشتيم‌ و بر دريا شديم......‌ از نباتي‌ مايل‌ بالا شديم‌

چون‌ دريديم‌ بند آب‌ و خاك‌ را...... ذره‌ئي‌ جنبنده‌ شد افلاك‌ را

ميل‌ جانداران‌ آب‌ و خاكيان‌..... يا چو ميموني‌ و يا شبه‌ همان‌

در كفايت‌ نامديم‌ در انتخاب‌........ همت‌ ما بر شتابيد از عتاب‌

از عتاب‌ ماندن‌ و در جا زدن.......‌ در رديف‌ مار و گرگ‌ و كرگدن‌

آنكه‌ خاك‌ و خار و يا حيوان‌ بُود...... خود چنين‌ خواهد بر آن‌ اذعان‌ بُود

چون‌ كه‌ حيوان‌ راهي‌ گفتار شد...... شبه‌ آدم‌ گشت‌ و خوش‌ رفتار شد

آدمي‌ چون‌ صاحب‌ پندار گشت‌ ....... آدميت‌ را دلي‌ بيدار گشت‌

آدميت‌ چون‌ به‌ دل‌ انديشه‌ كرد...... گوئيا در تار و پودش‌ ريشه‌ كرد

علم‌ و عرفان‌ گر كليد راه‌ شد......... جهل‌ و ناداني‌ رهي‌ بر چاه‌ شد

آنكه‌ دانائي‌ و كرداري‌ بر آن‌ ....... شد عيان‌ در آن‌ وجوب‌ بي‌ كران‌

سوي‌ هجرت‌ باز بر دانائيش‌............. ميفزايد تا رسد بر بانيش‌

سرمدي‌ گردد زفضل‌ فصل‌ خويش‌.. . آخرش‌ واصل‌ شود بر اصل‌ خويش‌

مرتبت‌هاي‌ هر آنكس‌ بيش‌ بود........... در سُرور جاويداني‌ پيش‌ بود

عشق‌ ما هم‌ عاشق‌ و معشوِق هست‌....... انتخاب‌ ما بن‌ افروغ‌ هست‌

آنكه‌ بودش‌ انتخابي‌ بهترين‌.......... شد مقرب‌تر به‌ رب‌ العالمين‌







نتيجه‌گيري‌

انگاره‌هاي‌ فلسفي‌ برخواسته‌ از جامعه‌ متفكر يك‌ ملت‌ افتخاريست‌ كه‌ تعلق‌ آن‌ براي‌ ديگران‌ بساده‌گي‌ امكان‌پذير نيست‌ بخصوص‌ چنانچه‌ ارزشهاي‌ مشخص‌ آن‌ در بُعد متعالي‌ و متكامل‌ بشريت‌ مؤثر افتد، نمونه‌ بارز چنين‌ مللي‌، ايران‌ و يونان‌ باستان‌ است‌ كه‌ تفكر فلسفي‌ آنها در بُن‌ انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ امروز غير قابل‌ ترديد است‌.

لذا از نوشتار و شرح‌ موضوعات‌ فلسفي‌ و تبيين‌ اختصاري‌ و اجمالي‌ آن‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ مطلقاً نيز نمي‌توان‌ پيدايش‌ افكار فلسفي‌ را با عوامل‌ تاريخي‌ و اجتماعي‌ و اقتصادي‌ مرتبط‌ دانست‌ گرچه‌ تأثير آنها مورد كتمان‌ نيست‌ شايد بهتر است‌ چنين‌ استنباط‌ كنيم‌ كه‌ تفكر و انديشه‌ بشريت‌ چنان‌ است‌ كه‌ الزام‌ به‌ ابراز و تبيين‌ انگاره‌هائي‌ دارد كه‌ وجود خويش‌ را وطبيعت‌ را به‌ نوعي‌ توجيه‌ نمايد كه‌ من‌ آن‌ را انگيزه‌ئي‌ مي‌دانم‌ كه‌ انسان‌ لامحاله‌ خود را مي‌خواهد متصل‌ و متكي‌ به‌ نيروئي‌ كند كه‌ بر آن‌ پناه‌ برد خواه‌ آن‌ نيرو متافيزيكي‌ و يا ماوراءالطبيعه‌ باشد و يا در بعد روانشناختي‌ با تفكري‌ كه‌ مترتب‌ بر علت‌ وجودي‌ خود و پيرامونش‌ مي‌كند به‌ ذهنش‌ عينيتي‌ مي‌بخشد كه‌ هستي‌ را بر بيهوده‌گي‌ و لا وجودي‌ مرجع‌ كند.

جهان‌ انگاره‌هاي‌ فلسفي‌ مشحون‌ از اسرار نهفته‌ئيست‌ كه‌ با گشودن‌ نهان‌ آن‌ نهادي‌ بروز مي‌كند كه‌ خود نيز راز و رمزيست‌ كه‌ بر تحير انديشه‌ مي‌افزايد، تحيريكه‌ نه‌ تنها بر گشايش‌ آن‌ يأسي‌ مستولي‌ نمي‌شود بل‌ انگيزه‌ئي‌ شورانگيز و پويائي‌ ميتراود كه‌ بر كوير خشك‌ و سوزان‌ ظلمت‌ تفكر، طراواتي‌ مي‌دهد كه‌ رويش‌ شجره‌ دانائي‌ و زيبائي‌، او را به‌ آسمان‌ پيوند مي‌دهد. از تاريخ‌ نخست‌ موجوديت‌ تفكر، اطلاعي‌ در دست‌ نيست‌ اما به‌ اعتقاد من‌ بايد پيدايش‌ و پويندگي‌ آن‌ را قدمتي‌ بر خواسته‌ در ازليتي‌ جستجو كرد كه‌ نطفه‌ نخستِ (اسپين‌) را بر ذره‌ئي‌ (كوانتومي‌) ملازم‌ ساخت‌، (ذره‌ئي‌ متعين‌ كه‌ تغايري‌ با ذره‌ نخستين‌ دارد كه‌ نمود وجودي‌ آن‌ را از دو اصل‌ قديم‌ در بخش‌ ماده‌ و عالم‌ امكان‌) بيان‌ نمودم‌ اما از مبداء اصالت‌ وجودي‌ و زماني‌ و مكاني‌ آن‌ چيزي‌ نمي‌دانم‌ و راهي‌ تعقلي‌ بر آن‌ تصور نمي‌شود. قدمت‌، مفهوم‌ مجرد دارد همانطور كه‌ سرمدي‌وابديت‌.

امتداد قدم‌ بر مبداء ازليت‌ و امتداد بر مقصد ابديت‌ به‌ گونه‌ايست‌ كه‌ مآلاً بهم‌ اتصال‌ ميابند، قياساً نقطه‌ئي‌ بر محيط‌ دايره‌ئيست‌ كه‌ زمان‌ و مكان‌ در قالبي‌ واحد از ازليت‌ و ابديت‌ در هر كجاي‌ آن‌ محيط‌ دايره‌ را مي‌توان‌ فرض‌ نمود كه‌ شروع‌ و پايان‌ آن‌ مشخص‌ نيست‌، شايد تبيين‌ چنين‌ موضوعيت‌، ساده‌ترين‌ قياس‌ و الگوي‌ مجازي‌ باشد كه‌ تصور آن‌ مقدور است‌ و آن‌ و (كُجا) كه‌ هر نقطه‌ئي‌ بر روي‌ محيط‌ دايره‌ مي‌تواند باشد يا ميتواند نباشد مظروفيست‌ از مكان‌ و زمان‌ كه‌ ظرف‌ آن‌ نيز تنها (خودش‌) مي‌باشد به‌ وسعتي‌ كه‌ فضا را اشغال‌ مي‌كند.

در جهان‌ فلسفه‌، تنها وجه‌ اشتراك‌ مباني‌ مقوله‌ها، مبحث‌ «هستي‌» است‌ كه‌ بعضاً آن‌ «هست‌» را نيست‌ پندارند و گاهي‌ «نيست‌» را هست‌. زماني‌ تكثري‌ بر «هستي‌» مترتب‌ مي‌نمايند و گاه‌ وحدت‌.

از آن‌ كه‌ بگذريم‌ نمود تشتتّي‌ است‌ بر خواسته‌ از آراء و نظراتيكه‌ هر يك‌ از فلاسفه‌ در بيانِ (چيستي‌) ها و مقاصـد و مراديست‌ كه‌ بـر آنها مرتبط‌ مي‌ كنند، چالش‌ها و انتظام‌هاي‌ پنداري‌ مسبب‌ راندمان‌هاي‌ اجتماعي‌ در ابعاد مختلـف‌ و يا حالتي‌ از ايستائي‌ و ندرتـاً قهقرائـي‌ را در برداشته‌ است‌ كه‌ نهايتاً غالب‌ نتايج‌ در مسير ديناميسم‌ جامعه‌ بشري‌ مثمر پويائي‌ مدنيت‌ و سير تكاملي‌ علوم‌ و مآلاً نيز برخورداري‌ از مواهب‌ آن‌ بوده‌ است‌. در فرآيند تفكر و انديشه‌، مباحث‌ نظري‌ و تئوريك‌ غيرعلمي‌ به‌ مقايسه‌ تطبيقي‌ آن‌ به‌ علمي‌ بودن‌ و سپس‌ با چنين‌ متدي‌ به‌ گرايشات‌ تجربي‌ معطوف‌ گرديد در اين‌ ميان‌ علوم‌، شاخصه‌ مقبوليتي‌ بود كه‌ يك‌ مقوله‌ فلسفي‌ و يا متعارفاً (فلسفي‌ ديني‌) بر آن‌ استناد مي‌نمود و اين‌ همان‌ تطور در حركتي‌ محسوب‌ مي‌شود كه‌ تكامل‌ هستي‌ (مادي‌ و معنوي‌) استلزام‌ آن‌ را نفي‌ نمي‌كند.

عمدتاً دانشمندان‌ ـ هنرمندان‌ ـ شاعران‌ ـ ادبيان‌ و كلاً انديشمندان‌، وام‌دار فلسفه‌ وجودي‌ خويش‌ و هستي‌ عالم‌ امكانند كه‌ اين‌ وام‌ را از (خود) ستانيده‌اند آنهم‌ در تواتر انتخابها و انتخابي‌ بهتر از ازليتي‌ كه‌ در تَعَيُن‌ (اولي‌) بر آن‌ پاي‌ فشردند تا با پويش‌ گنجهاي‌ درونش‌، پرتو دُرّ وجوب‌ را بر (دُن‌) دنيائي‌ بيافكنند و آن‌ را بر عروج‌ اخروي‌ به‌ مالك‌ اصلي‌ش‌ برگردانند.

بر اين‌ اساس‌ فلسفه‌ (انتخاب‌) با حذف‌ رگه‌هاي‌ تشتت‌ پنداري‌ گذشتگان‌ و با پرداختن‌ و پردازش‌ مقوله‌هاي‌ انگاري‌ و تبيين‌ رسالت‌ انديشمندان‌، سعي‌ در (پارادايم‌) خويش‌ است‌ كه‌ توجه‌ باز هم‌ بيشتر انديشمندان‌ را به‌ گنجي‌ كه‌ صاحب‌ آنند برانگيزد.

انديشه‌ ورزان‌ بايد پرتو تفكر سازنده‌ خويش‌ را اين‌ وجود بالقوه‌ و اين‌ وجود ممكن‌ را از محبس‌ سكون‌ برهانند و آن‌ را متحقق‌ كنند، محبس‌ سكوني‌ كه‌ بر آن‌ فعليتي‌ مترتب‌ نيست‌، در شأن‌ و در تشخيص‌ نيك‌ جائي‌ ندارد. فلسفه‌ انتخاب‌ توقف‌ در مراحل‌ (هستي‌) را نيستي‌ انگارد.

هر (عنصري‌) از آن‌ شخصيتي‌ كه‌ بر آن‌ مكفي‌ مي‌داند وجود خواهد داشت‌. وجود مطلق‌ از آن‌ شخصيتي‌ است‌ كه‌ هر انتخابي‌ او را كفايتي‌ (نسبي‌) متصور است‌ لذا بعد از كسب‌ مراتبِ هر انتخاب‌ به‌ انتخاب‌ بهتري‌ دست‌ مي‌زند.

انتخاب‌ مطلق‌ جز اتصال‌ به‌ ذات‌ احديت‌ ميسر نيست‌.

در اسطوره‌هاي‌ ديني‌ و فلسفي‌، هبوط‌ انسان‌ منبعث‌ از نفس‌ سركش‌ است‌ اما در فلسفه‌ انتخاب‌ به‌ فروپوئي‌ انسان‌ بدويتي‌ مي‌دهد كه‌ آنرا از ازل‌ بر اولين‌ ذره‌ متعين‌ كه‌ هرگز انتزاعي‌ با كليت‌ وجودي‌ وي‌ نبوده‌ است‌ منطبق‌ مي‌داند.

در فلسفه‌ انتخاب‌، انسان‌ خود مسؤول‌ است‌، هم‌ سازنده‌ بي‌ كران‌ است‌ و هم‌ مخرب‌ بي‌ انتها. اعمال‌ نيك‌ هر شخصي‌ به‌ سازندگي‌ آنست‌ و اعمال‌ شر بر تخريب‌ آن‌.

هيچ‌ تخريبي‌ وهيچ‌ گناهي‌ از انسان‌ بخشيده‌ نخواهد شد، بخشايش‌ از جانب‌ خويش‌ است‌ كه‌ بر جبران‌ آن‌ به‌ جدّ مي‌كوشد.

در فلسفه‌ انتخاب‌ توجيهي‌ بر افعال‌ زشت‌ ومخرب‌ مترتب‌ نيست‌ اگر چه‌ فرمانبردار باشد.

افعال‌ زشت‌ و تنفر آميز اگر چه‌ بر ناداني‌ استوار باشد به‌ همان‌ معيار اما به‌ شبه‌ ديگر بر خويش‌ منعكس‌ خواهد شد.

زيبائي‌ و شعف‌ و معاني‌ از آن‌ خداست‌ كه‌ تنفري‌ و تخريبي‌ از آن‌ منبعث‌ نشود و يا از مقولات‌ تنفر آميز و مخرب‌ و مُشَهيِّ صادر نگردد والا فعليتي‌ تبدّلي‌ كه‌ از نفس‌ اهريمني‌ انگخته‌ ميشود آنرا مصادره‌ئي‌ مطلوب‌ بر تحريف‌ و فريب‌ بكار مي‌گيرد.

در فلسفه‌ انتخاب‌ (وجود) (بر اصل‌ علم‌ و شناخت‌ و فعليت‌ بخشيدن‌ بر آن‌) استوار است‌ و لاغير. مراتب‌ انسان‌ نيز در عمر دنيوي‌ يا (هيئت‌ متعين‌) پايان‌ نمي‌پذيرد، مسيريست‌ كه‌ تا بي‌ نهايت‌ وجود طي‌ طريق‌ مي‌كند تا به‌ مقصد آخرين‌ دست‌ يابد و به‌ نور قاهر متصل‌ شود.

و من‌ الله‌ توفيق‌



سخن‌ آخر و سپاسگزاري‌ و تقدير

با بضاعت‌ كمي‌ كه‌ در كنكاش‌ و تحقيق‌ بر فلسفه‌ داشته‌ام‌ و در تبيين‌ گذرائي‌ مختصر از نمودهاي‌ تفكر و انديشه‌ بشريت‌ در ايام‌ قديم‌ و اوان‌ جديد، پيدايش‌ مشخص‌ سايه‌هاي‌ تغاير و تفرِ را در شفافيت‌ مفاهيم‌ و وضوح‌ انگاره‌ها كه‌ به‌ طبع‌ در بروز كدورت‌هاي‌ تفاهمي‌ گروها و قوميت‌هاي‌ بشري‌ محرز و نقش‌ آن‌ تبادريست‌ كه‌ نمي‌تواند مورد توجه‌ نباشد و كتماني‌ نيز بر آن‌ وارد نيست‌ و واضح‌ است‌ كه‌ خوانندگان‌ ارجمند نيز بر آن‌ اشراف‌ كاملتري‌ دارند. لذا بر مبنـاي‌ رفع‌ شبهات‌ انگاره‌ئي‌ با تبيين‌ فلسفه‌ (انتخاب‌) سعي‌ در ارائه‌ ذهنيتـي‌ روشن‌ از برداشت‌هاي‌ فلسفـي‌ وجود نمودم‌ كه‌ مقدمه‌ئي‌ بر آن‌ آورده‌ شد. لذا چنانچـه‌ توضيحات‌ مبسوطي‌ از مقولات‌ منشعب‌ از كليت‌ آن‌ چون‌ (آغاز و پايان‌ ـ مبداء وغايت‌ ـ حدوث‌ و قدم‌ ـ واجب‌ و ممكـن‌ ـ كثرت‌ و وحدت‌ ـ جبـر و اختيار ـ حركـت‌ و سكون‌ ـ علم‌ و جهـل‌ ـ زمان‌ و مكان‌ و جوهـر و عـرض‌ ـ و ارزش‌ و زيبائي‌شناسي‌ و انشعابـات‌ فراوانـي‌ كه‌ هر يـك‌ از مقولات‌ مذكور) نشد، همان‌ التزام‌ به‌ رعايت‌ قواعديست‌ كه‌ بايد بر بيان‌ (مقدمه‌)، رعايت‌ مي‌نمودم‌، كه‌ اميد است‌ خوانندگان‌ معرز با عدم‌ شروح‌ مقولات‌ مذكور به‌ همان‌ دليل‌، حمل‌ بر عدم‌ اهتمام‌ نگارنده‌ تلقي‌ نفرمايند.

بهر حال‌ ضمن‌ تعذر از موارد توضيحي‌ فوِق، در بيان‌ (حسن‌ خطام‌) اين‌ نوشتار كلمه‌ئي‌ بهتر از سپاس‌ و امتنان‌ كه‌ بايد از شيفتگان‌ دانش‌ و ادب‌ ابراز كنم‌ پيدا نكردم‌، البته‌ تلاش‌ براي‌ دانستن‌، زيبائي‌ نهفته‌ئيست‌ كه‌ درك‌ مفاهيم‌ آن‌ زيبائي‌ با تقسيم‌ آن‌ آموخته‌ها با ديگران‌ ميسر است‌، اين‌ قانون‌ (هستي‌) است‌ كه‌ تجلي‌ مواهب‌ را چون‌ (خويش‌) بر همگان‌ تقسيم‌ نموده‌ است‌ تا به‌ فراخور حال‌ از آن‌ بهره‌ گيرند.

بنا به‌ اعتقادي‌ كه‌ بر آن‌ دارم‌ از تمامي‌ انديشمندان‌ ـ اديبان‌ ـ محققين‌ ـ مؤلفين‌ ـ مترجمين‌ و آنهائيكه‌ در فعاليتهاي‌ حرفه‌ئي‌ يا آماتوري‌، سالها و ساعت‌ها و حتي‌ لحظه‌هائي‌ در گسترش‌ علم‌ و ادب‌ كوشيده‌اند و دريائي‌ از لطف‌ بي‌كرانه‌اشان‌ را با تقسيم‌ آموخته‌ها و بسط‌ و ارائه‌ آن‌ نيز مرا سهيم‌ كرده‌اند سپاسگزاري‌ و تقدير نمايم‌. «با امتنان‌ فراوان‌»

ياسان‌



توضيحي‌ بر منابع‌ و مآخذ

برداشت‌هاي‌ كلي‌ از يك‌ حوزه‌ علمي‌ مستلزم‌ كاوش‌ و تحقيقات‌ بسياريست‌ كه‌ لزوم‌ آن‌ را در تبيين‌ طيفي‌ از اصول‌ آن‌، گريزناپذير مينمايد. بخصوص‌ چنانچه‌ در تعاقب‌ تكامل‌ آن‌ علم‌ اضافات‌ و الحاقاتي‌ منظم‌ شود، و مهمتر آنكه‌ آن‌ علم‌ از علوم‌ نظري‌ باشد كه‌ ابتداً استلزام‌ به‌ پيش‌ زمينه‌ئي‌ ذهني‌ در باب‌ پيدايش‌ و شناخت‌ و حصولات‌ متقدم‌ آنست‌.

لذا سعي‌ شده‌ است‌ امانتداري‌ تعاريف‌ و اظهارات‌ مطلبي‌ از مآخذ بخصوص‌ مواردي‌ كه‌ در ارتباط‌ با موضوعيت‌ فيزيك‌ است‌ رعايت‌ شود. كما اينكه‌ ندرتاً نيز كلمات‌ و جملات‌ قسمتي‌ از يك‌ پارگراف‌ در استدلالات‌ استنادي‌ عيناً از منبع‌ و مؤخذ آن‌ همانگونه‌ كه‌ تأليف‌ و يا ترجمه‌ شده‌ است‌ منقول‌ گرديد.

در مورد اصطلاحات‌ فلسفي‌ در معادل‌ لغوي‌ انگليسي‌ و يا يوناني‌ و آلماني‌ آن‌، معنا و مفاهيمي‌ مترادف‌ نه‌ چندان‌ مناسب‌ آورده‌ شد كه‌ با كنه‌ موضوعي‌ آن‌ در مقوله‌هائيكه‌ شخصاً مرتبط‌ با نظرات‌ شخصي‌ اينجانب‌ است‌ مطابقت‌ مفهومي‌ و همخواني‌ صِرف‌ و كاملي‌ ندارد لذا بر مبناي‌ اين‌ تغاير و ناهمگوني‌ كه‌ خود نيز بر بي‌دقتي‌ آن‌ صحه‌ مي‌گذارم‌ معذورتي‌ لازم‌ مي‌افتد كه‌ از محضر انديشمندان‌ معزز و دانش‌ پژوهان‌ گرامي‌ و خوانندگان‌ محترم‌ داشته‌ باشم‌ گرچه‌ سعي‌ نموده‌ام‌ بعضاً براي‌ كلماتي‌ معادلي‌ چند كه‌ مصطلع‌ همگرا وهمگون‌ دارد نوشته‌ شود كه‌ آنهم‌ نيز به‌ سبب‌ عدم‌ اشاره‌ئي‌ آن‌ به‌ صفحه‌ موردنظر بدون‌ اشكال‌ نيست‌.

اميد است‌ چنانچه‌ عمري‌ باقي‌ باشد و الزامي‌ به‌ چاپ‌ مجدد و يا شرح‌ و بسط‌ كامل‌ نظريه‌ (انتخاب‌) پرداخته‌ و ارائه‌ گردد و نقص‌ مربوطه‌ را با ضمائمي‌ برطرف‌ نمايم‌.



منابع‌ و مآخذ

1ـ ديدگاههائي‌ پيرامون‌ ذرات‌ بنيادي‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر حيمز. اي‌. دود ـ ترجمه‌ آقاي‌ مهندس‌ بهزاد قهرمان‌ و آقاي‌ مهندس‌ عليرضا ابراهيم‌ پور The Ideas of Particle Physics

2ـ نگرشي‌ بر آئينها و فرقه‌ها ـ تأليف‌ آقاي‌ مهدي‌ پارسائي‌

3ـ ديدي‌ نو از ديني‌ كهن‌ (فلسفه‌ زرتشت‌) ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر فرهنگ‌ مهر

4ـ تاريخ‌ تكامل‌ فلسفه‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر علي‌ شريعتي‌

5ـ سرگذشت‌ اتم‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر پي‌يررادوني‌ و دكتر مونيك‌ بوردي‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر عبدالحسين‌ نيك‌ گهر Histoires D'atomes

6ـ فلسفه‌ هگل‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر و.ت‌. ستيس‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر حميد عنايت‌

The Philosophy of Hegel

7ـ نقد تفكر فلسفي‌ غرب‌ تأليف‌ آقاي‌ دكتر اتين‌. ژيلسون‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر احمد احمدي‌

8ـ مزداپرستي‌ در ايران‌ قديم‌ ـ اثر آقاي‌ دكتر آرتور كريستن‌ سن‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر ذبيح‌ الله‌ صفا

9ـ اسرار جهان‌ كوانتومي‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر ي‌. ج‌. اسكوايرز ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر كمال‌ الدين‌ سيد يعقوبي‌ The Mystery of Quauntum World

10ـ گزيده‌ سرودهاي‌ (ريگ‌ ودا) ـ قديمي‌ترين‌ سند زنده‌ مذهب‌ و جامعه‌ هند و ترجمه‌ آقاي‌ دكتر سيد محمد رضا جلال‌ نائيني‌.

11ـ فيزيك‌ اتمي‌ و شناخت‌ بشري‌ ـ تأليف‌ فيزيكدان‌ آقاي‌ دكتر نيلس‌ بور ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر حسين‌ نجفي‌

Atom Physik und Menschliche Erkenntnis

12ـ سير فلسفه‌ در ايران‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر محمد اقبال‌ لاهوري‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر ا.ح‌. آريان‌پور

13ـ تاريخ‌ فلسفه‌ يونان‌ و روم‌ ـ تأليف‌ آقاي‌ دكتر فردريك‌. كاپلستون‌ ـ ترجمه‌ آقاي‌ دكتر سيد جلاالدين‌ مجتبوي‌





زیر نویس



1- در فلسفه‌ انتخاب‌ مبدأ تكثر شيطان‌ است‌ كه‌ هرگز وحدتي‌ با مباني‌ الهي‌ برايش‌ تصور نمي‌شود. بيان‌ نظم‌ و وحدت‌ بر تكثر و تشتت‌ بر رهايش‌ صورتي‌ از ذات‌ نيك‌ است‌ كه‌ در زنجير شر اهريمني‌ گرفتار آمده‌ است‌.

2- تزوآنتي‌ تز

3- اسپين‌ ( spin ): تقريباً كليه‌ ذرات‌ بنيادين‌ داراي‌ چرخش‌ دور محور خود هستند كه‌ آن‌ حركت‌ را ( Spin ) مي‌نامند بطور كلي‌ چرخش‌ وضعي‌ ذرات‌ بنيادي‌ مانند چرخش‌ وضعي‌ الكترون‌ و يا پروتون‌ و نوترون‌ و نوترينو (اسپين‌) ناميده‌ مي‌شود.اسپين‌ ( spin ): تقريباً كليه‌ ذرات‌ بنيادين‌ داراي‌ چرخش‌ دور محور خود هستند كه‌ آن‌ حركت‌ را ( Spin ) مي‌نامند بطور كلي‌ چرخش‌ وضعي‌ ذرات‌ بنيادي‌ مانند چرخش‌ وضعي‌ الكترون‌ و يا پروتون‌ و نوترون‌ و نوترينو (اسپين‌) ناميده‌ مي‌شود.اسپين‌ ( spin ): تقريباً كليه‌ ذرات‌ بنيادين‌ داراي‌ چرخش‌ دور محور خود هستند كه‌ آن‌ حركت‌ را ( Spin ) مي‌نامند بطور كلي‌ چرخش‌ وضعي‌ ذرات‌ بنيادي‌ مانند چرخش‌ وضعي‌ الكترون‌ و يا پروتون‌ و نوترون‌ و نوترينو (اسپين‌) ناميده‌ مي‌شود.اسپين‌ ( spin ): تقريباً كليه‌ ذرات‌ بنيادين‌ داراي‌ چرخش‌ دور محور خود هستند كه‌ آن‌ حركت‌ را ( Spin ) مي‌نامند بطور كلي‌ چرخش‌ وضعي‌ ذرات‌ بنيادي‌ مانند چرخش‌ وضعي‌ الكترون‌ و يا پروتون‌ و نوترون‌ و نوترينو (اسپين‌) ناميده‌ مي‌شود.

4- كوارك‌ ( QRARK ) در فيزيك‌ به‌ اجزاي‌ بنيادين‌ اطلاِق مي‌شود.

5- چنانچه‌ كليت‌ هستي‌ بشريت‌ را محدود به‌ نوع‌ انسان‌ كره‌ زمين‌ بدانيم‌ مقبوليت‌ آن‌ آنقدر ناچيز است‌ كه‌ آب‌ را در قطرة‌ باران‌ ببينيم‌ و ابر را تهي‌ از آن‌ لذا منطق‌ اين‌ چنين‌ هرگز در مقوله‌ اين‌ نوشتار نمي‌آيد. صرف‌ نظر از اينكه‌ نوع‌ انسان‌ اين‌ كره‌ خاكي‌ نيز نمي‌تواند وجهي‌ از بشر آسماني‌ نباشد آنهم‌ نسبت‌ به‌ بشريت‌هاي‌ هو شمندي‌ كه‌ شايد صدها و يا هزاران‌ و ميليونها سال‌ نوري‌ از ما فاصله‌ دارند و آنها نيز قطعاً انگاره‌ئي‌ از بشريت‌ آسماني‌ دارند كه‌ ما و كره‌ زمين‌ حقيقتاً در آسمانيم‌ و آن‌ها نيز در فضاي‌ بيكرانه‌ آسمان‌. حال‌ كدام‌ آسماني‌ تريم‌ همان‌ ذهنيت‌ قدسي‌ است‌ كه‌ غالباً نسبت‌ به‌ خويش‌ برتر ميدانيم‌.

6- وجود به‌ آن‌ هستي‌ اطلاِق مي‌شود كه‌ هم‌ واقعيت‌ عيني‌ دارد و هم‌ واقعيت‌ مجازي‌.

7- گرچه‌ تبيين‌ مقوله‌ صرفاً ديني‌ در حدود كنكاش‌ ما نيست‌ كه‌ اگر صحبتي‌ هم‌ از اديان‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد بحثي‌ در بُعد فلسفي‌ آنست‌ كه‌ در مد نظر است‌ عليرغم‌ اينكه‌ بعضاً ذهنيت‌ ديني‌ را بنوعي‌ و به‌ تعبيري‌ فلسفه‌ انگارند كه‌ بي‌ راه‌ است‌ و نا صواب‌. كه‌ دين‌ مشتمل‌ بر طيفي‌ از فلسفه‌ در مجموعه‌ ئي‌ از آداب‌ و منش‌هاي‌ رفتاري‌ و باورهاي‌ اجتماعي‌ در قالب‌ قوانين‌ خاص‌ خود عرضه‌ مي‌شود كه‌ وابسته‌ به‌ فرقه‌ و طايفه‌ و مللي‌ است‌ صرف‌ اينكه‌ در گذشته‌ و عمدتاً قرون‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌، علم‌ تاريخ‌ يا علم‌ طب‌ و رياضيات‌ يا مجموعه‌ ئي‌ از دو يا چند علم‌ از علوم‌ ديگر را نيز فلسفه‌ انگاشته‌اند كه‌ آن‌ نيز در فضاي‌ اوليه‌ استقراء چندان‌ بي‌ ربط‌ نبوده‌ است‌.

8- شايد ترس‌ و اضطراب‌ اولين‌ انگيزش‌ تفكر انسان‌ بد وي‌ بود كه‌ وي‌ را با موهومات‌ بسيار در آويخت‌ تا متعاقب‌ شناخت‌ ظاهري‌ و عيني‌ در بُعد سطحي‌ ذهنيت‌ پيرامون‌ خويش‌ وجهي‌ ديگر را در تفكر خويشتن‌ به‌ خرافات‌،در مرتبتي‌ بالاتر به‌ فوِق طبيعت‌ معطوف‌ كند تا قرن‌ها بعد. فرزندان‌ او پايه‌ تفكر فلسفي‌ را بر سه‌ اقنوم‌ خدا و طبيعت‌ و انسان‌ بنا نهند.

9- گرچه‌ موضوعيت‌ خدا ممكن‌ است‌ موضوعيتي‌ ثنويتي‌ باشد و يا تثليثي‌ و يا چند و جهي‌ بيش‌،

همچنانكه‌ انسان‌ را از نوعيت‌ تكاملي‌ انواع‌ در بحث‌ و نظريه‌ داروين‌ متصوريم‌ نه‌ بيش‌ از آن‌ و يا طبيعت‌ را نه‌ بر آنچه‌ كه‌ مبتني‌ بر مشاهده‌ است‌ كه‌ وجه‌ ماورائي‌ آن‌ نيز موضوعيتي‌ واحد منتزع‌ از طبيعت‌ نميتواند باشد.

10- از آن‌ جهت‌ به‌ عبارتي‌ فلسفه‌ كلاسيك‌ را انگاره‌ فلسفي‌ ناميده‌ام‌ كه‌ اصولاً بحث‌ مفهوميِ فلسفه‌ و يا بطور كلي‌ علم‌ فلسفه‌ به‌ ادوار بعد از ارسطو اطلاِق مي‌شود زيرا فلسفه‌ كلاسيك‌ قرون‌ پيش‌ از دويست‌ قبل‌ از ميلاد گاهاً وجود ذهني‌ و بعضاً بنوعي‌ عيني‌ خودنمائي‌ نمود.

11- شايد بتوان‌ اظهار داشت‌ كه‌ فلسفه‌هاي‌ متأخر بعد از رنسانس‌ را به‌ نحوي‌ فلسفه‌ مدرن‌ لقب‌ داد كه‌ البته‌ مدرني‌ آن‌ به‌ فلسفه‌ هائي‌ مانند فلسفه‌ ماركس‌ انگلس‌ و دكارت‌ وهگل‌ اطلاِق صحيح‌تري‌ پيدا مي‌كند و در ملل‌ اسلامي‌ نيز ابن‌ سينا و ذكريا و ثابت‌ بن‌ قره‌ و ابن‌ يونس‌ و قطب‌ شيرازي‌ را از نظر برداشت‌ فلسفي‌ شايد بتوان‌ فلسفه‌ مدرن‌ دانست‌ كه‌ حتي‌ پيش‌ از دكارت‌ و هگل‌ مي‌زيسته‌اند.

12- هوما( HooMa ،) خداي‌ مشترك‌ آريائيان‌ هند و ايراني‌ درمنطقه‌ وسيعي‌ از زيستگاه‌ خود كه‌ آن‌ نيز ميهن‌ مشتركشان‌ بود بنام‌ ايران‌ ويچ‌ .

13- ERaNVIj در ناحيه‌ ئي‌ ميان‌ درياچه‌ اورال‌.

14- در اسناد و متونِ(ريگ‌ ودا) اشاراتي‌ از ايرانيان‌ است‌ كه‌ (پرشوه‌) Parasav پاراسيكا ( PaRasika ) نام‌ برده‌ شده‌ است‌.

15- تأثيراتش‌ پس‌ از گذشت‌ بيش‌ از بيست‌ و چهار قرن‌ امروز نيز با تغييراتي‌ با كاستيهائي‌ و با ضمائمي‌ در جهان‌ امروز با پيروان‌ با خردي‌ كه‌ ذهن‌ دهشمندانشان‌ دُر گرانبها و گرانپاي‌ انديشه‌ بشريت‌ را در هجوم‌ انبوه‌ انگارهاي‌ بعضاً موهوم‌ گذشته‌ و حال‌ پاسدارند و به‌ تولاي‌ حقيقت‌ نيكوئي‌ و تبري‌ از ظلمت‌ اهريمني‌ راه‌ را ادامه‌ مي‌دهند.

16- آندرا و ناسيته‌ دو خداي‌ (دوائي‌) بودند كه‌ در برابر (ميترا و ورنا)ي‌ خدايان‌ اهورائي‌ واقع‌ شدند.

17- بيشترين‌ سروده‌ هائيكه‌ در «ريگ‌ ودا» سروده‌ شده‌ است‌ بنام‌ خداي‌ مقدس‌ هنديان‌ «آندرا» ميباشد.

18- اهورا يا اسورا در ميان‌ آرئيان‌ هند و ايراني‌ كه‌ هنوز مهاجرت‌ نكرده‌ بودند مورد قبول‌ و بشدت‌ مورد تكريم‌ آن‌ مردمان‌ بود.

19- از خدايان‌ يوناني‌.در اساطير يوناني‌ خداياني‌ چون‌ ژوپيتر JUPiTER ـ رئا REA ـ ساتورن‌ SAtURNE ـ پلوتون‌ PLUTON ـ واناك‌ ـ ردامانت‌ ـ مينوس‌ ... و غيره‌ نام‌ برده‌.

20- بودا به‌ معني‌ فرزانه‌ GautaMa

21- هدف‌ رهائي‌ انسان‌ توسط‌ مصلحين‌ و پيامبران‌ و انديشمندان‌ و فضلا و حكيمان‌، جداي‌ از آن‌ واقعيت‌ منفوريست‌ كه‌ بعضاً در جرگه‌ اديان‌ و آئين‌ها در پوشش‌ رهبانيت‌ و راهبانِ كليسا و خاخام‌هاي‌ يهودي‌ و روحانيت‌ مسلمان‌ و اسقفان‌ مسيحي‌ و... است‌ كه‌ به‌ هر جنايت‌ و رذالت‌ تن‌ ميدهند و در جبهه‌ متحد ظلمتِ نيستي‌، پنجه‌ ابليسي‌ ميشوند كه‌ به‌ گمان‌ خويش‌ پرتو درخشان‌ هستي‌ را مكَدَر كنند.

22- HERACLITUS هراك‌ ليتُس‌، خداي‌ آپولون‌ و ديونوس‌ را درجات‌ زئوسي‌ قرار داد آن‌ دو خدا را از ذات‌ زئوس‌ كه‌ (آتش‌ اولي‌ است‌) مي‌شمارد.

23- فيثاغورث‌ در بيان‌ تضادها از ظلمت‌ و نور و نيك‌ و شر نام‌ برده‌ است‌.

24- از نظر برادلي‌ و سورلي‌ ،بين‌، حقيقت‌ حسي‌ و حقيقت‌ اصل‌، ميانجي‌ هائي‌ برقرار است‌ جهان‌ (بود) به‌ وسيله‌ (مثل‌) كه‌ در نظام‌ افلاطوني‌ اموري‌ غير زماني‌ و در نظام‌ شوپن‌ هوئر امور زماني‌ هستند به‌ جهان‌، نمود و پيوند مي‌خورد.

25- حكيمان‌ بعد از زرتشت‌ مانند ماني‌ و مزدك‌ هرگز وحدتي‌ بر دو نيروي‌ فوِق متصور نبودند و هر يك‌ را مستقل‌ و جدا از هم‌ ميدانستند.

26- ماني‌ با ديدي‌ مادي‌ به‌ مسئله‌ تكثر هستي‌ نگريست‌ كه‌ در حدود 216 ميلادي‌ مي‌زيست‌ ماني‌ جهان‌ را ذاتاً بد و شر مي‌دانست‌ و ظلمت‌ را اصلي‌ زنده‌ مي‌انگاشت‌.

27- فلسفه‌ كلمه‌ ايست‌ يوناني‌ كه‌ تركيبي‌ از sov fai, phila مي‌باشد كه‌ اولي‌ به‌ معناي‌ علاقمند و دوست‌ دار كه‌ بعضاً آنرا اختيار كننده‌ مي‌نامند و دومي‌ به‌ مفهوم‌ خرد و حكمت‌ است‌ كه‌ احتمالاً كلمه‌ فلسفه‌ را فيثاغورث‌ كه‌ در قرن‌ 6 ق م‌ مي‌زيست‌ بكار برد. 28- زرتشت‌ را اشو (مقدس‌) مينامند كه‌ اصطلاحي‌ بر بشريت‌ مافوِق انسان‌ اطلاِق ميشده‌ مانند بودا...

29- مشروطيت‌ و دموكراسي‌ يونان‌ از سولون‌ است‌ و تفكر والاي‌ او محرك‌ پيشرفتهاي‌ شگرف‌ علوم‌ نظري‌ و تحولات‌ اجتماعي‌ و مدنيت‌ درخشاني‌ شد كه‌ بعد از چنين‌ نظريه‌ئي‌ پايه‌ تمدن‌ عظيمي‌ در عرصه‌ جهان‌ گذارده‌ شد.

30- چنانچه‌ ايران‌ را محل‌ پيدايش‌ و كلمه‌ رساتر آن‌ تولد افكار و انديشه‌هاي‌ نه‌ مطلقاً فيلسوفانه‌ بلكه‌ حكمت‌ گرايانه‌ بدانيم‌ يونان‌ را بايد گهواره‌ انديشه‌ها و پندارهائي‌ از طيف‌ مذكور و حركت‌ آنرا در پرورش‌ انديشه‌ ورزان‌ و انديشمندان‌ بزرگ‌ بسوي‌ كمال‌ دانست‌ و تأثير متقابل‌ آن‌ بر بلوغ‌ نسبي‌ بخصوص‌ 2 سده‌ ق م‌ و 2 سده‌ بعد از ميلاد مسيح‌ وسپس‌ در اوان‌ قرن‌ 7 و 8 كه‌ زرتشتيان‌ كه‌ تحت‌ نفوذ سياسي‌ نظامي‌ مسلمانان‌ قرار گرفتند از ياري‌ حكمت‌ و پويائي‌ آن‌ بهره‌ گرفتند كه‌ بنوع‌ و ذهنيت‌ زرتشتي‌ ايرانيان‌ در بحرانيترين‌ سلطه‌ انديشه‌ جزمي‌ اسلام‌ از آن‌ بهره‌گيري‌ نمود كه‌ انفعال‌ اسلاميت‌ را بهمراه‌ داشت‌ وتوانست‌ جامعه‌ نيمه‌ زرتشتي‌ و نيمه‌ اسلامي‌ را با انديشه‌هاي‌ متفاوت‌ و متعالي‌،ملازم‌ نمايد كه‌ ثمره‌ آن‌ جنبش‌هاي‌ فرقه‌ئي‌ معتزله‌ و اشعري‌ و شعوبي‌ كه‌ هريك‌ بنوبه‌ خود در شرايط‌ خاص‌ سياسي‌ اجتماعي‌ در قالب‌ انديشه‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ در دين‌ و مسلك‌ شان‌ خودنمائي‌ مينمود.

31- ماده‌ المواد (URSTOFF) كليه‌ عناصر را APieroN «آپيرون‌» نام‌ نهاد.

32- دموكريت‌ در مورد فرضيه‌ اتمِ (كوسيب‌) چنين‌ توضيحي‌ بر آن‌ متصور بود و اتم‌ را جسمي‌ فوِق العاده‌ كوچك‌ و نامرئي‌ و متحرك‌ و تجزيه‌ناپذير و ازلي‌ و نامحدود و دايره‌ئي‌ شكل‌ و دوران‌ با وزن‌ كه‌ نه‌ تنها بر آن‌ تجزيه‌ئي‌ قائل‌ نبود بلكه‌ تركيبي‌ را هم‌ بر آنها ممكن‌ و ميسر نمي‌دانست‌ و عموميت‌ اتم‌ها را بر ساختار عناصر و ارواح‌ بيان‌ نمود

33- نظرات‌ هراكليت‌ و جهان‌ در حال‌ دگرگوني‌ و تحول‌ و تغيير او در توسعه‌ و گسترش‌ فلسفه‌ سوفيسم‌ مؤثر بود چنانچه‌ پس‌ از وي‌ افكار سوفسطائيان‌ بر افكار جامعه‌ يونان‌ تشتت‌ ايجاد نمود كه‌ بحقيقي‌ پايبند نبودند و دسترس‌ به‌ حقيقت‌ را غير ممكن‌ ميدانستند.

34- مانند علي‌ (ع‌) يكه‌ تاز معرفت‌ و حق‌ و مالك‌ اشتر و سلمان‌ مدبر و سلحشور ايراني‌ و ابوذر بي‌شكيب‌ و عصيانگر و متأثر از تعالم‌ وحي‌. 439- رگه‌هاي‌ جهالت‌ عربيت‌ و انحرافات‌ و بدعتهاي‌ نارواي‌ بعضي‌ خلفاي‌ بعد از رحلت‌ حضرت‌ محمد و با ناديده‌ گرفتن‌ پيام‌ صلح‌ اسلام‌ و با عدم‌ توجه‌ به‌ تضاد ماهيت‌ و روح‌ اسلامي‌ با سلطه‌گري‌ و سلطه‌پذيري‌ و با تكيه‌ بر قدرت‌ به‌ دست‌ آمده‌ از ريشه‌هاي‌ جهل‌ و خرافه‌ و جزميت‌ انديشه‌ خويش‌ و نيز با تحريك‌ عقده‌هاي‌ نهفته‌ در بطن‌ اعراب‌ جاهلي‌ محروم‌ و گرسنه‌ و تحقير يكه‌ سالها و قرن‌ها از پيشرفت‌ و گسترش‌ فرهنگ‌ پوياي‌ ايران‌ باستان‌ و فرهنگ‌ اصيل‌ يونان‌ و رم‌ احساس‌ مي‌كردند بخصوص‌ با تكيه‌ بر پتانسيل‌ قوي‌ و وسوسه‌گر كسب‌ غنائم‌ جنگي‌ لشكريان‌ اعراب‌ فقير و شهوتران‌ بي‌اصلي‌ و نسب‌ و با اتكاء به‌ شمشير و تكفير مخالفان‌، استيلاي‌ سياسي‌ نظامي‌ حدود 2 قرن‌ سياه‌ رابر ملل‌ ايران‌ و رم‌ و ملل‌ درگير تحميل‌ كردند كه‌ تبعات‌ آن‌ نيز پس‌ از چهارده‌ قرن‌ گريبانگير كشورهاي‌ اسلامي‌ شده‌ است‌ با تتبعي‌ در انديشه‌ جوامع‌ بشري‌ ملاحظه‌ شده‌ است‌، كه‌ هر زمان‌ عقيده‌ئي‌ با زور و حتي‌ با سياست‌ ريا و تحريف‌ بر مردم‌ تحميل‌ شود در زمان‌ مساعد، همان‌ عقيده‌ چنان‌ بر ضد خودش‌ عمل‌ مي‌كند كه‌ بنيادش‌ حتي‌ در سرزمين‌ اصلي‌ خود نيز به‌ مخاطره‌ مي‌افتد چنانچه‌ حدود 2 قرن‌ سلطه‌ سياسي‌ نظامي‌ اعراب‌ مسلم‌ در سرزمين‌ ايران‌ بزرگ‌ تا ماوراي‌ شرِ و شمال‌ آن‌ و بيش‌ از 2تا3 قرن‌ گسترش‌ سياسي‌ نظامي‌ آن‌ در شمال‌ و شرِ سرزمين‌ شن‌زارهاي‌ عربستان‌ تا قسمتي‌ از اروپا و افريقا در گستره‌ تاريخ‌ به‌ وضوح‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ با تجزيه‌ اين‌ سرزمين‌هاي‌ زير سلطه‌ چه‌ بر سر ايده‌ و آئينها و اقوام‌ آمد كه‌ نه‌ بر آنها بهره‌ئي‌ معقولانه‌ از دين‌ اسلام‌ بود و نه‌ بر آن‌ عقيده‌ تهاجمي‌. ايجاد شده‌ پس‌ از پيامبر اسلام‌ البته‌ اين‌ موضوع‌ جدا از آن‌ بخشي‌ از حكمت‌ و فلسفه‌ اسلام‌ است‌ كه‌ باعث‌ پذيرش‌ نسبي‌ از طيفي‌ از نظر گاههاي‌ اسلام‌ آنهم‌ در مقطعي‌ از تاريخ‌ كه‌ كاستيهاي‌ اخلاقي‌ و سياسي‌ نظامي‌ و تظالمي‌ كه‌ در اواخر دوره‌ ساسانيان‌ بر مردم‌ فشار آورده‌ شد صورت‌ گرفت‌ مثلاً تز عدالت‌ خواهي‌ اسلام‌ كه‌ آن‌ نيز در مرحله‌ ارائه‌ تئوري‌ آن‌ و نفوذ در انديشه‌هاي‌ مردم‌ ايران‌ كه‌ به‌ هر تقدير در سقوط‌ حكومت‌ ساساني‌ مؤثر افتاد كه‌ آنهم‌ سقوط‌ و اضحلال‌ انديشه‌ ايراني‌ و ايران‌ نبود. در كنكاشي‌ كه‌ در حكومت‌ خليفه‌ دوم‌ ميشود تبعيض‌ و افكار برتري‌ طلبي‌ عقيده‌ طي‌ چند سال‌ چنان‌ تنفري‌ از اعراب‌ در دل‌ مردم‌ ايران‌ ايجاد كه‌ باعث‌ قتل‌ خليفه‌ گرديد لذا تبعات‌ رذالت‌هاي‌ اعراب‌ و ايجاد حرمسراها و غارتها و كاخ‌هاي‌ خلفاي‌ فاسد بعد از خلفاي‌ راشيدين‌ به‌ خصوص‌ در زمان‌ حكومت‌ امويان‌ و عباسيان‌ و بعد از آن‌ باعث‌ از هم‌ گسيختگي‌ همه‌ سرزمينهاي‌ تحت‌ حكومت‌ مسلمانان‌ عرب‌ شد. حتي‌ حكومت‌هاي‌ در حوزه‌ سرزمينهاي‌ عربي‌ بعضاً به‌ همان‌ دليل‌ جبري‌ استيلاي‌ عقيده‌ باعث‌ بروز گسستگي‌هاي‌ ژرفي‌ شد كه‌ تاكنون‌ نيز پس‌ از قرن‌ها بين‌ خود اعراب‌ بالاخص‌ در ملل‌ سامي‌ سرزمين‌ اصلي‌ حوزه‌ اسلاميت‌ كه‌ درگيري‌ و كشمكش‌ آن‌ اظهر من‌الشمس‌ است‌ چه‌ رسد به‌ كشورهاي‌ عرب‌ و غيرعرب‌ و يا تشتت‌هاي‌ كشورهاي‌ مسلمان‌ و غيرمسلمان‌ در قرن‌ بيستم‌ و بيست‌ و يكم‌ و درگيريهاي‌ اعتقادي‌ شديد بين‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ كه‌ هر كدام‌ در پوشش‌ و به‌ بهانه‌ حراست‌ از اسلام‌ كه‌ منبعث‌ از تضاد شديدي‌ است‌ كه‌ در بطن‌ فلسفه‌ اسلامي‌ خود ساخته‌ كه‌ تنها خود را نماينده‌ حقيقي‌ اسلام‌ مي‌دانند و ديگران‌ را نفي‌ و تكفير مي‌كنند كه‌ همه‌ آنها ريشه‌ در تحميليتي‌ است‌. كه‌ در آن‌ قرون‌ گذشته‌ توسط‌ مسلمانان‌ جزم‌ انديش‌ و فاسد بر قلب‌ و تفكر مردم‌ گذاشته‌ است‌.

35- ما در زمان‌ حيات‌ مقدس‌ پيامبر اسلام‌ كه‌ با عرضه‌ و تبيين‌ اصول‌ و بينش‌ مترقي‌ دين‌ انسان‌ ساز در متن‌ جهالت‌ عربيت‌ با صبرو تحمل‌ مصائب‌ بزرگ‌ و سعه‌ الصدرو عطوف‌، دل‌ها را بسوي‌ خويش‌ معطوف‌ نمود و محبت‌ محمدي‌ را چون‌ نوري‌ بر ظلمت‌ تاباند و تا دنياي‌ اين‌ كره‌ خاكي‌ باقيست‌ تجلي‌ رأفت‌ و مهربانيش‌ بر تمامي‌ دلهاي‌ مفتون‌ سالكان‌ واقعيش‌ پايدار، و بخشش‌ و ايثار و عدالتش‌ را در اسوه‌هائي‌ مانند علي‌ و شهادت‌ و شرفش‌ در حسين‌ مرد اول‌ معناي‌ هستي‌ و بودن‌ را چنان‌ مبرز ساخت‌ كه‌ حتي‌ دژخيمان‌ و دشمنان‌ اين‌ دين‌ كتماني‌ را بر موارد فوِق ندارند افسوس‌ و حيف‌ كه‌ جهل‌ مسلمانان‌ عرب‌ و غيرعرب‌ صفيه‌ و فاسد كه‌ از آن‌ بخش‌ از اسلام‌ محمد (ص‌) كه‌ همان‌ مبارزه‌ به‌ حق‌ و شمشير به‌ حقي‌ كه‌ بر عليه‌ جهالت‌ اشرافيت‌ و متكبران‌ سنگدل‌ مهاجم‌ به‌ كار برده‌ شده‌ بود، همان‌ شمشير و شلاِ را ابزار توجيهي‌ بر گسترش‌ اسلام‌ قرار دادند و بر سر دين‌ محمد همان‌ آوردند كه‌ به‌ جاي‌ پذيرش‌ قلبي‌، دين‌ اسلام‌ را كه‌ در آيه‌ (لااكراه‌ في‌ دين‌) متبلور بود آن‌ را به‌ آيه‌هاي‌ تكفير بدل‌ كردند. جرثومه‌هاي‌ فساد يا ريشه‌ در قدرت‌ شكست‌ خورده‌ اشرافيت‌ انگلي‌ و بي‌ وجدان‌ دارد و يا ريشه‌ در تار و پود افراد پست‌ و رذيل‌ و يا در بي‌ شعورترين‌ طبقه‌ اجتماعي‌ كه‌ البته‌ پذيرش‌ اسلام‌ از طرف‌ اشراف‌ كينه‌ توز و شكست‌ خورده‌ و بعضي‌ از قبايل‌ بدوي‌ جهل‌ و تحقير شده‌ از عنصر امتيازات‌ قبايلي‌ مرسوم‌ و متداول‌ شن‌ زارهاي‌ عربستان‌ كه‌ به‌ اميد برابري‌ و رها شدن‌ و وسوسه‌هاي‌ غنائم‌ وزن‌ و توجيه‌ كسب‌ آن‌ كه‌ به‌ لشگر اسلام‌ پيوستند، طبعاً به‌ تبع‌ آن‌ گرايشات‌ و آن‌ پيوستگي‌، و به‌ دليل‌ همان‌ ناخالصي‌ها خدشه‌ئي‌ بزرگ‌ بر پاكي‌ و وارستگي‌ دين‌ محمد (ص‌) بر جاي‌ گذاشت‌ كه‌ ريشه‌هاي‌ عفن‌ آن‌ و تبعات‌ پيرامون‌ آن‌ و همان‌ عنصر غنائم‌ جنگي‌ و قدرت‌ و كين‌ خواهي‌ حكام‌ تاكنون‌ نيز همچنان‌ باعث‌ گسيختگي‌ و انفعاليست‌ كه‌ دين‌ اسلام‌ را در برابر ايده‌ئولوژي‌هاي‌ مترقي‌ و غيرمترقي‌ ضربه‌پذير نموده‌ است‌. 441- اميد است‌ آن‌ دسته‌ از انديشمندان‌ و دانشمندان‌ محترمي‌ كه‌ در سطوح‌ بالاي‌ علمي‌ فلسفة‌ قرار دارند و خواننده‌ اين‌ متون‌ شده‌اند كه‌ نه‌ از باب‌ كسب‌ معرفت‌ بيشتر كه‌ خود بر آن‌ اشراف‌ دارند و احتمالاً مولف‌ مقالات‌ و رساله‌هاي‌ بسياري‌ بوده‌اند و يا مطالعه‌ فرموده‌ و تسلط‌ كافي‌ و وافي‌ بر مقولات‌ فلسفي‌ دارند بل‌ از جهت‌ و بُعد بررسي‌ نظرات‌ و ايده‌هاي‌ فلسفي‌ هر چند كوچك‌ كه‌ به‌ نوپائي‌ آن‌ بر امثابهم‌ منت‌ مي‌نهند و اوقات‌ گرانبها و با ارزش‌ خويش‌ را صرف‌ آن‌ مي‌كنند. بزرگواريشان‌ و سعه‌ الصدرشان‌ بر كاستيهاي‌ نوشتاري‌ و پنداري‌ نگارنده‌ قرار گيرد كه‌ نقصان‌ و كاستيهاي‌ منظر انديشه‌ئي‌ مؤلف‌ بر علم‌ و حكمت‌ و فلسفه‌ و عدم‌ بلوغ‌ آن‌ به‌ خصوص‌ در ارائه‌ نظريه‌ جديد به‌ نام‌ فلسفه‌ (انتخاب‌) كه‌ هرگز كاستي‌هاي‌ آن‌ مورد كتمان‌ نيست‌ كما اينكه‌ در سطور اوليه‌ اين‌ كتاب‌ باب‌ آن‌ را خود گشوديم‌ و بلوغ‌ كامل‌ نه‌ مطلق‌ آن‌ را حوالتي‌ بود در آينده‌ بشريت‌ آنهم‌ نه‌ در زمانه‌ نزديك‌ بل‌ در گسترده‌ قرن‌ و قرون‌ بسيار در آينده‌ و اميد به‌ تكامل‌ و بسط‌ و توسعه‌ نظري‌ و علمي‌ آن‌ به‌ دست‌ آن‌ انديشه‌ورزان‌ و فرزانگان‌ كنوني‌ و آينده‌ئي‌ كه‌ بر اين‌ تز فلسفي‌ نوپا صحه‌ مي‌گذارند و به‌ ياري‌ آن‌ همت‌ مي‌گمارند تا انديشه‌ و تفكر بشريت‌ را ارتقائي‌ باشد. بر يك‌ زندگي‌ پويا و ارزشمند و اميد و اروهدفمند در فضاي‌ ترقي‌ و تعالي‌ در بستر پيشرفتهاي‌ علمي‌ و معنوي‌ تا احراز و نتايج‌ شگرف‌ در كشف‌ و شهود در پرتو انديشه‌هاي‌ نيك‌ به‌ مراتب‌ (ممكن‌) كه‌ انسان‌ را در اين‌ (امكان‌) جز با خلق‌ نيكوئي‌ هرگز اريكه‌ رجعت‌ را به‌ اصل‌ ازليت‌ برايش‌ مُقَدَر نيست‌ همانطور كه‌ جز عشق‌، تقديري‌ بر جهان‌ ابديت‌ متصور نيست‌ و نخواهد بود چرا كه‌ ظلمت‌ را نيستي‌ بايد و هستي‌ به‌ (بود قاهر) پيوند خواهد شد و انديشه‌ پاك‌ از ازليت‌ و ماوراي‌ آن‌ پايه‌گذار ساختارهاي‌ ابديتند كه‌ در فضاي‌ نيك‌ مطلق‌ به‌ شگفت‌. چنان‌ مسرور باشند كه‌ سرور تصاعدي‌ لايزاش‌ به‌ ابعاد آن‌ تكامليت‌ (امكان‌) در طراز ابديت‌ و (وجوب‌) ادامه‌ مسير خواهد داد.

36- همان‌ طور كه‌ متذكر شديم‌ نبوغ‌ ايرانيان‌ زرتشتي‌ براي‌ احياء سنت‌هاي‌ تفكري‌ خويش‌ و رها شدن‌ از سلطه‌ سياسي‌ نظامي‌ اعراب‌ متجاوز، از فلسفه‌ افلاطون‌ بهره‌ گرفتند و باب‌ فلسفه‌ را به‌ تعبيري‌ جدا از تعصبات‌ ديني‌ گشودند ضمن‌ اينكه‌ مختصراً شرح‌ داديم‌ كه‌ افلاطون‌ نيز در بينش‌ فلسفي‌ خويش‌ از فلسفه‌ زردتشت‌ بي‌بهره‌ نبود.

37- بيكن‌ بر اين‌ باور بود كه‌ مبحث‌ قياس‌ در فلسفه‌ ارسطو بدون‌ پشتوانه‌ ارزشي‌ است‌ و آنرا مطرود ورد نموده‌ مي‌توان‌ چنين‌ استنباط‌ كرد كه‌ فلسفه‌ بيكن‌ استوار بر استدلالهاي‌ علمي‌ تجربي‌ است‌ كه‌ جايگزين‌ تحقيق‌ بر قياس‌ گرديد و از اين‌ منتظر است‌ كه‌ بيكن‌ فلسفه‌ را از محبس‌ دين‌ رها نمود. 444- چون‌ مي‌خواهيم‌ مبناء نوشتاري‌ اين‌ كتاب‌ را بخصوص‌ در فصل‌ دوم‌ آنرا بر پايه‌ واقعيت‌هاي‌ نسبتاً علمي‌ قرار دهم‌ از بحث‌ و استنادهاي‌ علمي‌ و غيرعلمي‌ كميت‌هاي‌ پيامبران‌ و ابراز چنين‌ مطالبي‌ حتي‌ با مآخذ بسياري‌ كه‌ موجود است‌ خودداري‌ مي‌شود چون‌ نمي‌تواند حجتي‌ بر صحت‌ آنها باشد كه‌ البته‌ به‌ دلايلي‌ ميتوانيم‌ آنرا تأييد كنيم‌ چون‌ به‌ تعبيري‌ درست‌ مي‌افتد با احتساب‌ اينكه‌ اگر مراحل‌ تكويني‌ يك‌ تفكر پيشرفته‌ و تا حدودي‌ متكامل‌ را در نظر بگيريم‌ در فرآيند وجودي‌ آن‌ بيست‌ و چهار هزار پيامبر براي‌ نيل‌ به‌ تكامل‌ تفكري‌ بشريت‌ نه‌ تنها كم‌ است‌ بلكه‌ نيازي‌ بيش‌ از آن‌ نيز لازم‌ ميآيد.

حال‌ چنانچه‌ مذهبيون‌ روشنفكر و حتي‌ غير مذهبيون‌ از چگونگي‌ اين‌ گستره‌ تفكري‌ در مر احل‌ وجودي‌ نخستين‌ اديان‌ و مرسلين‌ مرتبط‌ با آن‌ و مآلا در آخرين‌ تفكر ابرازي‌ آنها (محمد ص‌) جويا شوند آنهم‌ در شخصيتي‌ اُمي‌ ـ تنها ميتوان‌ يك‌ جواب‌ بر آن‌ متصور بود و يا ميتوان‌ به‌ آن‌ رسيد آنهم‌ انباشت‌ مراحل‌ تكويني‌ انديشه‌ها در افراد بصورت‌ «كمون‌» و جهش‌ تفكري‌ در فردي‌ «ويژه‌» كه‌ ميتوان‌ برهان‌ محكم‌ آنرا به‌ ميراث‌هاي‌ ژنتيكي‌ استناد كنيم‌ كه‌ بر علميت‌ آن‌ استدلالهاي‌ صحيح‌ و متقني‌ وجود دارد.

38- در اديان‌ ابراهيمي‌ از نخستين‌ پيامبري‌ كه‌ نام‌ برده‌ ميشود اسم‌ خاص‌ «آدم‌» است‌ و مكتوبيت‌ آن‌ در كتب‌ آسماني‌ منتسب‌ به‌ آن‌ اديان‌ تنها استناديست‌ كه‌ بر آنها اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ به‌ عقيده‌ نگارنده‌ اين‌ موضوع‌ حالت‌ نمادين‌ موضوعي‌ دارد بدين‌ معنا همانطور كه‌ از اديان‌ مستفاد مي‌شود حتي‌ اولين‌ گروه‌ انساني‌ نيز بدون‌ پيام‌ آور و رهنما از جانب‌ ربوبيت‌ نبوده‌ كه‌ حجتي‌ بر نظارت‌ رفتاري‌ انسانها از طرف‌ خداوندي‌ است‌ كه‌ در هميشه‌ ادوار موجوديت‌ اقوام‌ها و مليت‌ها تذكاري‌ بر فعليت‌ آنها موجود بوده‌ است‌. در تورات‌ و قرآن‌ بارها از آدم‌ نامبرده‌ مي‌شود ـ در تورات‌ آمده‌ است‌ كه‌ خدا «آدم‌» را از خاك‌ سرشت‌ و روح‌ حيات‌ را بر آن‌ دميده‌ و در قرآن‌ به‌ بكرات‌ از (آدم‌) سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد ـ در «گات‌»ها سخني‌ از آدم‌ ميرود كه‌ داراي‌ تن‌ و روان‌ است‌ كه‌ تن‌ را «تنو» و روان‌ را «اوروان‌» ذكر مي‌كند. در اوستا از مَشْيَ و مشيانَه‌ بعنوان‌ اولين‌ زن‌ و مرد سخن‌ مي‌آيد كه‌ بعضاً كيومرس‌ را نخستين‌ انسان‌ ميداند و در روزگاران‌ بسيار قديم‌ از نخستين‌ بشر نام‌ تَخْمَ اُروپ‌ به‌ ميان‌ آمده‌ و در فروردين‌ يشت‌ در اوستا هئوشينگهه‌ HaosyaNghu بعنوان‌ نخستين‌ انسان‌ (به‌ معناي‌ بخشنده‌ وجايگاه‌ خوب‌) نامبرده‌ مي‌شود. و دريشت‌هاي‌ دگر نامي‌ از «گي‌» مي‌آيد در ريگ‌ وداي‌ هندوها مانو (MaNu) آدم‌ نخستين‌ است‌ و گاهي‌ نام‌ از «يم‌ وي‌ و سوت‌» YAMaVaivasvatu مي‌آيد نامهاي‌ چون‌ كندهروه‌ (caNdharva) و آگني‌ و (آنگيراس‌ ANgiRaSES ) نيز به‌ ميان‌ آمده‌ است‌.

39- در اينجا عنوان‌ تمدن‌ با دنياي‌ متمدن‌ جوامع‌ اروپا و امريكا به‌ معناي‌ ظواهر موجه‌ عينيت‌ عام‌ آن‌ نيست‌ بلكه‌ اساساً از منظر واقعي‌ آن‌ در همزيستي‌ و روابط‌ جامعه‌ تخصصي‌ و تحصيلكرده‌ و روشنفكر در فضاي‌ مراوده‌ علمي‌ انساني‌ بر اساس‌ استانداردهاي‌ فرهنگي‌ كه‌ مفهوم‌ تمدن‌ به‌ واقع‌ براي‌ تيره‌ مذكور مشهود و ملموس‌ است‌ و گريز آنها نه‌ از باب‌ تنفر از جامعه‌ تعريف‌ شده‌ مذكور بلكه‌ طرد خوبيها و جذابيتهاي‌ آن‌ محيط‌ و انتخاب‌ خدمتگزاري‌ و ايثار مهر ومحبت‌ به‌ محرومترين‌ انسانهاي‌ نيازمند ميباشد كه‌ مسلماً كسب‌ معنويتي‌ از لذات‌ و زيبائيهاي‌ شگرف‌ بر انسانهاي‌ متعالي‌ و خدمتگزار و مسئوليست‌ كه‌ برهمگان‌ چنين‌ اقبالي‌ ميسر و مفهوم‌ نخواهد بود. گر چه‌ بعضاً از مجامع‌ تخصصي‌ و تحصيلكرده‌ باصطلاح‌ متمدن‌ و مدعي‌ نيز فجايعي‌ بر مي‌خيزد كه‌ هرگز از يك‌ دائم‌الخمر بي‌ تعهد و يا از يك‌ هم‌ جنس‌ باز خود باخته‌ و يا از يك‌ معتاد مسخ‌ شده‌ و يا از يك‌ ولنگار پوچ‌ گرا بر نمي‌آيد زيرا تبعات‌ فردي‌ افراد تك‌ بُعدي‌ فساد كه‌ بعضاً تبعات‌ وجوديشان‌ در محيط‌ بسته‌ خانواده‌ و حداكثر محله‌ئي‌ را متأثر است‌ قابل‌ قياس‌ با تبعات‌ و فجايع‌ اجتماعي‌ از عملكرد يك‌ تحصيلكرده‌ سياستمدار مستبد و متكبر و يا يك‌ روحاني‌ و خاخام‌ واسقف‌ منحرف‌ و مفسد نيست‌ و نخواهد بود كمااينكه‌ همان‌ افراد معتاد و دائم‌ الخمر و دزد و ولنگار و بدبخت‌ مضروب‌ و مجروح‌ تركش‌هاي‌ تفكر همين‌ سياستمداران‌ خائن‌ و منحط‌ و فاسد و بي‌ وجود است‌ كه‌ مصاديق‌ آن‌ چنان‌ بسيار است‌ كه‌ در مساندند و كارنامه‌ حكم‌ و حكومتشان‌ آمار وحشتناك‌ فجايع‌، اعم‌ از اختلاس‌ها و سرقت‌ها و رشوه‌ها و اعتياد و جنايات‌ و بي‌ رحمي‌ و فساد و تعداد بسيار محبس‌ها...

40- در تعمق‌ تفكر در ريشه‌ لغات‌ و شأن‌ آن‌ در آيات‌ قرآن‌ و برداشت‌هاي‌ مفسران‌ و متفكران‌ و تفسيرهائيكه‌ برآن‌ مترتب‌ است‌ چنين‌ استناد مي‌شود كه‌ كافر كسي‌ نيست‌ كه‌ خداوند را انكار مي‌كند يابه‌ آن‌ معتقد نيست‌ كه‌ به‌ عبارتي‌ ماترياليست‌ است‌ ـ كافر به‌ شخصي‌ اطلاِق مي‌شود كه‌ يا نعمات‌ خداوندي‌ را منكر است‌ كه‌ آن‌ كفر مثمر ظلم‌ و تعدي‌ و يا تجاوز به‌ حقوِ ديگران‌ است‌ كه‌ بر ديگران‌ تحميل‌ مي‌نمايد اگر چه‌ ممكن‌ است‌ خدا را نيز انكار نكند و حتي‌ متشرع‌ هم‌ باشد كه‌ ظاهراً ويا باطناً آن‌ ظلم‌ و تعدي‌ و تجاوز توجيهي‌ است‌ بر برداشت‌هاي‌ غلط‌ جزمي‌ و بدوي‌ و انحرافي‌ از دين‌ و يا مصلحتهاي‌ خود ساخته‌ يا خودي‌ها ساخته‌.....

41- از ديدگاه‌ ماترياليست‌ها تكامل‌ ـ در تسلسل‌ وجودي‌ ماده‌ در ارتقاء جبري‌ ماده‌ محسوب‌ مي‌شودكه‌ در مراحل‌ تكويني‌ ماده‌ بر آن‌ حاكم‌ است‌ لذا در مرحله‌ موجوديت‌ نوع‌ انسان‌ تفكر بازتاب‌ و تبلور تكاملي‌ ماده‌ (مخ‌) در طول‌ زمان‌ مطرح‌ ميشود، و بر عكس‌ بعضي‌ از الهيون‌ كه‌ ذهن‌ انسان‌ را به‌ تعبيري‌ روح‌ انگارند و بعضي‌ ديگر آنرا بازتابي‌ از روح‌ و يا «مثل‌» مطرح‌ مي‌كنند.

42- كنكاش‌ و تفحص‌ در مقولات‌ روحي‌ چندان‌ آسان‌ نيست‌ بويژه‌ چنانچه‌ تحصّل‌ در باب‌ موضوعيت‌ روح‌ از مجامع‌ علمي‌ پي‌ گيري‌ شود چنانچه‌ قرنهاست‌ كه‌ پيگيري‌ ميشودـ فلاسفه‌ بسياري‌ با نظرات‌ متفاوت‌ و گاه‌ متضاد بر براهين‌ رد آن‌ و يا تأييد آن‌ پاي‌ فشرده‌اند ـ ماده‌گرايان‌ انكار روح‌ را در عدم‌ آن‌ و بر اساس‌ تجارب‌ و مشاهده‌ و اصل‌ عليت‌ بنا نهاده‌اند و بر اين‌ نظر هستند كه‌ گشودن‌ فضاي‌ بي‌ كرانه‌ علت‌ و معلول‌ در حوزه‌ ماده‌ نشاني‌ از روح‌ نمي‌دهد ـ گرچه‌ يكي‌ از براهين‌ محكم‌ الهيون‌ نيز علت‌ معلول‌ است‌ در اثبات‌ روح‌ و به‌ تعبيري‌ اثبات‌ وجود خدا كه‌ البته‌ علت‌ نهائي‌ كليه‌ معلول‌ها و هرآنچه‌ «امكان‌» است‌ را خدا مي‌دانند لذا الهيون‌ پس‌ از بيان‌ نخستين‌ علت‌ جهان‌ ماده‌ ملزم‌ به‌ توقف‌ و استنتاج‌ در علة‌العلل‌ كه‌ «خدا» هست‌ ميباشند.

43- PLANCK- MAX ماكس‌ پلانك‌ برنده‌ جايزه‌ نوبل‌ 1928 در فيزيك‌ نظري‌ يكي‌ از بزرگترين‌ فيزيكدانان‌ نظري‌ آلمان‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1900 در نخستين‌ سال‌ قرن‌ بيستم‌ نظريه‌ كوانتوم‌ را ارائه‌ داد كه‌ مباحث‌ بسياري‌ در باب‌ نظريه‌اش‌ در مجامع‌ علمي‌ قرن‌ بيست‌ گشود - پلانك‌ ثابت‌ كرد كه‌ تابش‌. ذرات‌ انرژي‌ محسوب‌ مي‌شوند كه‌ مانند ماده‌ ساختار ذره‌ئي‌ دارند وي‌ با كشف‌ كوانتوم‌ «عام‌ كنش‌» پايداري‌ ذاتي‌ ساختارهاي‌ اتمي‌ را توضيح‌ داد پلانك‌ با تحليل‌ و مطالعات‌ گسترده‌ و عميق‌ خود از قوانين‌ تابش‌ حرارتي‌ WdrmestrAhlungs موضوعي‌ را دريافت‌ كه‌ خود ماهيت‌ فرايندهاي‌ اتمي‌ را بيان‌ نمود كه‌ با تبيين‌ و تصور قوانين‌ طبيعي‌ مغايرت‌ داشت‌.

44- Schrodinger شرودينگر فيزيكدان‌ اطرايشي‌ در سال‌ 1877 دروين‌ متولد شد وي‌ ثابت‌ نمود كه‌ به‌ چه‌ نحوي‌ حالات‌ ايستايي‌ اتميسته‌ را مي‌توان‌ از طريق‌ معادله‌ موج‌ Wellen glichung كه‌ به‌ معادله‌ شرودينگر مشهور است‌ را ارائه‌ نمود و باعث‌ بسط‌ مكانيك‌ موجي‌ گرديد وي‌ در سال‌ 1954 وفات‌ يافت‌ و در سال‌ 1938 نوبل‌ را از آن‌ خويش‌ كرد.

45- در مبحث‌ ذرات‌ و در شناخت‌ كوچكترين‌ عناصر به‌ ساختار ذراتي‌ پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ در فيزيك‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ايم‌ و به‌ اين‌ عناصر ذرات‌ بنيادين‌ گفته‌ مي‌شود.تا سال‌ 1947 اين‌ ذرات‌ بنيادين‌ محدود به‌ پروتون‌ و نوترون‌ و الكترون‌ (مثبت‌ و منفي‌) يانوترينو (NEUTRiNO) يا فوتون‌ و ذره‌ئي‌ ديگر بنام‌ مزون‌ (MESON) مي‌شد سپس‌ در اين‌ محدوده‌ با اكتشافات‌ بيشتري‌ مواجه‌ مي‌شويم‌، كه‌ نخست‌ سسيل‌ پاول‌ ( CECILPOWELL ) و فيزيكدانان‌ ديگري‌ كه‌ با وي‌ همكاري‌ داشتند به‌ كشف‌ مزون‌ (پي‌) و الكترون‌ سنگي‌ (MU=)  نايل‌ آمدند. سپس‌ فيزيكدانهاي‌ ديگري‌ چون‌ جي‌ دي‌ روچستر (G.D.ROCHESTER) و سي‌ سي‌ باتلر (C.C.BUTLER) ذره‌ (=لاندا) را كشف‌ نمودند و مالاً بين‌ سالهاي‌ 1934ـ 1953 با كشف‌ مزونهاي‌ K اكتشافات‌ جديدي‌ پيگيري‌ و شناخته‌ گرديد كشف‌ ذره‌ ميون‌ MUON توسط‌ (ايزيدورآي‌ . رابي‌ ) (ISIDDREIRABI) كه‌ الكترون‌ سنگين‌ محسوب‌ مي‌شود انجام‌ گرفت‌ و متعاقب‌ آن‌ در سالهاي‌ پس‌ از 1953 ني‌شي‌ جي‌ ما از ژاپن‌ و گل‌ ـ مان‌ از آمريكا ذرات‌ (لاندا) و مزونهاي‌ K را ذرات‌ شگفت‌ ناميدند و به‌ آنها عدد كوانتومي‌ جديدي‌ داده‌ و نام‌ شگفت‌ انگيز را بر آن‌ نهادند. گل‌ مان‌ با طبقه‌ بندي‌ و نظم‌ ذرات‌ كشف‌ شده‌ در محدوده‌ رياضيات‌ به‌ كمك‌ اعداد كوانتومي‌ سعي‌ در كشف‌ واقعيت‌ فيزيكي‌ آنها نمود و لذا در سال‌ 1964 جورج‌ تسويگ‌ و م‌ . گل‌ مان‌ بر اساس‌ اينكه‌ نوكلئونها خود داراي‌ ساختار ويژه‌اي‌ هستند وجود كوارك‌ (QUARKS) را براي‌ آنها پيشنهاد نمودند (كلمه‌ كوارك‌ مشتق‌ از يك‌ لغت‌ آلماني‌ به‌ معني‌ دلمه‌ (CURD) و يا تفاله‌ (SLOP) مي‌باشد) ذراتي‌ كه‌ در طبيعت‌ به‌ طور آزاد ظاهر نمي‌شوند و نهايتاً نوكلئونها و ذرات‌ سنگينتر و مزونها از آنها تشكيل‌ شده‌ است‌ در سالهاي‌ بعد نيز ذرات‌ جديدي‌ مانند ذره‌ امگاي‌ منفي‌ ( - ) كشف‌ گرديد و نيز عددهاي‌ كوانتومي‌ جديدي‌ (مانند افسون‌) كه‌ متناظر با انواع‌ جديد كوارك‌هاست‌ اثبات‌ گرديد.

46- Aeinstein البرت‌ اينشتين‌ با ارائه‌ نظريه‌ نسبيت‌ خاص‌ Relativitatstherie مباني‌ جديدي‌ در فيزيك‌ مطرح‌ نمود كه‌ باعث‌ كشف‌ ابعاد جديدي‌ از اتمستيه‌ گرديد كه‌ در قوانين‌ فيزيك‌ كلاسيك‌ نمي‌گنجيد معروفيت‌ و شهرت‌ اينشتين‌ بر تبيين‌ اثرات‌ فتوالكتريكي‌ و اعلام‌ نظريه‌ نسبيت‌ خاص‌ و نسبيت‌ عام‌ مي‌باشد كه‌ منجر به‌ كشف‌ و ارائه‌ معادله‌ 2 E=MC گرديد كه‌ (انرژي‌ مساوي‌ جرم‌ در مجذور سرعت‌ نور) مي‌باشد البرت‌ اينشتين‌ در سال‌ 1878 در اولم‌ متولد گرديد و در سال‌ 1955 در برنسون‌ ديده‌ از جهان‌ گرفت‌ وي‌ در سال‌ 1921 به‌ اخذ نوبل‌ نائل‌ گرديد.

47- Niels - Bohr نيلس‌ بور فيزيكدان‌ اهل‌ دائمارك‌ كه‌ در 1885 در كپهناك‌ متولد و در سال‌ 1922 جايزه‌ نوبل‌ را در فيزيك‌ نظري‌ تصاحب‌ نمود. بور مشاركتي‌ فعال‌ در تبيين‌ نظريه‌ كوانتا داشت‌ و اصل‌ مكمل‌ بودن‌ را در نظريه‌ مكانيك‌ كوانتوم‌ گنجاند و مدل‌هائي‌ از ساختار اتم‌ و هسته‌ مركب‌ را مطرح‌ نمود (بور) بنيانگذار دانشگاه‌ مشهور و معروف‌ كپهناك‌ بود كه‌ با دعوت‌ از فيزيكدانان‌ مشهور جهان‌ و شركت‌ در مباحثات‌ فيزيكي‌ نظري‌ و تعامل‌ علمي‌ ديدگاههاي‌ فيزيكدانان‌ نقش‌ مهم‌ ايفا نمود و بر توسعه‌ و بسط‌ آن‌ در مراوده‌هاي‌ علمي‌ مربوط‌ به‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ در بين‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ همت‌ گذاشت‌ و اين‌ كوشش‌ در بحبوبه‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و پس‌ از آن‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌ وي‌ در سال‌ 1962 چشم‌ از جهان‌ فرو بست‌.

48- Murray - Gell - Mann موري‌ گل‌ مان‌ فيزيكدان‌ امريكائي‌ جدول‌ طبقه‌بندي‌ ذرات‌ بنيادي‌ بر مبناي‌ ساختار (كوارك‌) guarks از آن‌ وي‌ مي‌باشد.(گل‌ مان‌) ذرات‌ A و مزونهاي‌ ( k /1) را ذرات‌ شگفت‌ ناميد ضمن‌ اينكه‌ «ني‌شي‌ جيما» ژاپني‌ Nshijima ذرات‌ مذكور را به‌ همين‌ نام‌ (ذرات‌ شگفت‌انگيز) مطرح‌ نمود. جورج‌ تسويگ‌ نيز بر مبناي‌ اينكه‌ نوكلوئونها ساختار بخصوصي‌ را دارا هستند به‌ اتفاِ كل‌ مان‌ «موضوع‌ وجود كوارك‌» را در سال‌ 1964 پيشنهاد نمودند كه‌ اين‌ ذرات‌ در جهان‌ به‌ صورت‌ آزاد ظاهر نمي‌شوند و بر مبناي‌ مذكور مزونها را متشكل‌ از نوكلئون‌ها دانستند و در مراحل‌ تحقيقات‌ به‌ كشف‌ كوارك‌هاي‌ ديگري‌ مانند ماده‌ -  (امگاي‌ منفي‌ و اعداد كوانتومي‌ جديد مثل‌ «افسون‌» نائل‌ شدند) آنها در فيزيك‌ كوانتومي‌ به‌ شش‌ تا از اعداد كوانتومي‌- شش‌ طعم‌ كوارك‌ را معرفي‌ نمودند).

49- Wolfgang - Pauli ولفگانگ‌ پائولي‌ در سال‌ 1900 در اطرايش‌ متولد شد و دارنده‌ نوبل‌ 1945 فيزيك‌ نظري‌ است‌ اصل‌ (طرد) از آن‌ اوست‌ تحصيلات‌ و تحقيقات‌ وي‌ در سوئيس‌ انجام‌ گرفت‌ وي‌ به‌ اتفاِ همتايان‌ خود چون‌ اسكاركلاين‌ و بورو هايزنبرگ‌ در نظريات‌ نسبت‌ ميدان‌ كوانتومي‌ به‌ توسعه‌ و بسط‌ مكانيك‌ كوانتومي‌ كوششهاي‌ فراواني‌ نمود وي‌ در سال‌ 1958 در زوريخ‌ وفات‌ يافت‌ ـ اصل‌ طرد يا ( Ausschlicessungprinzip ) از تحليل‌ طيفهاي‌ اتمي‌ ( atomar - spektrn ) توسط‌ پائولي‌ استتاج‌ و ارائه‌ گرديد.

50- Paul. A.M.Dirac (ديراك‌) در بروز اثرات‌ منفرد چنين‌ عنوان‌ نمود كه‌ ما به‌ انتخابي‌ از جانب‌ «طبيعت‌» روبرو هستيم‌.

51- Enrico - FERMI انريكو فرمي‌ از فيزيكدانان‌ ايتاليائي‌ كه‌ در سال‌ 1901 متولد شد و در امريكا تحقيقات‌ وسيعي‌ در كشف‌ عناصر راديواكتيوته‌ مصنوعي‌ انجام‌ داد وي‌ اولين‌ فيزيكداني‌ بود كه‌ در امريكا به‌ ساخت‌ راكتور اتمي‌ نائل‌ آمد «فرمي‌» در زمينه‌ واكنش‌هاي‌ زنجيره‌ئي‌ و مهار آن‌ در حيطه‌ مز و نها نظراتي‌ ارائه‌ داد و در واكنشهاي‌ زنجيره‌ئي‌ موفق‌ بود. جايزه‌ نوبل‌ در سال‌ 1938 به‌ وي‌ تعلق‌ گرفت‌.

52- اصل‌ عدم‌ تَعَيُن‌ يا اصل‌ عدم‌ قطعيت‌ UN CNCERTAINTY PRINCIPLE در سال‌ 1926 توسط‌ (هايزنبرگ‌ ) عنوان‌ گرديد وي‌ در سال‌ 1933 به‌ اخذ نوبل‌ مفتخر شد. هايزنبرگ‌ به‌ اتفاِ فيزيكدانان‌ ديگر چون‌ (بوروشر و دينگر و ديراك‌ ) باعث‌ بسط‌ ميكانيك‌ كوانتومي‌ شدند كه‌ در مبحث‌ ميكروفيزيك‌ به‌ آن‌ پرداخته‌ مي‌ شود كه‌ مشتمل‌ بر عناصري‌ چون‌ اتم‌ و عناصر درون‌ آن‌ و كلاً شامل‌ ذرات‌ بنيادين‌ است‌.

53- بر اساس‌ نظريه‌ كوانتومي‌ اصل‌ عليت‌ نامعتبر شمرده‌ مي‌شود و بجاي‌ آن‌ اصل‌ عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ ارائه‌ گرديد. بر اين‌ مبناء جهان‌ شمولي‌ اصيل‌ عليت‌ كه‌ اصل‌ مهم‌ در مكانيك‌ كلاسيك‌ است‌ ديگر در جهان‌ ذرات‌ اعتباري‌ ندارد به‌ نظر بعضي‌ از فيزيكدانان‌ نظري‌ كه‌ در بسط‌ و توسعه‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ كوشيدند جهان‌ كوانتومي‌ جهاني‌ غير جبري‌ تلقي‌ شد و احتمال‌ را اصل‌ مهم‌ ميدان‌ كوانتومي‌ بيان‌ داشتند بعضاً از فيزيكدانان‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ تا بدانجا پيش‌ رفتند كه‌ چنين‌ تببين‌ نمودند كه‌ چنانچه‌ تعريف‌ درستي‌ از نظريه‌ كوانتومي‌ بشود حتي‌ قانون‌ احتمال‌ نيز در فيزيك‌ كلاسيك‌ متصور است‌ و بر اين‌ اساس‌ قوانين‌ جبري‌ اعتبار محكمي‌ در فيزيك‌ كلاسيك‌ نيز محسوب‌ نمي‌شود كه‌ البته‌ بر نظريه‌ عدم‌ قطعيت‌ پديده‌ كوانتومي‌ دانشمندان‌ بزرگي‌ چون‌ انيشتن‌ به‌ ابراز مخالفت‌ پرادختند كه‌ نظر به‌ اين‌ بود كه‌ مكانيك‌ كوانتومي‌ به‌ تعبيري‌ يك‌ نظريه‌ جبري‌ از توابع‌ موج‌ است‌ مانند يك‌ نظريه‌ جبري‌ از وضعيتها در مكانيك‌ كلاسيك‌.

54- BeRNARd-dESPAgNAT

55- SPECT

56- WALLace-cardeN

57- Dewitt

58- CRahall

59- VANfRaassoN

60- جهت‌ شفافيت‌ نظريه‌ عدم‌ قطعيت‌ و احتمال‌ در فيزيك‌ كوانتوم‌ ميتوان‌ شرح‌ موضوعي‌ آنرا در كتاب‌ (اسرار جهان‌ كوانتومي‌) (THE MYSTERY OF THE QUANTUM WORLD) اثر اسكوايز (SQUiRES) با ترجمه‌ روان‌ و سليس‌ دكتر كمال‌ الدين‌ يعقوبي‌ را مطالعه‌ نمود گر چه‌ مؤلف‌ گرايش‌ مثبتي‌ بر تأييد نظريه‌ دارد كه‌ با مراجعه‌ به‌ منابع‌ و مآخذ ديگر اشراف‌ كاملتري‌ نسبت‌ به‌ آن‌ پيدا مي‌ شود.

61- در جمع‌ مجامع‌ علمي‌ مذكور از سياستمداران‌، نامي‌ نمي‌برم‌ زيرا اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاِ آنها سياسي‌ كار و سياست‌ بازند كمتر سياستمداري‌ ديده‌ شده‌ است‌ كه‌ در حيل‌ رفتاري‌، خود را لجن‌ مال‌ نكرده‌ باشد كمتر سياستمداري‌ مشاهده‌ شده‌ است‌ كه‌ در نحله‌هاي‌ ريا يا ملبس‌ بدين‌ يا تلبيس‌ به‌ ارزشهاي‌ يك‌ ملت‌ عنان‌ نفس‌ خود را رها نكرده‌ باشد مگر در قرون‌ وسطي‌ و زمانه‌ قرون‌ وسطائي‌ نديده‌ايم‌ متشرعين‌ سياست‌ باز را كه‌ پس‌ از ادعاي‌ جلوس‌ به‌ زمين‌ خدمتگزاري‌ چنان‌ بر تخت‌ فرعوني‌ تكيه‌ نزده‌ باشند كه‌ بخش‌ عظيمي‌ از ملت‌ و بشريت‌ را تكفير نكرده‌ باشند و در جهنم‌ تكبر و خودخواهي‌ خويش‌ ملتي‌ را و ملتهائي‌ را به‌ خاكستر بدل‌ نكرده‌ و گورستانها را پايه‌هاي‌ حكومت‌ خود قرار نداده‌ باشد.

62- BOTHE

63- E-SegeRe

64- Leo-ZiLARD

يكي‌ از فيزيكدانان‌ بزرگ‌ مجارستاني‌ كه‌ نبوغ‌ فوِق العاده‌ئي‌ در پيش‌ بينيهاي‌ خطر سلاح‌هاي‌ اتمي‌ داشت‌ و امكان‌ واكنش‌هاي‌ زنجيره‌ئي‌ را كه‌ با واسطه‌ نترونها كه‌ موجب‌ شكافت‌ هسته‌ئي‌ اورانيوم‌ ميشود و چنين‌ فرآيندي‌ باعث‌ ساختن‌ بمب‌هاي‌ هسته‌ئي‌ خواهد شد وي‌ براي‌ تحقيقات‌ علمي‌ خود به‌ آلمان‌ مهاجرت‌ كرد و بعد از اوجگيري‌ افراطيون‌ نازيسم‌ به‌ اطريش‌ و سپس‌ در سال‌ 1983 به‌ امريكا. اسرار وي‌ به‌ فيريكدانان‌ چنين‌ بود كه‌ اصرار شكافت‌ هسته‌ئي‌ پنهان‌ بماند كوشش‌ اين‌ فيزيكدان‌ عمق‌ نگرانيهاي‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ را از شكافت‌ هسته‌ئي‌ و دسترسي‌ آن‌ در مجامع‌ غيرعلمي‌ دولتها و نظاميان‌ را بيان‌ مي‌كند وي‌ باتفاِ «فرمي‌» فيزيكدان‌ بزرگ‌ در امريكا و (ادوار تلر) بحثهائي‌ در ارتباط‌ با سانسور دست‌ آوردهاي‌ علمي‌ فيزيك‌ داشت‌ كه‌ با ارتباطاتي‌ كه‌ با مجامع‌ دانشگاهي‌ و مجامع‌ علمي‌ تحقيقاتي‌ و كاربردي‌ داشت‌ موفق‌ به‌ پنهان‌ نمودن‌ اين‌ موضوع‌ نگرديد.

65- R.PEIELS

66- شكافت‌ هسته‌ئي‌ يا (FISSION) باعث‌ آزاد شدن‌ انرژي‌ فوِق العاده‌ئي‌ خواهد شد كه‌ در فرآيند شكافت‌، يك‌ هسته‌ سنگين‌ به‌ دو هسته‌ سبك‌ تر تقسيم‌ شده‌ و به‌ تبع‌ آن‌ واكنشهاي‌ زنجيره‌ئي‌ صورت‌ مي‌گيرد

67- MANHATAN-DISTRICT

68- LOSALAMOS

69- ميتوان‌ از دانشمندان‌ فيزيك‌ كه‌ در توسعه‌ تحقيقات‌ علمي‌ در ارتباط‌ با شكافت‌ هسته‌ئي‌ بويژه‌ از سال‌ 1932 تا سال‌ 1945 مشاركت‌ فعالي‌ داشتند از وانواربوش‌ VANNeVAR.BUsh و جي‌ بي‌. كونانت‌ j.B.CONNaNT نام‌ برد كه‌ پيگيري‌ تحقيقات‌ به‌ سرپرستي‌ يك‌ نظامي‌ بنام‌ ژنرال‌ ال‌.ار. گروز L.R-GRoves در سازماني‌ بنام‌ «طرح‌ مانهاتان‌».در بُعد وسيعتري‌ ادامه‌ يافت‌ و تيم‌هاي‌ تحقيقاتي‌ ديگر چون‌ (فرمي‌) ـ و آرژهالي‌ كامپتن‌ A-H-COMPTON و نيز افرادي‌ چون‌ سيكلوترون‌ وارنست‌ لارنس‌ E.LAWReNCe كه‌ مآلا نتيجه‌ كار تحقيقات‌ آنها و كار محققانه‌ و كاربردي‌ وتجربي‌ او امثال‌ (اوپنهايمر) ـ(ويلسون‌) ـ(بور) ـ (ادواردتلر) ـ (روددلف‌ پايرلز) (بُته‌)ـ (اميليوسگره‌) (جس‌ چادوك‌) ـ (لئوربلارد) و (انيشتين‌) بود كه‌ به‌ شكافت‌ هسته‌ئي‌ دست‌ يافتند كه‌ منجر به‌ تهيه‌ بمب‌ اتمي‌ گرديد.

70- H-TRUMAN

71- منظور نتيجه‌ بر تأييد و يا رد استدلال‌ علمي‌ تجربي‌ «جهان‌ خارج‌» نيست‌ كه‌ آن‌ را همانطور كه‌ متذكر شدم‌ به‌ پژوهشگران‌ محترم‌ محول‌ نمودم‌ و به‌ آينده‌ حوالتي‌ بود تنها نتيجه‌ اخلاقي‌ كه‌ بر آن‌ بايد مترتب‌ مي‌شد منظور نظر است‌.

72- «جهان‌ خارج‌» جهان‌ واقع‌ نيست‌ ـ «جهان‌ خارج‌» در اين‌ مقوله‌ همان‌ جهان‌ باصطلاح‌ متافيزيك‌ و يا مابعدالطبيعه‌ است‌ و از نظر مفهوم‌ لغوي‌،«متافيزيك‌» از موضوعي‌ تعريف‌ مي‌كند كه‌ بالاتر از ماده‌ و جسم‌ است‌ و يا بالاتر از شناخت‌ عالم‌ عيني‌ است‌ كه‌ معرف‌ روح‌ و انديشه‌ و يا ذهن‌ است‌. از مفهوم‌ كلمه‌ئي‌ فيزيك‌ چنين‌ استنباط‌ است‌ كه‌ يك‌ لغت‌ فرانسوي‌ و (PHYSIQUE) در نحله‌ علمي‌ يونان‌ مفهوم‌ طبيعت‌ و يا مادي‌ و جسماني‌ است‌ كه‌ در ارتباط‌ با شناخت‌ قوانين‌ مرتبط‌ با عناصر طبيعي‌ و اجسام‌ سخن‌ مي‌راند از نظر من‌ متافيزيك‌ پس‌ از شناخت‌، «فيزيك‌» مي‌شود نه‌ اينكه‌ جسم‌ مي‌شود و يا ماده‌ مي‌شود بلكه‌ به‌ نوعي‌ طبيعي‌ مي‌شود نه‌ آنكه‌ «طبيعت‌»مي‌شود يعني‌ شناخت‌ مقوله‌ متافيزيك‌، محتمل‌ است‌ كه‌ در محدوده‌ئي‌ از قوانين‌ بر ما ايجاد شود كه‌ با گسترده‌ گي‌ و پيچيدگي‌ رازهاي‌ مرتبط‌ بر آن‌،اكتساب‌ و اكتشاف‌ آن‌ بسي‌ سخت‌ مي‌نماياند كه‌ انسان‌ حتي‌ طي‌ قرون‌ آينده‌ نيز بر آن‌ فائق‌ آيد كه‌ احتمال‌ بسيار است‌ مواردي‌ از مقولات‌ روحي‌ در حيات‌ زميني‌ مان‌ با ابزار و بيان‌ تجربي‌،بر آن‌ اكتشافي‌ صورت‌ گيرد كه‌ فعلاً دسترسي‌ به‌ مباني‌ روحي‌ و كلاً روح‌ و مقولات‌ روحي‌ و شناخت‌ آن‌ در نحلة‌ «اشراِ» و در حد كشف‌ و شهود در جرگه‌ عرفان‌ است‌ كه‌ در درجات‌ و مراتب‌ معرفتي‌ عارف‌ است‌ كه‌ برايش‌ كشف‌ و شهود حاصل‌ مي‌شود حال‌ اگر بعضي‌ مصرّند كه‌ مقوله‌ روحي‌ حتي‌ در مراحل‌ شناخت‌ هم‌ مطلقاً مستقل‌ از مقوله‌ فيزيك‌ مي‌باشد و اطلاِق فيزيك‌ بر آن‌ تعبير صحيحي‌ نيست‌ منهم‌ بر اين‌ ديدگاه‌ تعارضي‌ نمي‌بينم‌ زيرا شخص‌ خودم‌ نيز به‌ استناد به‌ مقولاتي‌ كه‌ بعد از اين‌ خواهد آمد اعتقاد بر مقوله‌ صرفاً روحي‌ را كتمان‌ نمي‌كنم‌ و به‌ همان‌ متافيزيكي‌ مصطلح‌ هم‌ اعراضي‌ نيست‌.

73- منظور از غير استدلال‌ استقرائي‌،طيفي‌ از كشف‌ وشهود است‌ مانند سلوك‌ قلبي‌ ...

74- ممزوج‌ بودن‌ عالم‌ واقع‌ نه‌ ارباب‌ تركيب‌ است‌ كه‌ از ممزوجيت‌ ماده‌ در مرحله‌ نخست‌ از جهت‌ الزام‌ به‌ تعين‌ است‌.

75- در اينجا مفهوم‌ لغوي‌ تشخص‌ از مقوله‌ شأن‌ و بزرگي‌ و مقام‌ نيست‌ بلكه‌ شخصيت‌ ارتباطي‌ست‌ كه‌ با «تشخص‌ مادي‌» دارد و آن‌ شخصيتي‌ شر محسوب‌ مي‌شود.

76- اقرار به‌ موجوديت‌ تنها اعتبار نيست‌ كه‌ در اينجا منظور اعتبار وجودي‌ ذهني‌ است‌ اعتبار وجودي‌ ذهن‌ همان‌ اعتبار دريافتي‌ است‌ اعتباري‌ مؤثر است‌ اعتبار ذهني‌ است‌ اما اعتبار تَعَيُن‌ نيست‌.

77- منظور از ذره‌ بنيادي‌ آن‌ ذره‌ بنيادي‌ در فيزيك‌ كوانتومي‌ نيست‌ في‌ المثل‌ اتم‌ يك‌ ذره‌ بنيادي‌ محسوب‌ مي‌ شود و سپس‌ ذره‌ بنيادي‌ در عناصر درون‌ اتم‌ و مانند نترون‌ها والكترونها و بعد از آنها به‌ كوارك‌ها اطلاِق گرديد ضمن‌ اينكه‌ پارامتر اصلي‌ در مكانيك‌ كوانتوم‌ مقياسي‌ برابر با 27-10/0 مي‌ باشد.

78- روح‌ صرف‌ و تشخص‌ آن‌ همان‌ شأن‌ و منزلت‌ متعالي‌ است‌ كه‌ متضاد با معني‌ لغوي‌ تشخص‌ در شر است‌.

79- جزئي‌ از كل‌ نه‌ به‌ عنوان‌ تجزيه‌ئي‌ از كل‌ كه‌ در آن‌ كل‌ پراكندگي‌ نيست‌ كه‌ مقدار و ترازي‌ و طيفي‌ از صفات‌ بالذات‌ است‌ نه‌ آنهم‌ طيفي‌ از كل‌ صفات‌ و نه‌ آن‌ جزء به‌ الذات‌ كه‌ انعكاسي‌ از جزء بالذات‌

80- در اينجا قوه‌ بالنفس‌ به‌ روح‌ شيطاني‌ اطلاِق مي‌ شود و همان‌ جهل‌ مركب‌ است‌.

81- آشكار كننده‌ خصلت‌هاي‌ شر تنها ار نفس‌ تشخص‌ اهريمني‌ است‌ لذا تشخص‌ شر مسبب‌ بروز زشتي‌ها و پليدهاست‌ زيرا خود مثمر آنست‌.

82- اينكه‌ بعضاً مصطلح‌ است‌ و به‌ موضوعيتي‌ روح‌ خدائي‌ يا روح‌ شيطاني‌ گفته‌ ميشود و يا اطلاِق مي‌گردد، مطلوب‌ وجه‌ گفتاري‌ و پنداري‌ نيست‌ چون‌ هيچ‌ نوع‌ اشتراكي‌ حتي‌ به‌ پسوند، بر خدا و شيطان‌ تصور نمي‌شود لهذا روح‌ مترتب‌ به‌ مفاهيم‌ متضاد نميشود كه‌ اكر نسبت‌ است‌ نسبتِ توصيفي‌ نميشود كه‌ خود سببيتي‌ است‌ مطلق‌ به‌ خويش‌ كه‌ همان‌ ذات‌ متعاليست‌، بر مبناء چنين‌ انگاره‌هائي‌ در فلسفه‌ (انتخاب‌) در رعايت‌ تمايز ميتوان‌ فقط‌ از روح‌ خدائي‌ و نفس‌ شيطاني‌ نام‌ برد.

83- نقض‌ موقت‌،قانون‌ است‌ اما نقضِ غالب‌ نيست‌، قانوني‌ است‌ كه‌ در مرحله‌ زماني‌ مستلزم‌ ميشود مانند كليه‌ پديده‌هاي‌ موقتي‌، گر چه‌ بعد از زماني‌ ديگر همان‌ قانون‌، مستلزم‌ به‌ مفعوليت‌ ابدي‌ فاعل‌ غير ضروريست‌ زيرا هستي‌ و نور به‌ طبع‌ و به‌ الذات‌، ضرورتش‌ به‌ بودن‌ است‌ همانطور كه‌ نيستي‌ و آنچه‌ كه‌ غير ضرورت‌ است‌ به‌ طبع‌ و به‌ النفس‌ لاوجود است‌ گر چه‌ وجودي‌ تاريك‌ بوده‌ باشد يا داشته‌ باشد.

84- سلب‌ اراده‌ خداوند (رحمان‌ و الرحيم‌) نه‌ به‌ سبب‌ خواستن‌ و پذيرش‌ شرّ بوده‌ است‌ بلكه‌ به‌ دليل‌ غلبه‌ نهائي‌ بر اهريمن‌ چنين‌ الزاميتي‌ كه‌ آنهم‌ مستتر در قانون‌ است‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ و الا غير از اين‌، تسلسل‌ تهاجمِ پليدي‌ استمراري‌ ابدي‌ مي‌يافت‌.

85- شاديها و سُرُورها و زيبائيهاي‌ ناپايدار نيز وجود دارند كه‌ از عالم‌ امكان‌ و از ماده‌ و يا از آن‌ بخش‌ از تشخص‌ شر ماده‌ و به‌ تعبيري‌ نهايتاً از اهريمن‌ بروز مينمايد كه‌ در حقيقت‌ آن‌ صفات‌ متعلق‌ به‌ تشخص‌ نيك‌ اهورائي‌ است‌ اما بنا به‌ (تبع‌ ممزوج‌ شدن‌) صورت‌ تشخص‌ نيك‌ با كل‌ تشخص‌ شر اهريمني‌ و بنا به‌ نفس‌ فريبِ منبعث‌ از افعال‌ زشت‌، اهريمن‌ از آن‌ زيبائيها بهره‌ مي‌گيرد و آن‌ زيبائي‌ها زيبائيهائي‌ محسوب‌ مي‌شوند ناپايدار و سُرُور و شعفي‌ هستند كاذب‌ ، كه‌ در پاراگرافي‌ از تبيين‌ ماده‌ و عالم‌ امكان‌ در همان‌ بخش‌ توضيح‌ مختصري‌ بر آن‌ مترتب‌ گرديد لذا بهره‌ اهريمن‌ از زيبائيها و شعف‌ها و سُرُرها يك‌ بهره‌ ربودني‌، و انحرافي‌ و فريبي‌ است‌ از نفس‌ اهريمني‌ براي‌ پيشبرد تكثر و ايجاد تشتت‌ در عالم‌ هستي‌ متعين‌.

86- اهريمن‌، خود جهنم‌ است‌، نفس‌ جهنمي‌ دارد فعليتي‌ عذاب‌ آور در بطن‌ خويش‌ است‌، جهنم‌ مخلوقي‌ بالفعل‌ خويش‌ است‌، مفعوليت‌ كه‌ باعث‌ نابودي‌ فعليت‌ خود ميشود و در ابديت‌ لاوجود ميشود نه‌ اينكه‌ ابديتي‌ بر اهريمن‌ متصور نيست‌ بل‌ به‌ دليل‌ (سكون‌ مطلق‌) بنوعي‌ هيچ‌ محسوب‌ مي‌شود.

87- شبهة‌ كشتن‌ (ذبح‌) فرزندي‌ بي‌ گناه‌ بنام‌ (اسماعيل‌) براي‌ بدست‌ آوردن‌ رضاي‌ حق‌ براي‌ چه‌؟آيا انگيزه‌ئي‌ غير از كسب‌ بهشت‌ بر آن‌ مترتب‌ بوده‌ است‌؟ لذا هر انگيزه‌ئي‌ را هم‌ به‌ دنبال‌ داشته‌ باشد، توجيهي‌ غير اخلاقي‌ و غير انساني‌ است‌ و اگر انگيزه‌ همان‌ رضاي‌ خداوندي‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ بهشت‌ بوده‌ است‌ به‌ جز خودخواهي‌ چه‌ ميتوان‌ نامش‌ را گذارد، قياس‌ متضاد آن‌ را مشاهده‌ كنيد با موضوعيت‌ فردي‌ بنام‌ «علي‌ع‌ » كه‌ پيرو همان‌ مكتب‌ ابراهيمي‌ است‌ و آن‌ مبتني‌ بر گفته‌ ايشان‌ بر روا نداشتن‌ ذره‌ئي‌ ستم‌ و تألم‌ بر مورچه‌ئي‌ كه‌ به‌ ظلم‌ گندمي‌ از دهانش‌ گرفته‌ شود حتي‌ چنانچه‌ در برابر چنين‌ كاري‌ تملك‌ جهان‌ و مواهبش‌ را همراه‌ داشته‌ باشد، بنابراين‌ با مقايسه‌ دو ديدگاه‌ ناهم‌ خوان‌ در يك‌ مكتب‌، تنها بُعد نمادين‌ (تعبد ابراهيمي‌) مورد اعتناست‌ و لاغير.

88- به‌ علت‌ استيلاي‌ ذهنيتي‌ سنتي‌ و لذا منفي‌ و مغاير از تجانس‌ علم‌ و متا فيزيك‌ كه‌ بلافاصله‌ در مخاطب‌ اين‌ نوشتار ايجاد ميشود كه‌ چگونه‌ مسئله‌ متافيزيك‌ با علم‌ گشودني‌ است‌ به‌ تبع‌ چنين‌ سؤالي‌ به‌ بررسي‌ پديده‌هاي‌ طبيعت‌ مانند زلزله‌ ـ رعد و برِ ـ كسوف‌ ـ خسوف‌ ـ و غيره‌... كه‌ در گذشته‌ بُعد ماورائي‌ و متا فيزيكي‌ بر آنها حكم‌ ميراند و سپس‌ بعد از حصول‌ دانشِ چگونه‌گي‌ ايجاد آن‌ پديه‌ها، ديگر آنها ماورائي‌ و متافيزيك‌ محسوب‌ نمي‌شوند و اكنون‌ نيز پديده‌هائي‌ چون‌ وحي‌ ـ معجزات‌ ـ پيشگوئيهاـ كشف‌ و شهود ـ احضار ارواح‌ و جادو... پس‌ از تَحصُّل‌ دانش‌ آنها و علم‌ به‌ روابط‌ پيچيده‌ و اسرارآميز قطعاً آنها از حالت‌ متا فيزيكي‌ و ماورائي‌ خارج‌ خواهند شد مگر آنكه‌ (ماورائي‌) را مفهوم‌ بالاتري‌ از مفهوم‌ لغوي‌ آن‌ بدانيم‌ و معنويتي‌ خاص‌ بر آن‌ قائل‌ شويم‌. آنهم‌ نه‌ تنها بر پديده‌هاي‌ ماورائي‌ مصطلح‌ بلكه‌ به‌ اعتقاد من‌ حتي‌ كوچكترين‌ پديدهاي‌ زيباي‌ فيزيك‌ هم‌ معنويتي‌ شگرف‌ و والائي‌ دارند و كمتر از معنويت‌ (ماورائي‌) اعجاز نخواهند بود.



اصطلاحات‌ و واژه‌هاي‌ فلسفي‌

«آ» ـ

آئين‌ تصوف‌  SUFISM

آئين‌ رواقي‌  STOICISM

آئين‌ - روش‌  DOCTRINE

آئين‌ زردشتي‌  ZOROASTERIANISM

آئين‌ ماني‌  MANICHAEISM

آئين‌ ماني‌  MANICHEE

آئين‌ مشاء- آئين‌ ارسطو  PERIPATETICISM

آئين‌ معتزله‌  MUTAZILAISM

آئين‌ مغي‌  MAGIAISM

آئين‌ ميترا(مهر)  MITHRAISM

آئين‌ نوافلاطي‌  NEO-PLATONIC SYSTEIN

آئين‌ وحدت‌ وجود  HYLOTHEISM

آزادي‌  FREEDOM

آزادي‌ اراده‌ -اختيار  FREEDOM OF THE WILL

آزمايش‌  EXPERIMENT

آسمان‌ - فلك‌  HEAVEN

آسماني‌ - الهي‌ - ربوبي‌  DIVINE

آسمانيت‌ - روحانيت‌  HEVENLINESE

آسماني‌ -روحاني‌  HEAVENLY

آشكارا  EXPLICITLY

آغازين‌  PRIMORDIAL

آگاه‌  AWARE

آگاه‌ - مستشعر  CONSCIOUS- AWARE

آگاهي‌  AWARENESS

آگاهي‌  CONSCIOUSNESS

آگاهي‌  INTELLIGENCE

آگاهي‌ اجتماعي‌  SOCIAL CONSCIOUSNESS

آگاهي‌ علم‌  SENSE

ابد  FUTURE ETERNITY

ابد ETERNITY WITHOUT END

ابهام‌  AMBIGUITY

ابهام‌  OBSCURITY

اتحاد - همانندي‌  IDENTITY

اثبات‌ گرا  POSITIVISM

اجرام‌ فلكي‌  HEAVENLY OF DIES

اجماع‌ - وفاِ  CONSENSUS(OB OPINION)

احتمال‌  PROBABILITY

احساس‌ - عاطفه‌  FEELING

اختيار  ARBITRARINESS

اختيار - اراده‌ آزاد  FREE WILL

اختيار - تفويض‌  LIBERTY

اختياري‌  ARBITRARY

اخلاِ  ETHIC

اخلاِ  MORALITY

اخلاِ - اخلاقي‌  MORAL

ادراك‌  PERCEPT

ادراك‌ حسي‌  PERCEPTION

ازل‌  PAST ETERNITY

ازل‌  ETERNITY WITHOUT BEGINNIN

اراده‌ الهي‌  DIVINE WILL

اراده‌ ـ به‌ خواست‌  VOLUNTARY

اراده‌ - خواست‌  WILL

اراده‌ - خوست‌ - مشيت‌  VOLITION

ارزش‌  VALUE

استدلال‌ استقرايي‌  INDUCTIVE REASONING

استدلال‌ - تعقل‌  REASONING

استدلال‌ قياسي‌ - قياسي‌  DEDUCTION

استقرايي‌  INDUCTIVE

استقراء  INDUCTION

استمرار  CONTINUUM

استمرار  DURATION

استنتاج‌  INFERENCE

اشراِ  ILLUMINATION

اشراقي‌ -روشنفكر  ILLUMINATE

اشرف‌ - عالي‌  SUPERIOR

اشرف‌ - عالي‌ - اعلي‌  HIGHER

اصالت‌  PRINCIPALITY

اصالت‌ تجربه‌  EMPIRICISM

اصالت‌ تصور - اصالت‌ معني‌  IDEALISM

اصل‌  PRINCIPLE

اصل‌ آغازين‌  ORIGINAL-PRINCIPLE

اصل‌ قديم‌  ETERNAL PRINCIPLE

اصل‌ - مبداً  PRINCIPLE

اصل‌ متعارف‌ - امر بديهي‌  AXION

اصيل‌  ORIGINAL

اعتباري‌  ABSTRACT

اعتباري‌ - نسبي‌  RELATIVE

اغتشاش‌  DISTURBANCE

افتراِ  PAR TING

الاخر-اسم‌ الهي‌  THE LAST

الاول‌ -اسم‌ الهي‌  THE FIRST

التقاطي‌  ECLETIC

الله‌ - خدا  GOD

الوهيت‌  GODHEAD

الوهيت‌  GODSHIP

الوهيت‌ - حدا  DEITY

الوهيت‌ - ربوبيت‌  DIVINITY

الهام‌  INSPIRATION

الهام‌ الهامي‌  DIVINE INSPIRATION

امتداد- حيز - مصداِ  EXTENSION

امتناع‌  NEGATIVE NECESSITY

امكان‌- قوه‌  POTENTIALITY

انتخاب‌  CHOICE

انتخاب‌  ELECTION

انتخاب‌  SELECTION

انتخابات‌  GENERAL-ELECTIONS

انديشمند - روشنفكر  INTELLECTUAL

انديشه‌ جزمي‌  DOGMA

انرژي‌ - كار  ENERGI

انسان‌ خدايي‌  GOD-MAN

انسان‌ نخستين‌  PRIMAL MAN

انظار گراي‌ فيزيكي‌  PHYSICAL IDEALIST

انعكاسي‌  REFLECTION- REACTION

انعكاسي‌  REFLECTION

انفعال‌  PASSION- PASSIVITY

انگار  SUPPOSITION

انگار  IMAGINATION

انگار - التمثيل‌  ALLE GORY PROVERB- REPRESENTATION

انگار سازي‌  IDEALITY

انگارگرا  IDEALISTT

انگار گراي‌ افلاطوني‌  PLATONIC IDEALIST

انگار گرايي‌ تجربي‌  EMPIRICAL IDEALISM

انگار گرايي‌ نو  NEO-IDEALISM

انگاره‌  ROUGH DIMENSION

انگاره‌ ذهني‌  MENTAL PATTERN

انگاشتن‌  TO SUPPOSE

انگاشتن‌  TO CONSIDER AS IF

انگيزه‌  IMPULSE

ايستا  STATIC(AL)

ايستائي‌  STATICISM

ايستائي‌  STATICISM

ايقان‌  CERTITUDE

ايمان‌  FAITH

ايمان‌ - دينداري‌  FAITH FULNESS



«ب‌» ـ

بازتاب‌  REFLECTION

بالفعل‌ ـ متحقق‌  ACTUAL

بدون‌ تغيير  CHANGELESS

بدون‌ علت‌  CAUSELESS

بذاته‌ - به‌ خودي‌ خود  BY ITSELF

برهان‌  DEMONSTRATION

برهمن‌ گرايي‌  BRAHMANISM

بسيط‌  SIMPLE - PLAIN

بشر  Mankind

بشريت‌  Human Nature

بشريت‌ ـ مردمي‌  Man-Ness

بطلان‌  FALSITY

بقاء وجود مستمر  CONTINUED EXISTENCE

بود مطلق‌  ABSOLUTE BEING

بود و نبود  BEING AND NON BEING

بود - هستي‌ - وجود-موجود  BEING

بوديسم‌  BUDDHISM

به‌ خود استوار  SELF DEPENDENCE

بي‌ انتظامي‌ - عدم‌ انتظام‌  DISORDERLINESS

بي‌ ايمان‌ بي‌دين‌  FAITHLESS

بي‌ حالتي‌  INANIMATE DNES

بي‌ حد  LIMITLESS

بي‌ حركت‌  MOTIONLESS

بي‌ حركت‌  IMMOBILE

بي‌ حركتي‌ - جنبش‌ناپذير  IMOBILITY

بي‌ خدا- خدانشناس‌  GODELL

بي‌ مرگ‌ - لايموت‌  EVERLING

بي‌معني‌ - پوچ‌  NONSENSE

بينش‌  INSIGHT

بي‌ نطمي‌  DISORDER

بي‌ نظمي‌  ORDERLESS



«پ‌» ـ

پالايش‌ ـ تزكيه‌  Catharsis

پايان‌پذير  Finite

پايان‌ ناپذير  Infinite

پديده‌  Phenomen

پراكنده‌ گزيني‌ (التقاط‌ گرايي‌)  Eclecticism

پنداشت‌ - فرضيه‌ - هيپوتز  Hypothesis

پويائي‌  Dynamism

پويا ـ پويائي‌  Heterodynamic

پويا ـ تكاپويي‌  Duration

پويش‌  Process

پويش‌ استقرائي‌  inductive Method

پويش‌ ذهني‌  Mind Process

پويش‌ طبيعي‌  Natural Process

پيدائي‌  Origination

پيوستگي‌ ـ اتصال‌  Continuity

پيوستگي‌ ـ اتصال‌  Connection

پيوسته‌ ـ متصل‌  Continuous



«ت‌» ـ

تاثير- معلول‌  EFFCT

تاخر  POTERIORITY

تبيين‌  EXPLANATION

تبيين‌ فلسفي‌  PHILOSOPHICAL EXPLANATION

تثبيت‌ - ايجالي‌  POSITIVE

تثليث‌  TRINITY

تجربه‌  EXPERIENCE

تجربه‌ گرا  EMPIRIEIST

تجربه‌ گرايي‌  EMPIRIEISM

تجلي‌ - ظهور - مظهر  MANIFIESTATION

تحرك‌  MOBILITY

تحقق‌  REALIZATION

تخصيص‌  PARTICULARIZATION

تدبير  GOVERNANCE

تدبير  CONTROL

تدبير  PLAN.POLICY- PRUDENCE-EXPE DIENT

تذكار  RECOLLECTION

ترقي‌  PROGRESS

تركيب‌  SYNTHESIS

تسلسل‌  REGRESS

تسلسل‌  INFINITE REGRESS

تسلسل‌  INFINITE SERIES

تسلسل‌  CONTIVITY

تشتت‌ - تكثر  DIVERSITY

تشخص‌  OVEFR BEARING MIEN

تشخص‌  PERSONIFICATION

تشخيص‌  ASSESSMENT

تشخيص‌ (تخصيص‌)  DISTINCTION

تشريح‌ - توصيف‌ -رسم‌  DESCRIPTION

تضاد - ضديت‌  CONTRARIETY

تضاد - ضديت‌  CONTRARINESS

تعارض‌ - كشاكش‌ - ستيزه‌  CONFLICT

تعقل‌  INTELLECTION

تعقل‌  REASONING

تعميم‌  GENERALIZATION

تعين‌ناپذير  INDETERMINABEL

تعيين‌  DETERMINATENESS

تعيين‌  DETERMINATION

تعيين‌ كننده‌  DETERMINING

تعيين‌ كننده‌ - موجب‌  DETERMINANT

تعيين‌ كننده‌ - موجب‌  DETERMINED

تغيير- دگرگوني‌  CHANGE

تفكر استدلالي‌  DESCURSIVE THINKING

تقابل‌  OPPOSITION

تقابل‌ منطقي‌  LOGICAL OPPOSITION

تقدم‌ذاني‌  NATURAL EXCELLENCE

تقدير  FATE

تكامل‌  EVOLUTION

تكامل‌ گرايي‌  EVOLUTIONISM

تكاملي‌  EVOLUTIONARY

تكثر  PLURALITY-MULIPLICITY

تمامي‌ - كمال‌  ENTELECHY

تناقص‌  CONTRADICTION

تناهي‌  FINITENESS

تناهي‌  FINITUDE

تنزل‌ - واگشت‌  RETROGRESSION

توجيه‌  JUSTIFICPT

«ث‌» ـ

ثبات‌  FIXITY

ثبوت‌  Positiveness

ثنويت‌  DUALITY



«ج‌» ـ

جامعه‌  SOCIETY

جزئي‌  PARTICULAR

جزئي‌  PARTICULAR PARTIAL

جزئيت‌  PARTICULARITY

جزمي‌  DOGMATIC

جزمي‌ گرايي‌  DIGMATISM

جزء  PART

جسماني‌ - تناني‌  CORPOREAL

جسماني‌ - تناني‌  BDILY- MATERIAL

جسم‌ اول‌  FIRST BODY

جسم‌ مادي‌  MATERIAL BODY

جلال‌ - شكوه‌  GLORY

جوهر مادي‌  MATRIAL SUBSTANCE

جوهر مجرد  IMMATERIAL SUBSTANCE

جهان‌ بيني‌  WELTANSCHAUUNG

جهان‌ بيني‌  WORLD-OUTLOOK

جهان‌ غيب‌ - جهان‌ نامرعي‌  INVISIBLE WORLD

جهان‌ مادي‌  MATRIAL WORLD

جهان‌ نمود- جهان‌ پديدار  PHENOMENAL UNIVERSE

جهاني‌  WORLDLY

جهت‌  MODALITY

جهل‌ مركب‌  DOUBLE IGNORANCE



«ح‌» ـ

حادث‌  Contingency

حاضر سرمدي‌  Etetrnal Present

حالت‌ وجه‌  Mode

حجت‌  Argument

حد  Term

حدوث‌  TRANSIENCE CONCEPTION OGTH

حدوث‌  Transience

حدوث‌ حادث‌  Coming-into-Being

حدوث‌ هستي‌ از نيستي‌  Creation- out- of nothing

حركت‌  MOVING AGENT

حركت‌ (جنبش‌)  Motion

حضور سرمدي‌  Elernal Presence

حقيقت‌  Reality

حقيقت‌ برتر  Higher Truth

حقيقت‌ مطلق‌ - واقعيت‌ مطلق‌  Absolute Reality

حكم‌ - تصديق‌  Judgment



«خ‌»ـ

خارجي‌  External

خالق‌ - صانع‌  The Creator

خداگرايي‌ ـ خداگر  Deism- Deist

خدعه‌ - فريب‌  Fraud

خرافات‌  Extravagant Talke

خرافات‌  Ridieculous

 Stories-Superstitions

خرد  Wisdom-intellect

خرد  reason

خرد - عقل‌  Ratio ـ Reason

خردمند  Wise

خردمندانه‌  Wiseliy

خردمندي‌  Wisdom

خطا  Wrong-Error

خلاقيت‌  Creativity

خلايق‌  Creative

خلسه‌  Ecstasy

خلق‌ الهي‌  Divine Creation

خلق‌ ـ حدوث‌  Creation

خلوص‌ - پاكي‌  Purity

خواست‌ خدا  Will of God

خودآگاه‌  Self-Conscious

خودآگاهي‌  Ness

خودپرست‌ ـ خودگرا  Egoist

خودرأي‌  Self-Will

خودگرايي‌ ـ خودپرستي‌  Egoism

خير و شر  Good and Evil



«د»ـ

دائم‌ التغير  EVERCHANGING

دانش‌ الهي‌ - علم‌ الهي‌  DIVINE SCIENCE

درون‌ - بود  IMMANENT

دل‌  Heart

دوگرايي‌  DUALISM

دهر  SUPRATEMPORAL DURATION

ديا للكتيك‌ - جدل‌  DIALECTICE

دين‌  RELIGION

دين‌ جزمي‌  DOGMA RELIGION

ديو  DEMON

ديوگرايي‌  DEMONISM



«ذ» ـ

ذات‌ - بود  NOUMENON

ذات‌ مطلق‌ (ماهيت‌ مطلق‌)  ABSOLUTE ESSENCE

ذات‌ هاهيت‌  ESSENCE

ذاتي‌، في‌ نفسه‌  NOUMENAL

ذره‌ زنده‌  MONAD

ذهن‌ آگاه‌  CONSCIOUS

ذهن‌، نفس‌  Mind

ذهني‌  SUBJECTIVE

ذهنيت‌  SUBJECTIVITY

ذهني‌ -نفساتي‌  MENTAL

«ر»ـ

را  Humanity

راي‌ عقيده‌  OPINION

راي‌ عقيده‌  BELIEF- IDEA

ربايش‌پذير  ATTRACTABILITY

رحمان‌ (اسم‌ الهي‌)  THE MERCIFUL

رسالت‌  MISSION

رمز  MYSTERY

رواقي‌ - رواِ گرا  STOIC

روان‌  PNEUMA

روح‌  SPIRIT

روح‌ القدس‌  HOLY GHOST

روح‌ القدس‌  HOLY SPIRIT

روحانيت‌  SPIRITUALITY

روح‌ شر  EVEIL SPIRIT

روح‌-نفس‌  SOUL

روحي‌ - روحاني‌  SPIRITUAL

روش‌ استقرائي‌  METHOD REASONING

روش‌ - اسلوب‌  METHODE

رهاكننده‌  EMANCIPATOR

رهايش‌ - رهايي‌  EMANCIPATION

رهبان‌  HERMIT

رياضت‌  PSCETICISM



«ز»ـ

زبرساخت‌  BASE

زردشتي‌  ZORO ASTERIAN

زردشتي‌ گرا  ZOROASTERIANIST

زمان‌ بي‌ كران‌  INFINITE TIME

زندگي‌ جاويد  ELERNAL LIFE

زيبايي‌ جاويدان‌  ETERNAL BEAUTY



«س‌» ـ

سرمدي‌  Sempiternal

سرنوشت‌  Destiong- fate

سرور  Happiness

سعادت‌  Eudaemonia

سكون‌  Calm-Repose

سكون‌  Quiescence

سكون‌ - آرامش‌  Rest

سلسله‌ وجود  Chain of Being

سلسه‌ علل‌  Chain of Causes

سلوك‌  Conduct-Behaviour

سلوك‌ عرفاني‌  Mystic-journey

سنت‌  Tradition

سير تاريخي‌  Historical Developmet



«ش‌» ـ

شخص‌  Person

شخصيت‌  Personality

شرارت‌  Evilness

شرح‌  Commentary

شركل‌  Total Evil

شعور ـ آگاهي‌  Consciousness

شك‌  Dubt

شكاك‌  Sceptic

شك‌ گرا  Scepticist

شناخت‌  Cognition

شهادت‌  Martyrdom

شهود ـ علم‌ حضوري‌ ـ ناگهان‌ يابي‌  Intuition

شيطان‌  Satan- Pevilish-Naughty

شيطان‌ ـ اهريمن‌ ـ  Devil

شيطان‌ پرست‌  Devil

شيطان‌ پرستي‌  Devil-worship

شيطان‌ گرا  Devilist

شيطان‌ گرايي‌  Devilism

شيطاني‌  Satanic

شيطاني‌  Devilishness



«ص‌» ـ

صفات‌ الهي‌  DIVIN ATLRIBUTES

صفت‌ ذاتي‌  ESSENTIAL ATCRIBUTE

صورت‌  FORM



«ط‌»ـ

طبع‌  NATURE

طبع‌ انسان‌  HUMAN NATURE

طبع‌ عاطفي‌  EMOTIONAL -NATURE

طبيعي‌  NATURAL



«ع‌» ـ

عارف‌ ـ باطني‌  Mystic

عارف‌ ـ گنوستيك‌  Gnostic

عالم‌ جسم‌ ناسوت‌  World of Body

عالم‌ خلاِ ـ خالق‌  Creative Agency

عالم‌ سكوت‌ محض‌ ـ هاهوت‌  World of Absolute Silence

عالم‌ قدرت‌  World of Power

عالم‌ ـ كائنات‌ جهان‌  Universe

عالم‌ مخلوِ - عالم‌ محدث‌  Created- World

عالم‌ نفي‌  World of Negation

عدم‌  Non-Entily- Non-Being

عدم‌ اختيار  involuntainess

عدم‌ تعين‌  indeterminateness

عدم‌ تناقض‌  Non- contradiction

عدم‌ تناهي‌  Infiniteness

عدم‌ تناهي‌  infinitude

عدم‌ فعاليت‌ ـ بي‌ فعلي‌  inpctivity

عدم‌ لاوجود  The-not- Real-Non-Existence

عرفان‌  Mysticism

عرفان‌ ـ معرفت‌ خفي‌  Gnosis

عروج‌ (فراپوئي‌)  Process of Descent

عقل‌ اول‌  First intellect

عقل‌ - فكر  intellect

عقيده‌ - رأي‌  Opinion

علت‌  Cause-Reason

علت‌  Defect-illness

علت‌  Excessive

علت‌ العلل‌  first Cause

علت‌ العلل‌  Cause of Causes

علت‌ اول‌  First Cause

علت‌ اولي‌  Primal-Cause

علت‌ تعين‌  Material Cause

علت‌ دروني‌  Immanent Cause

علت‌ غائي‌  Final Cause

علت‌ فاعلي‌  Efficient Cause

علت‌ فوِق طبيعي‌  Metaphysical Cause

علت‌ متحرك‌  Moving Cause

علم‌ عقل‌ مجرد  World of Pureint Elligence

علم‌ نظري‌  Science

عليت‌  Cavsality

عنصر  Stoicheion

عنصر آغازين‌ ـ ذره‌ آغازين‌  Original Element - Primordial- Element

عنصر آميخته‌  Mixed Element

عنصر ابتدائي‌  Primary Element

عنصر - ركن‌  Element

عيني‌  Identical-concrete



«غ‌» ـ

غايت‌ نهايي‌  FINAL - END

غير ارادي‌  INVOLUNTARY

غير حسي‌  NON-SENSORY

غير زماني‌  NON-TEMPORAL

غير فعال‌  INACTIVE

غير متعين‌  INDETERMINATE

غير مخلوِ  UNCREATED

غير مستقيم‌  INDIRECT

غير مكاني‌  NON-SPATIAL

غير واقعي‌  NON- REAL



«ف‌» ـ

فاني‌ (ميرا)  Mortal

فروپويي‌  Descending Process

فساد  Passing Away

فساد  Perishing

فساد  Destruction

فساد  Corruption-Sedit

فساد  Perishing

فضا ـ مكان‌  Space

فطري‌  Innate

فعال‌  Action

فعل‌  Act

فعل‌ الهي‌  Divine Action

فعل‌ انساني‌  Human Action

فعل‌ خلاِ  Creative Act

فكر  Thought

فكر استدلالي‌  Discursive- Thought

فلاح‌ ـ رستگاري‌  Salvation

فلسفه‌  Philosophy

فلسفه‌ آكادمي‌ - فلسفه‌ افلاطوني‌  Philosophy of Academy

فلسفه‌ اخلاقي‌  Ethical Philosophy

فلسفه‌ اولي‌ (مابعه‌ الطبيعه‌)  Metaphysics

فلسفه‌ رواِ  Philosophy of the porch

فلسفه‌ روح‌  Philosophy of Spirit

فلسفه‌ سياسي‌  Philosophy of Politics

فلسفه‌ مشائي‌ فلسفة‌ رسطوني‌  Peripatetic Philosophy

فلسفي‌  Philosophic (al)

فلك‌ - آسمان‌  Heaven

فلك‌ و افلاك‌  Highest Sphere

فنا  Mortality

فوِق طبيعي‌  Super-Natural

فوِق طبيعي‌  Super-Natural

فوِ ق طبيعي‌ ـ لاهوتي‌  Metaphysical

فيزيك‌  Physics

فيزيك‌  Physique

فيض‌ ـ صدور - اصرار  Emanation

في‌ نفسه‌ ـ به‌ خودي‌ خود  in itself



«ِ» ـ

قابليت‌ تعيين‌  Determinable

قاعده‌  Canon

قاعده‌  Rule

قانون‌  Stajute

قانون‌ - شريعت‌  Law

قانون‌ طبيعت‌  Law of Nature

قانون‌ طبيعي‌  Natural Law

قانون‌ طبيعي‌  Natural Law

قانون‌ عليت‌  Law of Causation

قانون‌ مطلق‌  Absolute Law

قدسي‌  Holy-Celestial

قديس‌  Saint

قديم‌  Pre-Eternal

قديم‌  Uncreatable

قديم‌  Pre-Eternal

قديم‌  Uncreatable

قديم‌ ـ جاويدان‌  Eternal

قديم‌ ـ جاويدي‌  Eternal Ness

قضا  Predestination

قطعي‌  Conslusive

قطعيت‌  Conclusiveness

قوه‌  Faculty

قوه‌ و فعل‌  Potentiality and Actuality

قياس‌  Syllogism

قياس‌  Syllogism

«ك‌» ـ

كامل‌  Perfect

كثرت‌ گرا  Pluralist

كسب‌  Acquisition

كشش‌ - ربايش‌ - جذب‌  Attraction

كل‌  Whole

كليت‌  Universality

كليت‌  Generality

كمال‌  Per Fection

كمال‌ مطلق‌  Absolute Perfection

كمال‌ مطلوب‌  Ideal

كميت‌  Quantity

كيفر  Punishment

كيفي‌  Qualitative

گرايش‌  ATTITUDE

گسترش‌ - پيشرفت‌  DEVELOPMENT

«ل‌» ـ

لااباليگري‌ ـ لاقيدي‌  Indifferentism

لاابالي‌ ـ لاقيد  Indifferentist

لامتغيير - ماندگار  Persistent

لاهوتي‌ ـ طبيعت‌ گرايي‌  DeisticNaturalism

لزوم‌  essentialness

لطف‌  Grace

لوح‌ ازل‌  Eternal Table



«م‌» ـ

ماده‌  MATTER

ماده‌  ESSENCE-ARTICLE

ماده‌ اصلي‌ ماده‌ عنصري‌  ELEMENTAL MATTER

ماده‌ اولي‌ - هيولاي‌ اولي‌  PRIMAL-MATTER

ماده‌ گرا  MATRIALISM

ماديت‌  MATRIALITY

ماهيت‌  QUIDDPITY

ماهيت‌ - هويت‌  IPSEITY

مبهم‌  OBSCURE

متافيزيك‌  METAPHYSIQUE SUPER NATURAL

متحرك‌  IDENTIC(AL)

متحرك‌  MOBILE

متحرك‌  MOVABLE

متحرك‌  MOVING

متضاد -ضد  CONTRARY

متعال‌ (اسم‌ الهي‌)  THE MOST HIGH

متعالي‌  TRANSCENDENT- SUPREME

متعدد- چند  DIVERSE

متعصب‌  FANATIC

متقابل‌  OPPOSED OPPOSITE

متكثر  MULTIPLE MANY

متكثر  MULTIPLE

متناقض‌  CONTRADICTIVE- ORY

متناهي‌  FINITE

مجاز (نمايش‌ + نمود)  APPEARANCE,FALSE

مجرد - غيرمادي‌  ABSTRACT

مجرد غيرمادي‌  IMMATERIAL

محاط‌  SURROUNDED-INSCRIBED

محال‌  IMPOSSIBLE

محال‌  ABSURD

محرك‌  MOVER

محرك‌ آغازين‌  ORIGINAL+MOVER

محرك‌ اول‌  FIRST MOVER

محرك‌ نامتحرك‌  IMMOVABLE MOVER

محشور  ASSOCIATED

مخلوقات‌  CREATURES

مخلوقات‌  CREATEDBEINGS

مخلوِ -حادث‌  CREATED

مخلوِ - حادث‌  CREATURE

مخلوِ - معلول‌  CAUSED

مرتاض‌  ASCETIC

مرحله‌ - مقام‌  STAGE

مزداگرايي‌  MAZDAISM

مزدك‌ گرايي‌  MAZDAKISM

مسلم‌  CERTAIN

مشخص‌ (شخص‌)  PERSONAL

مطلق‌  ABSOLUTE

مطلق‌  UNCONDITION

مطلق‌  INDEPENDENT

مطلق‌ محض‌  ABSOLUTE

معتقد  BELIEVER

معدوم‌ - ناموجود  NON-EXISTENT

معدوم‌ - هيچ‌  NOTHING

معرف‌  DEPINIENDUM

معرفت‌ انساني‌  HUMAN KNOWLEDGE

معرفت‌ بديهي‌  AXIOMATICE KNOWLEDGE

معرفت‌ مطلق‌  ABSOLUTF KNOWLEDGE

معشوِ نخستين‌  FIRST BELOVED

معقول‌  INTELLIGIBLE

معلول‌  METONYMY-EFFECT

معنا  VIRTUALLY

معنوي‌ - انگاري‌ - آرماني‌  IDEAL

معنويت‌  MORAL SPIRITUAL

معني‌  MEANING-SPIRIT

معني‌ (در برابر صورت‌)  CONTENT

معني‌ (در برابر صورت‌) (به‌ آلماني‌)  INHALT

مغالطه‌  FALLACY

مغان‌  MAGI

مغايرت‌ - غيرت‌ ـ دگري‌  OTHERNESS

مغ‌ - مجوس‌  MAGUS

مفهوم‌  INTENSION

مفهوم‌ - تصور  CONCEPT

مفهوم‌ -تصور  NOTION

مقدس‌  LIMITED

مقدس‌  SACRED

مقدم‌ -پيش‌  PRIOR

مقدمه‌  PREMISE

مقوله‌  CATEGORY

مقوله‌ عليت‌  CATEGOY OF CAUSALITY

مقيد  LIMITED

مكاشفه‌  INTUITION

مكان‌  SPACE

ملت‌  NATION

ممكن‌  POTENTIAL- POSSIBLE

منشاء  ORIGIN OR

منطق‌  LOGIC

منطقي‌  LOGICAL

منظر - وجه‌ - جنبه‌  ASPECT

منفعل‌  PASSIVE

منفي‌ - سلبي‌ ـ سالب‌  NEGATIVE

موجود  ENTITY

موجودبالفعل‌  ACTUAL BEING

موجود متفكر  RES COGITANS

موجو وابسته‌  DEPENDENT-BEIBNG

مومن‌  FAITHFUL

ميتراگرا  MITHRAIST



«ن‌»ـ

ناآگاهي‌ـ ناآگاه‌  Unconsciousness

ناپايان‌ ـ نامتناهي‌  Unending

ناديده‌  Unseen

ناشناخت‌  Unknown

ناقض‌  Imperfection

نامتعين‌  Indeterminate

نامتناهي‌ ـ بي‌ كران‌  Infinite

نامحدود  Untimited

نامعين‌  Indefinite

ناميرا- خالد ـ باقي‌  Immortal

نتيجه‌  Conclusion

نخستين‌  Primad

نسبت‌ ـ رابطه‌  Relation

نسبيت‌  Relativity

نظام‌  System

نظر  Speculation

نظري‌  Specul Ative

نظريه‌ ـ عليت‌  Theory of Causation

نظم‌  Verse,Poetry

نظم‌ - سامان‌  Order

نعمائي‌ ـ غائي‌  Ultimate

نفس‌  Subject

نفس‌ اماره‌  Despotic Soul

نفس‌ بهيمي‌  Beast Soul

نفس‌ - روح‌  Soul

نفس‌ ـ من‌ خود  Ego

نفوذ  Non-Sostentatiousness

نفي‌  Negation

نفي‌ ـ سلب‌  Negation

نفي‌ (سلبيت‌)  Negativity

نقض‌  Imperfect

نگرش‌ - نظريه‌ ـ تئوري‌  Theory

نماد  Symbolic

نمادي‌  Symbokic-Logic

نماگرا  Symbolist

نماگرايي‌  Symbolism

نمو  Growing

نمود، پايداري‌  Appearance

نو - جديد  Modern

نورقاهر ـ نور اولي‌  Primal Light

نوع‌ انسان‌  Hvman Race

نوگرايي‌ ـ نوآئيني‌  Modernism

نهائي‌  Final

نهاد  Institution

نهاد  Habit-Nature-Heart

نهاد - وضع‌  Situation

نيت‌  intention

نيرو (در مبحث‌ ذات‌)  Force

نيرو (در مبحث‌ روانشناسي‌)  Faculty

نيروي‌ انتخاب‌  Power of Choice

نيروي‌ متقابل‌  Opposite-Poles

نيستي‌  Non-Reality

نيستي‌ مطلق‌  Absolute Nothing

نيكي‌  Coodness



«و»ـ

واجب‌ الوجود ـ وجود واجب‌  Necessary Existence

واجب‌ الوجرد ـ وجود واجب‌  Necessary Existent

واجب‌ الوجود ـ ضروري‌ الوجود  Existent Bynecessity

واجب‌ الوجود ـ وجود واجب‌  Necessary Being

واقع‌ گرايي‌ تجربي‌  Empiricalist Realism

واقعه‌ ـ رويداد  Event

واقعي‌  Factual

واقعيت‌  Reality

واقعيت‌  Fact

واقعيت‌ تجربي‌  Empircalist Reality

واقعيت‌ جاويدان‌  External Reality

واقعيت‌ خارجي‌ ـ حقيقت‌ خارجي‌  External Reality

وجدان‌  Conscience

وجوب‌  Necessity

وجوب‌  Positive- Necessity

وجود  Existence

وجود اولي‌  Primary Being

وجود بالقوه‌ ـ وجود ممكن‌  Potential Entity

وجود خارجي‌  External Existence

وجود ذهني‌  Mental Existence

وجود قبلي‌ ـ پيش‌ بود  Pre- Existence

وجود مادي‌  Matrial Existence

وجود متعالي‌  Supreme Being

وجود مجرد  Abstract existence

وجود مطلق‌  Absolute Existence

وجود مطلق‌  Actual Entity

وجود واقعي‌  Real Existence

وجودي‌  Existential

وحدت‌ ازلي‌ ـ وحدت‌ قديم‌  External Unity

وضع‌ ـ نهاد  Posture Position

وظيفه‌ (در اخلاِ)  Duty

وهم‌ - قوه‌ توهم‌  Fantasy



«ه»ـ

هستي‌ بالفعل‌  ACTUAL BEING

هستي‌ پايان‌ ناپذير  infinite Being

هستي‌ خارجي‌  Outer Being

هستي‌ دروني‌  inner Being

هستي‌ في‌ النفسه‌  Being in itself

هستي‌ متعين‌  Determinate

هستي‌ متعين‌  DETERMINATE BEING

هستي‌ محض‌  PURE BEING

همزاد  DOUBLE

همگراني‌  CONVERGENCE

همگن‌ (يكجنس‌)  Homogeneous

همگوني‌  UNIFORMAITY

همنهاد  Synthesis

همه‌  All

هميشه‌  Correlated

هنجار  Rule

هوس‌  Caprice

هوش‌  intellect



«ي‌»ـ

يكتاي‌ مطلق‌ (احديت‌)  ABSOLUTE ONENESS

يهوديت‌  JUDAISM